Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائه شده توسط وبسایت Deutschweb.ir
الو
الو؟
پاتریک»؟ الو «پاتریک» ، خودتی؟»
نیکولاس»؟»
پاتریک» ، متأسفانه خبر بدی برات دارم»
من توی نیویورکم
مربوط به پدرت میشه
" لاکست ، فرانسه " " سپتامبر 1967 "
«پاتریک»؟
«ایوِت»
پس تویی . صبحبخیر
ارباب «مِلروز» دارم میز رو واسه امشب
- حاضر میکنم - درسته
روز قشنگیـه
پاییز رو احساس میکنم
تو حس نمیکنی؟ پاییز رو حس میکنم
- بله ارباب «مِلروز» - خبری از همسر عزیزم نیست؟
از خواب مثل خورشید بیدار شده تا پرتوهای طلاییش به ما بتابه؟
هنوز نه ارباب «مِلروز»
و پسرم چی؟ امید داشتم روز رو باهاش سپری کنم
داره بازی میکنه ارباب
ظاهراً امروز همه از دست من قایم شدند
...خب
مراقب چینیهای همسرم باش خیلی باارزشن
خدایا ، خیلی دردناکـه
خدای من
النور»؟»
«پاتریک»؟
کجا قایم شدید؟
ان»؟ بلند نشدی؟»
خب ، رسیدی به کی؟
کالیگولا»...مناسبترین وقت ممکن» («لقب «ژولیوس سزار)
خب ، بلند شو وقت صبحونهست
عزیزم ، چرا زحمت کشیدی
- زحمت چی؟ - صبحونه درست کردی
نه . منظورم اینه که من...من...
منظورم اینه که من آمادهی صبحونه خوردنم
میدونی وقتی که اینجوری میخوای ببینی ساعت چنده خیلی تحریک میشم
- تاکسی کِی میاد؟ - بهتره یهکم کمک کنی
- یه تکونی بخوری - اگه پروازمون رو از دست بدیم...
خدایا ، اصلاً ولش کن
زیباییِ نابود شده
خیلی طول نمیکشه که بگن "اون قبلاً خیلی خوشتیپ بود"
هنوزم هستی
ولم کن عشقم . ولم کن
اینجوری نگو
خدایا ، تاکسی رسید
اینبار قراره کجا بریم؟ - گفتم که جنوب فرانسه -
فقط فکر میکنم که یهکم بیادبیـه بالاخره مهمونهاش هستیم
ببخشید که نمیدونستم قراره ازمون امتحان بگیره
وقتی پای «دیوید مِلروز» وسط باشه همیشه یه امتحان هم هست
فکر بدی نیست که
یه حرف هوشمندانه برای گفتن توی آستین داشته باشی
میدونی «کالیگولا» زنش رو شکنجه کرد
تا بفهمه که چرا اینقدر عاشق زنش بوده؟
نمیدونم بهونهی «دیوید» واسه این شکنجهها چیه
اونوقت چه سودی واسه شما داره سِر ویکتور»؟»
اگه اینقدر ازش میترسی اصلاً چرا اومدی اینجا؟
من که ازش نمیترسم فقط مجذوبش شدم . همین
اون توی دانشکدهی «ایتون» یه جوون بااستعدادِ شگرف بود . به شدت متمایز
- مورد تحسین همه بود - منم وقتی دانشگاه بودم
قهرمانهای فوتبال با سردستهی رقاصها میخوابیدند
اما توی «ایتون» بهخاطر سوزوندن نون بچهها رو میزدند
نمیشه گفت اون من رو زد
مهم اینه که حالا دوستیم و مهمونش هستیم
مطمئنم که دارم آمریکاییبازی درمیارم
اما من متوجه نمیشم که استعداد از دست رفته چه شکوهی داره
متمایزش چیه دیگه؟
واسه اینکه اینهمه وقت یه جا مونده و هیچ غلطی نمیکنه؟
خدایا ، این حرف رو نزن
من فقط از بچهـه خوشم میاد
حداقل هنوز یهکم زندگی توی وجود اون باقی مونده
کجا داری میری؟
"نیکولاس" رو از فرودگاه بیارم
هنوز چند ساعت مونده تا برسه
«میخواستم برم ماشینسواری با «ان
بهش قول دادم - صحیح -
«پاتریک» رو میذاری همینجا بمونه
حتماً
- بحثمون رو یادته؟ - البته
خیلیخب ، پروازش ساعت 2 میرسه
میتونی بری
«پاتریک» ، کجا رفته بودی؟ پدرت داره دنبالت میگرده
- میشه حالا بازی کنیم؟ - حالا نه
- اما خودت گفتی بعداً - عزیزم ، متأسفم
باید برم "نیکولاس" رو از فرودگاه بیارم هیچکاریش نمیتونم بکنم
تو قول دادی
خدافظ . زود برمیگردم
- پس میشه منم باهات بیام؟ - نه
پدرت میخواد که بمونی
توی ماشین میمونم هیچی نمیگم
میدونم که عجیبـه
اما پدرت حسودیش میشه
فکر میکنه خیلی مهمـه که زیاد به من وابسته نشی
نباید همنشینی با من رو به اون ترجیح بدی
اما میدم
خب ، نباید نشون بدی
با بابایی خوب باش . باشه؟
بعد قبل از شام میتونی بیای پیدام کنی
درمورد روزت برام بگی منم درمورد روزم برات میگم
و بهت قول میدم...
قسم میخورم که همهی حواسم رو بذارم واسه تو
سلام ، بالاخره اومدی
خیلی هم بهموقع
امیدوارم توی کلبه راحت باشید
دوست داشتم دعوتتون کنم به خونهی خودمون
اما میدونید که «دیوید» متنفره از اینکه چیزی رو با کسی سهیم باشه
حتی هوا رو
البته موقع شام دیگه دست از سرتون برنمیداره
«پاتریک» ، تو هم باهامون میای؟
- امیدوارم بیای - نه . نه
فقط دخترهای آمریکایی رو سوار میکنیم
مطمئنم میشه اینبار رو استثنا قائل شد
ویکتور» ، با این لباسا گرمت نیست؟»
کتابـت در چه حالـه؟
میدونی که...
هویت موضوع خیلی مهمیـه
«فروید» رو هم واردش کردی؟
نه ، نه . نمیخوام هویت رو از نظر روانشناسی بررسی کنم
- شاید بهتر باشه من رانندگی کنم - نه
هیچکس نباید بشینه پشت این ماشین
این تنها چیزیه که هنوز متعلق به منه
- اما خب ، راه خیلی درازیـه - نه اینجوری که من رانندگی میکنم
خدافظ
خب پسرجون
چیکارها میکنی؟
میدونم که اونجایی
سلام مرد بزرگ
همهشون رفتند؟
خوبه . امروز روز خاصی برای ماست
این آهنگ رو میشناسی؟
واسه من نوشتیش
وقتی از «ایتون» اومدم بیرون پدرم ازم پرسید که
"میخوای توی زندگیـت چیکار کنی؟"
جرأت نداشتم بهش بگم که میخوام آهنگساز بشم
بهش گفتم "نمیدونم آقا"
- اون چی بهم گفت؟ - "بهتره بری توی ارتش"
نمیدونم تو توی زندگیـت میخوای چیکار کنی؟
نمیدونم آقا
...خب
میخوای با گوشهات بیارمت بالا؟
- نه - بیا اینجا
آماده؟
- حالا ولم کن - نه
- ولم کن تا بندازمت - نه
بهم اعتماد کن تا شماره 3 . آماده؟
1 ، 2 ، 3
امروز درس مهمی یاد گرفتی
خودت فکر کن
هیچوقت نذار کسی تصمیم مهمی به جات بگیره
- فهمیدی؟ - بذارم زمین
- گفتم فهمیدی؟ - آره . بله . بله
تو بهم دروغ گفتی . دردم اومد - مثل زنا جیغ نزن . خیلی زشتـه -
«پاتریک»
خیلیخب
از پلهها بیا بالا «پاتریک»
این «مِلروز»ها کیا هستند؟
«دیوید» یه قرون هم پول نداره پدر وحشتناکش از ارث محرومش کرد
فقط یه جفت زیرشلواری براش موند - واسه چی؟ -
واسه اینکه از حرفش سرپیچی کرد و دکتر شد
قبل از اون میخواست آهنگساز بشه
تواناییش رو هم داشت
در مقابل خونوادهی «النور» یکی از ثروتمندترین خونوادههای آمریکایی هستند
البته آخرین نسلشون ثروتمند شده بهخاطر حق اختراع یه مایع لکهگیری
اما خیلی ثروتمندند
اون خونه اولین چیزی بود که «دیوید» «النور» رو قانع کرد بخره
اولین تابستونی که اونجا بودیم همهمون توی تراس نشسته بودیم
و «النور» شکایت کرد از اینکه اینهمه انجیری که
از درخت میریزه روی زمین و همونجا میگنده
درحالیکه مردم زیادی توی دنیا گرسنهاند
و «دیوید» کار خیلی شگفتانگیزی کرد
به «النور» گفت که چهار دست و پا بشینه روی زمین
و تکتک انجیرهای روی زمین رو بخوره
- جلوی شماها؟ - آره
البته «النور» هم شکایتی نکرد همهی انجیرها رو خورد
چه شیطون
این رو میگن یه زندگی معنادار
مثل سرخپوستهای آمریکاییـن فکر کنم
با طلوع خورشید بیدار میشن
با مزرعه امرار معاش میکنن به زمین متصلـن
و اگه مرغ بخوان خودشون میرن بیرون و سرش رو میبرُن
بهنظر عالیه
دارن حوصلهام رو سر میبرن
میخواستم برسم واسه ناهار
خب ، «پاتریک» مشتاقِ که برگرده به مدرسه؟
چرا همه فکر میکنن اگه درمورد پاتریک» ازم بپرسن من خوشحال میشم؟»
من نمیدونم چه حسی داره فقط خودش میدونه
- ببخشید . فکر کردم... - گوش کن . امشب خودت میبینیش
یواشکی سرک میکشه
خدایا ، امشب رو بگو
من مشروب میخوام
نه
بالاخره رسیدیم . جای قشنگیـه
اون «مارسل»ـه
«مارسل» ، «مارسل»
نازیها بعد از جنگ تموم مردهای این دهکده رو کشتند
به جز «مارسل»
که خیلی شانسمون گرفته چون غذاش فوقالعادهست
باحال نیست؟
دخترهای آمریکایی
هی...هی ، بیدار شو
من بیدارم
میدونی به چی نیاز دارم؟ یه «کُنیاک»
- اصلاً فکر خوبی نیست - معلومه که فکر خوبیه
بعد از این غذای سنگین فقط یه «کُنیاک» میچسبه
واسه سردردمـه
«مارسل» ، 2تا «کُنیاک»
میشه باهات روراست باشم؟
خیلی بدم میاد وقتی مردم روراست میشن
به نظرت یهکم زیاد مشروب نمیخوری؟
زیاد یعنی چی؟
یعنی موقع ناهار یعنی واسه سلامتی خودت
واسه سلامتی «پاتریک»
مسلماً هیچوقت کسی نمیتونه بفهمه که
- توی یه خونه چه خبره - نه . نمیتونه
خصوصاً کسی که نه ازدواج کرده و نه بچه داره
مرسی «مارسل»
اظهارنظر غیرعادیـه
حالا که اینقدر نگران سلامتی منی خودت رانندگی کن
الو؟ الو؟
کبابش خیلی زیاد بود
- حالا حالم بهتره - خوبه
رسیدیم . "او.کِی کورال"
باید بریم اونجا
- حس آمریکا رو داره - اما وقت داریم؟
البته . خواهش میکنم؟
خواهش؟ خواهش؟ خواهش؟
باشه
عالیه
ببین
چرخوفلک
کادیلاکـت از اینجا پیداست
میدونی ، خیلی خوشحالم که اومدیم بیرون
خوشگذرونی دخترونه
من...من میخوام یه چیزی رو بدونی
اون همیشه مثل الانش نبود
«دیوید»؟
دفعهی اولی که دیدمش خیلی قشنگ ساز میزد
خیلی باهوش و زیبا بود
با بقیهی انگلیسیهای افادهای فرق میکرد
قرار بود باهم کارهای شگفتانگیزی انجام بدیم
کارهای مفید
گرچه حتی همونموقع هم آدم سختی بود
اما فکر میکردم میتونم جذبش بشم
فکر اینکه الان ...بخوام جذبش بشم
فکر اینکه بخوام باهاش توی ...یه اتاق تنها باشم
چرا وایسادیم؟
مطمئنم موقتیـه
حالا دیر میرسیم به "نیکولاس"
- فقط چند دقیقه - اونم به «دیوید» میگه
مطمئنم براش مهم نیست چند دقیقهست فقط
- خیلی بلنده - اصلاً نگرانی نداره
واسه چی وایسادیم؟ نباید به «دیوید» چیزی از این ماجرا بگی
- «النور» - التماست میکنم
«النور» ، ازش میترسی؟
بهنظر ترسیدی - بیا از این کوفتی بریم پایین -
- «النور» ، باید سرجات بشینی - هی
هی ، با تو هستم
- ما میخوایم بیایم پایین - «النور»
- بذار بیایم پایین - «النور»
هی
«بریج»
«بریج» ، خودتی؟
بری» ، خداروشکر»
همین امروز صبح توی فکرت بودم
«چه همزمانی شده «بریجیت - این پارچه شگفتانگیزه -
خدایا ، بدجوری نئشهام
تو اینجا چیکار میکنی؟ - توی «آرلز» فستیوال جازـه -
- همهمون داریم میریم - سلام
حسابی عالی میشه تو هم باید بیای
باید بیای بیا . بیا . بیا . بیا
نمیتونم . قراره پیش یه مشت «مِلروز» بمونم
خدایا
بذار شمارهاش رو بهت بدم
"نیکولاس"
خیلی متأسفم
توی چرخوفلک گیر افتادیم و نمیذاشتن بیایم پایین
مثل همیشه «النور» بیشتر از مقداری که میخوای بهت خوش میگذره
یه لحظه من رو میبخشید؟
داری چه غلطی میکنی؟
من این چمدونها رو دستم گرفتم
- و دارم دربهدر دنبالت میگردم - یه چرخ بردار رفیق
- من «بری» هستم - دیگه هیچوقت همچین کاری نکن زنیکهی...
- "نیکولاس"؟ - ایشون هم «بریجیت واتسون اسکات» هستن
- «النور مِلروز» - و ایشون کیه؟
کس خاصی نیست . بریم؟
«پاتریک» ، دیر کردی . ناهار
عزیزم
- من ناهار نمیخوام - گرسنه نیستی؟
نمیخوام پیش پدرم باشم
چی شده؟
مادرم رو میخوام
مادرم رو میخوام
متأسفم اما امکانش نیست
جرأت داری؟
جرأت داری دوباره همچین کاری بکنی؟
- مگه چیکار کردم؟ - بیا توی اتاق من . یالا
عطارد ، زهره ، زمین ، مریخ
مشتری ، زحل ، اورانوس ، پلوتون
عطارد ، زهره ، زمین ، مریخ
مشتری ، زحل ، اورانوس
مگه من چیکار کردم؟
بیا اینجا
- اما من که کاری نکردم - خودت میدونی چیکار کردی
جلوتر
میدونی «پادشاه شاکا» کی بود؟
نه
پادشاه شاکا» یکی از بزرگترین» و نیرومندترین جنگجویان «زولو» بود
که سربازانش رو مجبور کرد روی زمین خار بکارند
و چندین روز روی سنگهای داغ و ناهموار راه برند
کف پاهاشون سوخت و تیکهپاره شد
و با اینکه اونموقع منجر به درد و رنج بود
پینههایی که اینکار ایجاد کرد
باعث شد تا دیگه هیچ چیزی نتونه بهشون صدمه بزنه
دیگه دردی حس نمیکردن
و چیزی که اونموقع شبیه ظلم بود در اصل یک هدیه بود
در اصل عشق بود
انتظار ندارم الان ازم تشکر کنی اما امیدوارم که شاید
وقتی بزرگتر شدی بهخاطر مهارت کنارهگیریـت
که ذرهذره درون وجودت چکوندم سپاسگزار باشی
برو در رو ببند
باید خودم برم ببندم؟
خیلیخب
شلوارت رو دربیار
پاتریک» نمیاد ناهار بخوره؟» - نه . گرسنه نیست -
مرسی
لطفاً واسه ساعت 8 دیر نکنید
و حرفای امروز عصر رو هم کلاً فراموش کن . باشه؟ - حتماً -
کمکم یادم رفته بود که اینجا چقدر شگفتانگیزه
من کاملاً فراموش کرده بودم تازه خودم اینجا زندگی میکنم
«النور» ، حرفت خیلی ناراحتکننده بود
- بگو که حقیقت نداره - باشه . حقیقت نداره
خیلی قشنگـه
- منم یکیش رو میخوام - «دیوید» هم همین رو گفت
منم یکیش رو واسهـش خریدم
میخواستیم کارهای حیرتآوری انجام بدیم
میخواستیم تبدیلش کنیم به یه خونه واسه معتادان به الکل
که به نوعی هم کردیم
نگران چمدونهاتون نباشید
- «ایوِت» میارتشون - «دیوید» کجاست؟
احتمالاً توی وان غرق شده
برم «ایوِت» رو خبر کنم
بدجوری چت کرده
بهنظر میتونی یهکم مسئولیتپذیر باشی و یه گپوگفت عادی داشته باشی؟
یه چیزی به جز اینکه بگی چقد رنگها روشنـن
همینه؟
درخت انجیر همونی که گفتیـه؟
«بریجیت»...«بریجیت» ، نه
بلند شو
گفتم بلند شو اگه «دیوید» ببینتـت چی؟
گفتم بلند شو
خدای من
«بریجیت»
واسه چی شماها اینقدر ازش میترسید؟
آخه میخواد چه بلایی سرت بیاره "نیکولاس"؟
فکر میکردم که صدای یکی رو شنیدم
«دیوید» ، خیلی از دیدنت خوشحالم
ایشون «بریجیت واتسون اسکات» هستند
سلام عزیزم - جای خیلی قشنگی دارید -
آره . اگه یه مسلسل بذاری اینجا میتونی کل دهکده رو کنترل کنی
همونجا بمونید . من میام پایین
زیر درخت انجیر باهم چای میخوریم
یه چیزی رو بهم بگو بیشتر به عروسی میری
یا مراسم ختم؟
...من هنوزم میرم عروسی اما
مراسم ختم لذت بخشترـه - چون لازم نیست هدیه ببری -
آدم فقط باید به مراسم ختم دشمنش بره
اینکه بدونی از دشمنت بیشتر عمر کردی لذتبخشـه اما فرصتی هم هست برای صلح
بخشندگی خیلی مهمـه اینطور نیست «بریجیت»؟
خدایا ، آره
خصوصاً وقتی که بتونی کاری کنی بقیه ببخشنـت
اما من به بخشندگی بقیه چه نیازی دارم؟
شماها چجوری این بیرون نشستید؟ آفتابش چشم آدم رو میزنه
مراقب باش انجیرها له نشن
عجیبـه ، مگه نه؟
اینکه پوستشون همزمان هم سفیده و هم بنفش؟
مثل یه مست که نفخ داره
این یکی...
این یکی رسیدهست
خدایا ، اونجا رو یه بچه کوچولوی عجیبغریبـه
اون پسرمون «پاتریک»ـه
بچه دارید؟
«پاتریک» عزیزم بیا اینجا . داریم چای میخوریم
«پاتریک» ، بیا پیشمون
- شاید نمیتونه بشنوه - معلومه که میتونه
فقط میخواد اذیت کنه
میشه اتاقم رو بهم نشون بدید که بتونم دوش بگیرم و چمدونم رو باز کنم؟
حتماً . بیا دنبال من
"یا به بهترین نحو انجام بده یا انجام نده"
همیشه . البته به شرط اینکه لازم نباشه انجام ندیم
دختره خیلی با نشاطه
«بریجیت»؟ فعلاً بد نیست
نمیخواد عذرخواهی کنی دختر خوبیه
بعضیوقتها به خودم میگم که اینکارها رو تموم کنم
برم یه زن باتربیت و درسخونده
و باهوش بگیرم که تحمل حرفاش رو داشته باشم
اما بعد یادم میاد که 2تا از همونا رو هم طلاق دادم
«پاتریک»
کجا داری میری؟
مامان کارم داشت
مامانیت بعد از رانندگیش خسته شده
بیا به پدرخوندهات سلام کن - «سلام «پاتریک -
- میخوای شیطونی کنی ، آره؟ - شک ندارم
منم از همین خوشم میاد
بیا جلوتر
همه چیز مرتبه؟
بله پدر
میدونیم که ناهار نخوردی چای خوردی؟
نه - واسه همینه که اینقدر رنگت پریده -
اگه میخوای بزرگ و قوی بشی باید یه چیزی بخوری
برو سراغ «ایوِت» اون یه چیزی بهت میده
و مامانی رو هم امروز ولش کن . باشه؟
شام ساعت 8
دیر نکنی
داشتی چه غلطی میکردی؟ - نمیدونم منظورت چیه -
- اونکارـت با انجیرها - فکر میکردم تحریکت کنه
دفعهی اول کرد آب از دهنت راه افتاده بود
و اون حرفایی که زدی "چه زندگی خوبی اینجا دارید"
برو گمشو
- "چه منظرهی شگفتانگیزی" - خفهشو "نیکولاس"
«وگرنه من میرم پیش «بری
آره . واسه چی به اون بیسروپا شماره تلفن اینجا رو دادی؟
خودش خواست
«پاتریک» ، سرک نکش یا وارد اتاق شو یا برو
متأسفم عزیزم جا خوردم . فقط همین
خیلیخب ، من باید متنم رو کامل کنم
چی داری مینویسی؟
یه چک واسه خیریه واسه نجات بچهها
چون خیلی مهمـه وقتی کسی اینهمه پول داره
به بقیه هم کمک کنه
یادت بمونه . باشه؟
وقتی من و بابایی دیگه پیشت نیستیم
یه چیزی هم واسه تو دارم
«او.کِی کورال»
اینجوری نگام نکن باید مطمئن میشدم که اندازهست
پسر خوشگلم
حالا درمورد روزت برام بگو
با بابایی خوش گذشت؟ باهم رفتید پیادهروی؟
«پاتریک» ، چی شده عزیزم؟
چی شده؟
میخوای لیوانت رو ببرم پایین؟ یکی دیگه برات بیارم؟
چه پسر باملاحظهای
خیلی خوشحالم که اینقدر باادب شدی
فکر کنم رازت اینه که مزاحم کسی نشی
سر شام باهاش حرف میزنیم مطمئنم موافقت میکنه
حتماً . «ویکتور» همیشه مشکلش اینه که چی بپوشه
ژاکت ماهیگیری یا شاید یه چیز مخملی؟
و لکهی میوه روی...
انتظار...دیگه تحمل ندارم
پایین منتظرتم
مرسی «ایوِت»
حالا بذارش با خودم
سلام عزیزم
عشقم
مامانی نشست روی شیشه
مامانی نادون البته بدون شک حقمـه
چی شد؟ بهم بگو
یه اتفاق بود . به بابا نگو - اصلاً بهش نمیگم -
میدونی میخوام به جاش چیکار کنم؟
«فردا صبح میخوام ببرمت به «او.کِی کورال
ایندفعه حتماً میریم اول صبح
فقط من و تو
دوست داری بریم؟
من میخوام از اینجا برم
- منظورت چیه؟ - اینجا نباشم
درسته
باید جواب بدم عزیزم
زود برمیگردم و میخوابونمت قول میدم
انگار که رفتی از یه غرفه توی بازار «کنسینگتون» خریدیش
اتفاقاً از غرفه توی بازار کنسینگتون» خریدمش»
دوباره سلام پسر کوچولوی عجیبغریب
شدی شبیه ساحرههای قرون وسطی
تو هم شدی شبیه پیرمردها یه پیرمرد اخمو و امل
یکی براتون زنگ زد
- «بری»؟ - سلام عزیزم
خداروشکر
فکر نمیکردم توی کل عمرم اینقدر بخوام با یکی حرف بزنم
از کسی نپرس که شغلش چیه
و از خدمتکارها هم نپرس که حالشون چطوره
و «دیوید» رو هم عصبانی نکن
باشه اما میشه تو هم امشب یه کاری واسه من بکنی؟
- البته - خایهمالیشون رو نکن
نذار واست قلدری کنن سعی نکن همرنگشون بشی
خب ، اینکه شد 3تا - همهـش به هم مربوطه -
تو هم به خوبی اونا هستی حتی از اونا بهتری
تو خونگرمی
چه صندلی خارقالعادهای
متعلق به یه دوک بوده
در اصل باید توی موزه باشه
البته صندلی مورد علاقهی «دیوید»ـه
دوست داره سیگارش رو بذاره روی دستهاش
فکر نکنم وقتی که شما نشسته باشید اونم بخواد بشینه
من که مطمئن نیستم اون همیشه دوست داره حرف حرف خودش باشه
- سلام - سلام
...خدایا «ویکتور» ، این کتشلوار
نمیتونستی به «ان» بگی برات اتوش کنه؟
- راستش من... - هنوز هیچی نشده شروع کردی؟
هنوز از در نیومدیم تو
اجازه بدید شب خوشی داشته باشیم . باشه؟
- ممنون - ممنون
بیاید بخوریم به سلامتیـه...
بیاین بخوریم
یک دانشجو هیچ چیزی رو بیشتر از سرکوب کردن رشتهی یک نفر دیگه دوست نداره
البته نمیشه به روانکاوی رشتهی علمی گفت
- اما به سود مردمـه - بله ، بله . فواید درمانی داره
اینم اومد . یه دکتر واقعی
«ویکتور» و «ان» از دیدنتون خوشحالم
«النور»
صورتی خیلی بهت میاد
به چشمات میاد
اون «وُدکا»ست؟
لطفاً اشتباه برداشت نکن
اما برام سخته که به چشم یه دکتر بهت نگاه کنم
خودمم همینطور بودم عزیزم
و باید اعتراف کنم که موقع خوردن سوگند پزشکی زبونم میگرفت
خوشبختانه ثروت همسرم لزوم یک عمر مفید رو ازم گرفت
موهبت بزرگش
لطف کردی که همسرم رو تا فرودگاه همراهی کردی
باعث افتخارم بود این هم همینطور
واسه یه روز افتخار زیادیـه - فنجون افتخارم سرریز شده -
من هم روز خاصی داشتم حتماً هوا جادویی شده
«سلام «دِیو
عاشق این کفشای زرد و شیطونتم
واقعاً خوشت اومد؟ باعث افتخاره
- «وُدکا» عزیزم؟ - نوشابه ندارید؟
الکل مستی بدی داره
بریم شام بخوریم
«ویکتور» ، تو اونجا بشین
نه . نه
...ان» ، تو بشین کنار»
نه . اشتباه شد
خداروشکر که فقط 6 نفریم
وقتی منتظر وایسادیم که «النور» جواب مسئله رو پیدا کنه
«ان» ، نظرت درمورد امپراتور «گالبا» چی بود؟
فوقالعاده بود یه شخصیت فوقالعاده
ان» به ویژه شیفتهی «کالیگولا» شده بود»
«ویکتور» میخواست کاری کنه که دلم براش بسوزه
«بریجیت» ، تو اینجا پیش من بشین
اما «تایبیریوس» کل خونوادش رو کشت
طبیعیـه کسانی که ترسونده شدند درصورتیکه فرصتی بدست بیارند
خودشون عامل ترس بقیه میشن
توی «ایتون» هم همینطور بود؟
به نظر «ان» سیستم مدرسههای دولتی انگلیس مسخرهست
- واقعاً؟ - و درمورد تمایلش به کردن خواهرهاش
خب ، یه مثلی هست که میگه گناه خوبه اما زنای با محارم بهتره
مطمئنم اگه طرف رو میدیدم ازش خوشم میومد
دقیقاً کاری رو کرده که میخواسته بدون مزخرفات اخلاقی
فکر میکنی وابسته نبودن به اخلاق بهتره؟
اصلاً بحث بهتر بودن نیست
بحث اینه که آدم کسلکننده و منفور نباشه
هدف هر کسی کسلکنندهست
«النور» ، چه حافظهی خوبی داری
که تونستی شامی که قبلاً خوردیم رو دوباره به همون شکل راه بندازی
صورتش مثل وقتی شده که به مادر پولدار مُردهاش فکر میکنه
درست میگم ، مگه نه عزیزم؟
بله «دیوید»
زمانی که پدر «النور» بهخاطر اینکه زیاد مست بود عزل شد
مادر «النور» تصمیم گرفت یه آدم عتیقه بخره
یک اشرافزادهی پیر
با این فکر که اگه قرار باشه یه شوهر بخری
حداقل بهتره که یه دوک باشه
«بنابراین دوک «دیولانسه
با لایههایی از دلار دوباره تر و تمیز شد
اما نمیشه که با آدم مثل شیء برخورد کرد
دقیقاً - - با من موافقی؟
دقیقاً
شاید اون عتیقه خودش میخواسته بخرنش
توی این مورد که شکی نیست
مطمئنم از خوشی داشته شیشهی ماشین رو لیس میزده
چیزی که مادر «النور» رو شوکه کرد این بود که جرأت کرده بود
روی پاهای «لوئی پانزدهم»ـش وایسه و شروع کنه به دستور دادن
میدونی ، منم دقیقاً همین حس رو دارم که مشکل این دنیا
اینه که مردم با آدما شبیه شیء برخورد میکنن
کاملاً موافقم اینم یه وجه مشترک دیگه
با اشیا باید به دقت رفتار کرد
ببخشید
"هدف هر کسی کسلکنندهست"
- سلام «پاتریک» - من یه لیوان رو شکستم
به پدرم نگو
قیافهـت خیلی بههم ریخته
چی شده؟
خوابـت نمیبره؟
درد داره؟ بذار ببینم اگه...
- نه . من فقط میخوام... - من خوبم
داری میلرزی
میخوای به من بگی؟ چی شده؟
«پاتریک»؟
من مطلع شدم که «جرالد فراگمور»
طی سال اخیر بیشتر از هر کسی توی انگلیس پرنده شکار کرده
واسه یه مرد ویلچیرنشین بد نیست
شاید از آزادی حرکتشون متنفره
مادرت چی؟ میخوای به مادرت بگی؟
خیلیخب ، من زود برمیگردم قول میدم
باورم نمیشه
میگی برمیگردی اما برنمیگردی
«پاتریک» ، من برمیگردم
همه لذت میبردند حتی مردی که اعدام شد
- همهی خونواده خوش میگذروندند - «پاتریک» توی پلهها نشسته
میخواد باهات حرف بزنه
- عزیزم؟ «النور»؟ - بله؟
فکر کردم توافق کردیم هر بار که پاتریک» گریه و زاری کنه نری سراغش»
از پلهها افتاد بنابراین شاید آسیب دیده باشه
پس الان به دکترش نیاز داره
صدمه ندیده . فقط میخواد با مادرش حرف بزنه
دیدی عزیزم؟ آسیب ندیده
بنابراین فقط موضوع عاطفیـه
آیا آدم باید اجازه بده ازش اخاذی بشه یا نه؟
اگه بشینی میتونیم درموردش حرف بزنیم
پیشنهادی که دارم اینه که تعلیم باید چیزی باشه که بچه بعد از آموختنش بتونه بگه
"اگه من از این آموزش جون سالم بهدر بردم از هر چیزی میتونم جون سالم بهدر ببرم"
این دیوونگیـه و اشتباهه خودتم میدونی
به نظر من بچه باید توی چالش قرار بگیره
خدایا «ویکتور»
ما نمیخوایم کسی رو بدبخت کنیم فقط حرفمون اینه که...
ما؟ خدایی نکرده یه وقت حرف روی حرف این نیاری
برای بچه سودی نداره که توی پر قو بزرگ بشه
میدونم نقطهنظر غیرمتعارفیـه
اما به نظر من اتفاقایی که در کودکی میفته هیچ اهمیتی نداره
حالا که حرف چیزهای بیاهمیت شد تو بالای لیست منی
چیزهای احمقانهای میگی که کمتر افادهای باشی
- و چیزهای افادهای میگی که کمتر احمقانه باشی - یه سیلی محکم
- از جانب آمریکایی چپ دست - مایهی شرمـه
چیزهایی که توی بچگی تو اتفاق افتاده معلومه که مهم نبوده "نیکولاس"
تو کاری رو کردی که بقیه انتظار داشتن
من بهخاطر بچگی کسلکنندهام و ترجیح لذت بر خوشبختی عذرخواهی نمیکنم
- چمنزارهای بزرگ سطل و بیل - چه مرگته؟
«پرتاب کردن سکه توی استخر طلایی «ریتز
انجیر میخوری؟ توی اینوقت سال خوب رسیدند
یالا . میدونم که خیلی دوست داری
یه چاقو میخوام
ببخشید . من نهایت تلاشم رو کردم اما دیگه نمیتونم تظاهر کنم
تو یه خودنمایِ چاپلوسِ احمقی
و تنها چیزی که تو از این بیشتر داری اینه که ازت میترسه
به جز این ، تو فقط مایهی شرمی
و من دلم فقط واسه پسرت میسوزه و اگه میتونستم...
«ویکتور» ، اگه میخوای پیش دوستات بشین
- اما اگه همچین کاری بکنی دیگه نمیخوام ببینمت - نه ، نه . من باهات میام
به این زودی باید برید؟
بله «النور» من باید صبح زود بیدار بشم
تا یهکم کتابم رو بنویسم
«النور» ، «پاتریک» توی راهروئه
ناراحتـه و تنهاست و ترسیده
و بهش قول دادم که تو رو ببرم پیشـش
میای بیرون ببینی چی شده؟
«النور»؟ خواهش میکنم؟
«النور»
بهعنوان یه آدم امل «ویکتور» یه دوستدختر آزاد از قید و بند رو دوست داره
هیچ چیزی به دلانگیزی
خارج شدن یه یهودی باهوش و متکبر از قید و بند خودش نیست
روشنفکریـت رو نشون میده که اصلاً گذاشتی یکیش بیاد توی خونهات
جفتتون برید گمشید
- ممنون - نه . حق با تو بود
سرانجام آدم باید با ظلم مخالفت کنه حتی اگه شده با موافقت نکردن با ظالم
- چرا داریم آروم حرف میزنیم؟ - نمیدونم
یه لحظه
«پاتریک»؟
«پاتریک»؟ منم
حتماً رفته خوابیده
خب ، دیگه
- «بری» ، داری جونم رو نجات میدی - مثل همیشه؟
میخوان اون رو هم وارد زندگی روستایی کنن
مامانی عاشق گل سرخـه بابایی عاشق اسبـه
«بردمشون به باغ «کاونت تا "ازدواج فیگارو" رو ببینن
و وقتی رهبر ارکستر توی جایگاه قرار گرفت
رادنی واتسون اسکات» گفت»
"ببین . میخواد فرمان شروع بهشون بده" (شبیه مسابقهی دو)
«بری»
دیدی؟
اونقدرها که فکر میکنی هم راحت نیست
خوابـت نمیبره؟
منم همینطور
حتماً بهخاطر هیجانـه
این آدما
بیا
بهتر شد؟
حالا تنهات میذارم
اما یه چیزی رو بدون
اگه به مادرت یا هر کس دیگه ...درمورد امروز بگی
از وسط نصفت میکنم
جانی»؟»
دیگه میتونی بری
کانال تلگرام Deutschwebvip
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.