All language subtitles for National.Theatre.Live.Cat.on.a.Hot.Tin.Roof.2018.720p.WEB-DL.30nama

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian Download
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish Download
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian Download
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

سی‌نما تقدیم می‌کند www.30nama.com

« گربه روی شیروانی داغ » « اثر تنسی ویلیامز »

کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما @CinamaSub

«A_R_Z_110» ترجمه از @ARZ_110_SUB

یکی از اون جونورهای بی‌گردن ،با نون خامه‌ای داغ منو نشونه گرفت

پس حالا باید لباس عوض کنم

چی گفتی، مگی؟

صدای آب اون‌قدر بلند بود که صدات رو نشنیدم

خب، فقط دارم بهت می‌گم که یکی از اون جونورهای بی‌گردن

،لباس توری منو به کثافت کشوند حالا باید لباس عوض کنم

چرا به بچه‌های «گوپر» می‌گی جونورهای بی‌گردن؟

واسه این که گردن ندارن

دلیل از این بهتر؟

یعنی اصلاً گردن ندارن؟

من که نمی‌بینم

کله گنده‌شون همچین به تنه‌ی خرسشون چسبیده

که دیگه گردنی براشون نمونده

اینکه خیلی بده

.آره خیلی بده چون وقتی گردن نداشته باشن

نمی‌شه گردنشونو شکست

درست می‌گم یا نه، عزیزم؟

آره، همه‌شون جونورهای بی‌گردنن

تمام آدمای بی‌گردن، جونورن

می‌شنوی؟

صدای جیغشونو می‌شنوی؟

،نمی‌دونم اینا که گردن ندارن

این صداها رو از کدوم حنجره درمیارن

باور کن امشب سر میز شام همچین عصبی شده بودم

که نزدیک بود یک جیغی بکشم

،که صداش تا مرز ایالت آرکانزاس

و بخش‌هایی از لوئیزیانا و تنسی بره

،به زن‌برادر نازنینت «مِی» گفتم «عزیزم

نمی‌شه غذای این دردونه‌ها رو سر یه میز دیگه بدی

و یه رومیزی مشمایی هم روش بکشی

بچه‌ها همه‌جا ریخت و پاش می‌کنن «!و این رومیزی توری خیلی حیفه

،چپ‌چپکی بهم نگاه کرد و گفت «واه، چه حرفا

روز تولد بابابزرگ؟

«می‌خوای تا ابد از من دلخور بشه؟

ولی اینم بد نیست بدونی که بابابزرگ

هنوز دو دقیقه با اون پنج‌تا جونور بی‌گردن

که هرچی تف‌ومف بود توی غذا می‌ریختن سر میز ننشسته بود

،که چنگالش رو پرت کرد و داد زد

محض رضای خدا، گوپر»

بیا این بچه‌خوک‌ها رو ببر تو آشپزخونه «!به آغل بند کن

منو می‌گی، داشتم از خنده روده‌بر می‌شدم

بریک، فکرشو بکن

پنج‌تا دارن و ششمی هم تو راهه

بچه‌ها رو مثل گله حیووناتی

که واسه نمایش و فروش توی دهات می‌برن همه‌شونو اینجا جمع کردن

تازه بچه‌ها رو هم به هنرنمایی وادار می‌کنن

کوچولو، به بابابزرگ نشون بده ،چطور این کار رو می‌کنی

به بابابزرگ نشون بده چطور اون کار رو می‌کنی

آجی، یک تیکه کوچیک برای بابابزرگ نگه دار

عزیزم، چال لپ‌هاتو نشون بده

داداش، واسه بابابزرگ کله‌معلق بزن

این کارها همین‌طور یک‌بند ادامه داره

مرتب هم گوشه و کنایه می‌زنن

،که من و تو نتونستیم صاحب اولاد بشیم

یعنی حالا که بچه نداریم اصلاً به درد نمی‌خوریم

،البته کارشون مسخرست ،ولی کفر آدمو درمیارن

چون معلومه چه نقشه‌ای دارن

چه نقشه‌ای دارن، مگی؟

خودت خوب می‌دونی چه نقشه‌ای دارن

من که نمی‌دونم چه نقشه‌ای دارن

من بهت می‌گم چه نقشه‌ای دارن، آقا پسر

نقشه‌شون اینه که تو رو با اردنگی ،از املاک بابات بندازن بیرون

حالا که می‌دونیم بابابزرگ داره از سرطان می‌‌میره

این اتاق چقدر پرنوره

می‌دونیم؟

چی رو می‌دونیم؟

که بابابزرگ داره از سرطان می‌میره؟

امروز گزارش آزمایشگاه رو گرفتیم

اوه

اون همین‌الان گزارش رو گرفت

من رو که متعجب نکرد، عزیزم

پارسال بهار به محض اینکه وارد شدیم من مرضشو تشخیص دادم

و حاضرم باهات شرط ببندم که آقا داداش

و خانمش هم خوبِ خوب می‌دونستن

برای همین بود که امسال تابستون

به ییلاق و هوای خنک «گریت اسموکیز» نرفتن

و با زرق و زوقشون ،مثل اجل معلق اینجا سبز شدن

و برای همین هم هست که این روزا مرتب از «باشگاه رنگین کمان» حرف به میون میارن

می‌دونی باشگاه رنگین کمان چه جور جاییه؟

همون جای معروفیه که آرتیست‌های الکلی و افیونی سینما رو

توی اون معالجه می‌کنن

من که آرتیست سینما نیستم

نه، افیونی هم نیستی

وگرنه جنابعالی جون می‌دادی

واسه باشگاه رنگین‌کمان، عزیزم

و همین‌جاست که می‌خوان تو رو بفرستن مگه از روی نعش من

آره، مگه از روی نعش من

خیلی دلشون می‌خواد تو رو بفرستن

بعدش آقا داداش سر کیسه رو سفت می‌چسبه

.و کمک‌هزینه بذل و بخششش می‌کنه ،شاید هم یه وکالت‌نامه بگیره

و چک‌ها رو به جای ما امضاء کنه و هروقت و هرجا دلش بخواد

مستمری ما رو قطع کنه، مادرجنده

می‌بینی چی راه انداختی، عزیزم؟

تو هم برعکس تا اونجایی که تونستی

کارها رو واسه‌شون روبه‌راه کردی

داری یه کاری می‌کنی که اونا رو تشویق می‌کنه

و به نقشه‌شون کمک می‌کنه

،کارتو ول کردی ،شغل می‌خوارگی در پیش گرفتی

مچ پاتو دیشب تو زمین ورزش مدرسه شکستی

در حال چه کاری؟

ساعت ۲ یا ۳ بعد از نصف شب از روی مانع می‌پریدی

که راستی عالیه

توی روزنامه هم نوشتن

کلارکس دیل رجیستر» یه ستون مفصل» راجع به جریان دیشب چیز نوشته بود

بهش گفتن یه داستان مردم پسند

ورزشکار معروف سابق دیشب «در دبیرستان «گلوریس هیل

مسابقه‌ی دو یکنفره داده بود

ولی حالش طوری نبود

!که بتونه از اولین مانع بپره

آقا داداش گوپر ادعا می‌کنه از نفوذ خودش استفاده کرده

«و نذاشته خبر تو خبرگزاری‌های «اِی‌پی و «یوپی» و نمی‌دونم چه «پی» کوفتی دیگه‌ای عنوان بشه

ولی بریک؟

!تو هنوز یه امتیاز بزرگ داری

چیزی گفتی، مگی؟

،بابابزرگ خیلی به تو علاقه داره، عزیزم ،و از شکل آقا داداش و زنش

اون نابغه‌ی بچه‌سازی، مِی، متنفره

اصلاً شکل مِی واسش نفرت‌انگیزه

می‌دونی از کجا فهمیدم؟

از اونجا که هر وقت این زن ،از شیرینکاری‌هاش حرف می‌زنه

بابابزرگ ترش می‌کنه

مثلاً می‌گه: چطور هنگام زایمان دوقلوها از گرفتن داروی مسکن خودداری کرده

چون معتقده امر مادری یه موهبته

که هر زنی باید تمام و کمال از این موهبت برخوردار بشه

تا تمام و کمال به زیبایی و شگفتی اون پی ببره

و اینکه چه‌جوری آقا داداش رو وادار کرده تو اتاق زایمان پهلوش بایسته

تا اونم از این «زیبایی و شگفتی» بی‌نصیب نمونه

!واسه اینکه اون جونورای بی‌گردن رو پس بندازه

بابابزرگ هم مثل من از اون دوتا بدش میاد

،ولی رفتار بابابزرگ با من من بعضی وقتا یه خنده‌ای تحویلش می‌دم

و اونم منو تحمل می‌کنه

راستش بعضی‌وقتا حس می‌کنم بابابزرگ هم

همچین گلوش پیش من گیره

از کجا می‌دونی گلوش پیش تو گیره، مگی؟

وقتی باهاش حرف می‌زنم ،همش به بدنم نگاه می‌کنه

همش به سینه‌هام نگاه می‌کنه

و اون‌وقت لباش رو می‌لیسه

این‌جور حرف‌ها نفرت‌انگیزه

تا حالا کسی بهت گفته که تو یه خر مقدس حسابی هستی، بریک؟

به نظر من برای یه پیرمرد که یه پاش لب گوره

خیلیه که هنوز هیکل منو که واقعا هم تعریف داره

به نظر خریداری نگاه کنه

راستی می‌خوای یه چیز دیگه بدونی؟

بابابزرگ نمی‌دونست مِی و گوپر

تا حالا چندتا بچه پس انداختن

«سر میز پرسید: «شماها چندتا بچه دارین؟

انگار آقا داداش و خانمش تازه بهش معرفی شدن بودن

و وقتی بهش گفتن که پنج‌تا دارن

و شیشمی هم تو راهه

این خبر یه جورایی براش یه غافلگیری ناراحت کننده بود

نه

!جیغ بزنین، جونورها

باید سر اون میز شام می‌بودی، عزیزم

،می‌دونی، بابابزرگ ،خدا وجود عزیزشو حفظ کنه

،آدمی به این نازنینی توی دنیا ندیدم

،ولی یه جور خودش رو روی غذا می‌ندازه

انگار ترجیح می‌ده به چیز دیگه‌ای توجه نکنه

خب، سر میز شام هم مِی و گوپر کنار هم درست روبروی بابابزرگ نشسته بودن

و چهار چشمی مواظب اون بودن

در حالی که از استعداد و نمک جونورای بی‌گردن

وراجی می‌کردن

،جونورای بی‌گردن هم دور و ور میز جمع بودن

بعضی‌هاشون روی صندلی‌های بلند ،و بعضی‌هاشون توی لنگ‌و‌پاچه‌ی زن‌ها نشسته بودن

و به افتخار جشن تولد بابابزرگ

کلاه‌های کاغذی رنگ‌وارنگ سرشون گذاشته بودن

از اول تا آخر شام، باور کن

آقا داداش و شریکش ،مرتب به هم علامت می‌دادن

،سقلمه می‌زدن، وشگون می‌گرفتن لگد می‌زدن و اشاره می‌کردن

عین دوتا قمارباز برگ‌زن بودن که داشتن سر یه هالو رو شیره می‌مالیدن

،مامان‌بزرگ هم، خدا وجود عزیزشو حفظ کنه

با وجود اینکه آدم خیلی تیزی نیست

:بالاخره متوجه شد و گفت

گوپر، واسه چی تو و مِی» «اینقدر به هم اشاره می‌کنید؟

به خدا چیزی نمونده بود !جوجه بیخ گلوم گیر کنه

می‌دونی، این داداشت گوپر هنوز هم به این خیال خوشه

که با عروسی با مِی فلین «که از خانواده‌ی فلین شهر «ممفیسه

تونسته پله‌های ترقی رو یک‌شبه طی کنه و خودی نشون بده

ولی واسه گوپر یه خبر نابی دارم

،خانواده‌ی فلین غیر از پول هیچی نداشتن

تازه اونم از دستشون رفت

اصلا کاره‌ای نبودن، فقط اون اول‌ها یخشون گرفته بود

مِی فلین هم هشت سال پیش از اینکه

من تو شهر «نش‌ویل» سروکله‌ام پیدا بشه تو «ممفیس» سری تو سرها درآورد

ولی من تو «واردبلمانت» دوست و آشنا داشتم که اهل ممفیس بودن

و بیشتر وقتا به دیدن من می‌اومدن

و من هم عید نوئل یا تعطیلات تابستون به دیدنشون می‌رفتم

و از اوناست که می‌دونم تو ممفیس

کی خرش می‌ره و کی خرش نمی‌ره

بابا فلین رو می‌شناسی؟

چیزی نمونده بود واسه دوز و کلکی که تو بازار سهام درست کرده بود

بندازش تو زندون

بعد از اینکه فروشگاه‌های زنجیره‌ایش از هم پاچیده شد

مِی هم ملکه زیبایی جشن پنبه شده بود

حالا از همون‌وقت اینو در گوشمون می‌خونن نکنه که یادمون بره

خب، من به اون افتخار حسودیم نمی‌شه

فکر کن آدم روی اون تخت فلزی کثیف بشینه

و روی اون گاری آدمو تو خیابون‌های وسط شهر بکشونن

و اون‌وقت به اون کثافت‌های تو خیابون بخنده و تعظیم کنه و ماچ بفرسته

«همین پیرارسال، وقتی که «سوزان مک فیترز

،همه‌ی رقیابشو کنار زد و ملکه‌ی زیبایی شد می‌دونی چه بلایی سرش اومد؟

می‌دونی چه بلایی سر طفلکی سوزی مک فیترز اومد؟

نه

چه بلایی سر طفلکی سوزی مک فیترز اومد؟

یه نفر تفاله تنباکو رو تف کرد تو صورتش

یه نفر تفاله تنباکو رو تف کرد تو صورتش؟

درسته

یه مست بی‌همه‌چیز، از پنجره‌ی هتل «گیوسو» سرشو بیرون کرد

!و داد زد: «هی، ملکه

«!آهای، ملکه جون

سوزی بیچاره نگاهی به بالا انداخت و لبخند جذابی تحویل یارو داد

و اونم نامرد نکرد و یه تف غلیظ ریخت تو صورت سوزی بیچاره

خب، تو از کجا فهمیدی؟

من از کجا فهمیدم؟

من اونجا بودم

خودم دیدم

حتما خیلی خنده‌دار بوده

اگه از سوزی می‌پرسیدی خنده‌دار نبود

،حالت حمله بهش دست داد مثل جن‌زده‌ها جیغ کشید

مجبور شدن واسه خاطر اون رژه رو نگه دارن و اونو از رو تاج بیارنش پایین

...و دوباره رژه رو

چرا منو اونطوری نگاه می‌کنی؟

چطوری، مگی؟

اون‌طوری که الان داشتی منو نگاه می‌کردی

قبل از اینکه من تو رو تو آینه ببینمت

و بعدش شروع کردی به سوت زدن

،نمی‌تونم توصیفش کنم برات همین‌قدر که سر جام خشکم زد

تازگی‌ها چند دفعه‌ست می‌بینم اون‌طوری نگام می‌کنی

بگو ببینم وقتی اون‌طوری نگام می‌کنی به چی فکر می‌کنی

من اصلا نمی‌دونستم دارم بهت نگاه می‌کردم، مگی

ولی من می‌دونستم

به چی فکر می‌کردی؟

اصلا یادم نیست فکری می‌کردم یا نه

به خیالت من نمی‌دونم...؟

به خیالت من نمی‌دونم که...؟

که چی، مگی؟

،که اخلاق من اصلا به‌کلی تغییر کرده

!!بداخلاق، عصبانی، سنگدل شدم

همین چیزاست که اخیراً در من می‌بینی

البته بهت حق می‌دم

اشکالی نداره

،من دیگه نازک‌نارنجی نیستم

یعنی نمی‌تونم نازک‌نارنجی باشم، ولی بریک؟

بریک؟

چیزی گفتی؟

!می‌خواستم بهت بگم: که خیلی تنهام! خیلی

همه به این درد مبتلان

ولی زندگی با کسی که آدم دوستش داره

ولی اون آدمو دوست نداشته باشه می‌تونه از تک‌وتنهایی هم بدتر باشه

می‌خوای تنها زندگی کنی، مگی؟

نه

!خدایا! ابداً

دوشی که گرفتی خوب بود؟

نه

آبش سرد بود؟

نه

ولی حالا خنک شدی، نه؟

خنک‌تر

من می‌تونم یه کاری بکنم که خستگی حسابی از تنت در بره

چی‌کار؟

یه ماساژ الکل

یا ادکلن، یه ماساژ ادکلن؟

نه

،اون واسه بعد از ورزش خوبه

ولی من که دیگه ورزش نمی‌کنم، مگی

ولی هنوز بدنت خوب مونده

اینطور فکر می‌کنی، مگی؟

من همیشه به خودم می‌گفتم مردهای مشروب‌خور زود از ریخت می‌افتن

ولی حالا می‌بینم که خیلی اشتباه کردم

خیلی لطف داری، مگی

تو تنها مشروب‌خوری هستی

که انگار بدنت پی ورنمی‌داره

ولی دارم نرم می‌شم، مگی

بالاخره دیر یا زود نرم می‌شی

...مشروب داشت «اسکیپر» رو هم نرم می‌کرد که

معذرت می‌خوام

چرا من باید همیشه روی زخم نمک بپاشم

ولی ای کاش تو هم از ریخت می‌افتادی

چون اون‌وقت مرگ تدریجی من قابل‌تحمل می‌شد

ولی من از اینجور شانس‌ها ندارم

اصلا باور کن از وقتی که ،شروع کردی به مشروب خوردن

بهتر شدی

اگر کسی تو رو نشناسه فکر می‌کنه

تو هیچ‌وقت یه عصب ناراحت

یا یه درد تو بدنت نداشتی

،البته تو همیشه اون خونسردی خودتو داشتی

درست مثل اینکه داشتی مسابقه‌ای می‌دادی

که برد و باختش واست فرقی نمی‌کرد

،و حالا که توی این مسابقه بازنده شدی ،بازنده که چه عرض کنم

بازی رو رها کردی، اون حالت مظلومیتی

که فقط معمولا آدم‌های خیلی پیر یا علیل دارن رو به خودت گرفتی

مظلومیت یه آدم شکست خورده

.خیلی بی‌اعتنا شدی، خیلی طوری که آدم حسودیش می‌شه

،خب، ماه هم تازه دراومده و نقره‌ایه

کم‌کم داره زرد می‌شه

،تو یه هم‌بستر فوق‌العاده بودی یه آدم فوق العاده

،تا باهاش به رختخواب بری و فکر می‌کنم بیشتر برای این بود

چون واقعا نسبت بهش بی‌تفاوت هستی

درست نمی‌گم؟

تو هیچ‌وقت در موردش هیچ نگرانی نداشتی

،اون رو طبیعی، به راحتی آهسته و با اعتماد به نفس مطلق

و آرامش کامل انجام می‌دادی، انگار داشتی با احترام یه دری رو برای یه خانم باز می‌کردی

یا یه زنی رو سر میز دیدی و بهش احساس علاقه کردی

بی‌تفاوتیت تو رو توی عشق‌بازی فوق‌العاده کرد

عجیبه، اما حقیقت داره

اگر فکر می‌کردم تو دیگه هیچ‌وقت و هرگز با من عشق‌بازی نمی‌کنی

می‌رم پایین تو آشپزخونه

و بزرگ‌ترین و تیزترین چاقو رو برمی‌دارم

و راست اونو فرو می‌کنم تو قلبم

به خدا که این کار رو می‌کنم

ولی یه چیزی تو من نیست، اونم حالت مظلومیت آدم‌های شکست‌خورده‌ست

کلاهم هنوز پس معرکه نیفتاده و تصمیم دارم برنده بشم

پیروزی یه گربه روی شیروونی داغ چیه؟

کاش می‌دونستم

شاید اینه که تا می‌تونه خودشو روی شیروونی نگه داره

امشب یه خرده دیرتر بهت می‌گم که دوستت دارم

تا شاید وقتی که حسابی مست شدی حرف منو باور کنی

آره

بابابزرگ داره از سرطان می‌میره

،وقتی توی آینه اون‌طوری نگام می‌کردی

به چی فکر می‌کردی؟

به اسکیپر فکر می‌کردی؟

اوه ببخشید

معذرت می‌خوام، ولی دیگه سکوت فایده نداره

نه، سکوت فایده نداره

!سکوت فایده نداره

وقتی یه چیزی تو مغز و کله‌ی آدم فشار میاره

سکوت فایده نداره

درست مثل اینه که یه خونه داره آتیش می‌گیره

و آدم بیاد درش رو قفل کنه و دلشو خوش کنه که آتیشی وجود نداره

ولی دست‌ رو دست گذاشتن که آتیشو خاموش نمی‌کنه

سکوت در مورد یه چیزی فقط اون رو بزرگ می‌کنه

توی سکوت همه‌چیز بزرگ می‌شه می‌گنده و اون‌وقت خطرناک می‌شه

برو لباس بپوش، بریک

چوب دستیم از دستم افتاد

به من تکیه بده

نه، فقط چوب دستیم رو بده

به شونم تکیه بده

نمی‌خوام به شونت تکیه بدم

!چوب دستیمو می‌خوام

حالا بهم می‌دیش

...یا باید رو کف اتاق زانو بزنم و اون‌وقت

بیا،‌ بیا

بگیر، بگیرش

ممنون

ما نباید سر همدیگه فریاد بزنیم

،دیوارهای این خونه گوش دارن

ولی بعد از مدت‌ها این اولین دفعه‌ست

که می‌بینم صداتو بلند کردی،‌ بریک

دیوار سکوت ترک برداشته؟

به نظر من این نشونه‌ی خوبیه

نشونه‌ی استقامتیه که یه بازیکن وقت دفاع به خودش می‌گیره

هنوز اون چیز برام اتفاق نیُفتاده، مگی

چی؟

هر وقت که حسابی از این می‌خورم

کلیدی تو کله‌م روشن می‌شه اون‌وقت توی وجودم یه آرامشی حس می‌کنم

می‌شه یه لطفی در حقم بکنی؟

شاید بکنم

چه لطفی؟

فقط صداتو بلند نکن

من این لطف رو در حقت می‌کنم

،نمی‌گم که خفه می‌شم ،ولی خیلی یواش حرف می‌زنم

به شرطی که تو هم در حقم یه لطفی بکنی و اون بشه آخرین لیوان نوشیدنیت تا بعد از جشن

چه جشنی؟

جشن تولد بابابزرگ

امروز روز تولد بابابزرگه؟

می‌دونی که امروز تولد بابابزرگه

نه، نمی‌دونستم

یادم رفته بود

خب، من یادت آوردم

آفرین بهت، مگی

حالا باید یه دو کلمه‌ای رو این کارت بنویسی

خودت اون دو کلمه رو بنویس، مگی

ولی این هدیه‌ی توئه

باید دست‌خط تو باشه

من هدیه خودم رو بهش می‌دم

این باید دست‌خط خودت باشه

من که براش هدیه نخریدم

من یکی به جات خریدم

خیلی‌خب

پس خودت کارت رو بنویس

و بهش نشون بدی که روز تولدش یادت رفته بود؟

ولی روز تولدش یادم رفته بود

لازم نیست ثابتش کنی

نمی‌خوام سرش رو شیره بمالم

...فقط بنویس «با عشق، بریک» محض رضای

نه

مجبوری

من مجبور نیستم کاری که نمی‌خوام رو انجام بدم

مثل اینکه یادت رفته با چه شرایطی

قرار شده با تو زندگی کنم

من با تو زندگی نمی‌کنم

ما توی یه قفس زندونی هستیم

باید شرایط توافق شده رو یادت بمونه - اون شرایط غیرممکنن -

...پس چرا تو

هیس

کی اون بیرونه؟

کسی پشت دره؟

اجازه می‌دین یه دقیقه بیام تو؟

اوه، تویی

حتما

بیا تو، مِی

بریک، این مال توئه؟

چرا، عروس خانم، اون جایزه‌ی تیراندازیمه

توی مسابقه تیراندازی دانشگاه «اول‌میس» بردمش

خیلی خطرناکه آدم چیزهای نوک‌تیز رو همین‌جوری بذاره بیرون

توی خونه‌ای که بچه‌های سالم و با نشاط و عاشق اسلحه وول می‌خورن

باید به این بچه‌های «سالم و با نشاط و عاشق اسلحه» فهموند

که نباید به چیزهایی که مال اونا نیست دست نزنن

هوم

مگی، عزیزم؟

اگه خودت بچه داشتی اون‌وقت می‌فهمیدی این حرفت چقدر خنده‌داره

می‌شه اینو بذاری یه جایی درشو قفل کنی و کلیدشو یه جا قایم کنی؟

عروس خانم، هیچ‌کی اینجا

نقشه نابودی بچه‌هاتو نمی‌کشه

من و بریک هنوز پروانه‌ی شکارمونو داریم

،به محض شروع فصل شکار

می‌ریم دریاچه «مهتاب» واسه شکار گوزن

عاشق اینم که با سگ‌ها توی جنگل خنک بدم،‌ بدم، بدم

و از روی مانع‌ها بپرم

مچ پات چطوره، بریک؟

درد نمی‌کنه، فقط می‌خاره

ای وای، بریک

بریک، بعد از شام اون پایین جات خالی بود

بچه‌ها یه نمایش راه انداختن

«پولی» پیانو زد، «باستر» و «سانی» طبل زدن

،و بعدش چراغ‌ها رو خاموش کردن

و «دیسکی» و «تریکسی» رقص سرپنجه رو توی لباس پری اجرا کردن

فشفشه به دست

بابابزرگ که حظ کرد

واقعا حظ کرد

شرط می‌بندم همینطور بوده

قلبم رو می‌شکونه که ما نتونستیم ببینیم

هوم

اما مِی، چرا اسم سگ‌ها رو روی بچه‌هات گذاشتی؟

اسم سگ‌ها؟

دیکسی، تریکسی، باستر، سانی و پولی

مثل اسم چهارتا سگ و یک طوطی

نمایش حیوونا توی سیرک

مگی؟

ها؟

چرا این‌قدر گربه‌صفتی؟

چون یه گربه‌ام

ولی چرا تاب شوخی نداری، عروس خانم؟

هیچی بیشتر از یه شوخی بامزه منو خوشحال نمی‌کنه

تو اسم اصلی بچه‌های ما رو می‌دونی

«اسم اصلی باستر «رابرته

«اسم اصلی سانی «ساندرزه

«اسم اصلی تریکسی «مارلینه ...و دیکسی

!آهای، مِی

آنتراکت تموم شد

نمی‌دونم اسم اصلی دیکسی چیه؟

مگی، گربه‌صفت بودن توی کارها کمکی نمی‌کنه

می‌دونم

چرا من اینقدر گربه‌صفتم؟

چون از حسادت دارم دیوونه می‌شم و آرزوهام مثل خوره تو تنم افتادن؟

بریک، من کت و شلوار ابریشمی قشنگت رو که مال رمه

و یکی از پیرهن‌های ابریشمی که اسمت روش دوخته شده رو اونجا گذاشتم

دکمه سردست هم لای اوناست

همونی که یاقوت ستاره‌ای خوشگل داره و من نمی‌ذاشتم همیشه دستت کنی

با این پای گچ‌گرفته که نمی‌تونم شلوار پام کنم

چرا، می‌تونی

من کمکت می‌کنم

من قرار نیست لباس بپوشم، مگی

پس می‌شه فقط یه دست پیژامه‌ی سفید ابریشمی تنت کنی؟

آره، اون کار رو می‌کنم، مگی

ممنون، خیلی ممنون

خواهش می‌کنم

اوه، بریک

این مجازات تا کی باید ادامه پیدا کنه؟

به اندازه کافی زجر نکشیدم؟

هنوز مجازاتم تموم نشده؟

می‌تونم طلب بخشش کنم؟

مگی، داری مشروبم رو زهرمار می‌کنی

تازگی‌ها صدات طوری شده که انگار

دویدی بالا تا خبر بدی که خونه آتیش گرفته

خب، جای تعجب هم نیست

تعجب نداره

می‌دونی چه حسی دارم، بریک؟

حس می‌کنم همیشه مثل یه گربه روی شیروونی داغ هستم

پس از روی شیروونی بپر

بپر پایین

گربه‌ها از بالای شیروونی می‌پرن روی زمین و صحیح و سالم چهاردست‌وپا میان پایین

که اینطور

اون کار رو بکن، محض رضای خدا، انجامش بده

چی‌کار کنم؟

یه معشوقه پیدا کن

من به جز تو به مرد دیگه‌ای نمی‌تونم نگاه کنم

حتی با چشم‌های بسته فقط تو رو می‌بینم

چرا بی‌ریخت نمی‌شی، بریک؟

چرا چاق، بدترکیب و یا طوری نمی‌شی

که من بتونم تحملش کنم؟

کنسرت هنوز هم ادامه داره

!آفرین، بی‌گردن‌ها، آفرین

تو عاقل‌تر از این حرف‌هایی، مگی

نه، عاقل‌تر نیستم

آبروی خودت رو نبر

مشکلی ندارم به خاطر تو آبروی خودم رو ببرم

خب، من مشکل دارم، مگی

من به جات خجالت می‌کشم

خجالت بکش، اما به شکنجه من ادامه نده

من نمی‌تونم با این شرایط زندگی کنم

...تو موافقت کردی که

...می‌دونم، ولی

که این شرایط رو قبول کنی...

نمی‌تونم

نمی‌تونم

!نمی‌تونم

!ولم کن

پسرم؟

پسرم؟

پسرم؟

چی شده، مامان‌بزرگ؟

اوه، پسرم، خبر شگفت‌انگیزی درباره بابابزرگ دارم

باید خودم رو به اینجا می‌رسوندم و بهت می‌گفتم

مامان‌بزرگ، بریک هنوز لباس تنش نکرده

عیبی نداره

این اولین دفعه نیست که من بریک رو بی‌لباس می‌بینم

بریک، بریک، من فقط یک ثانیه وقت دارم

می‌خوام اخبار مربوط به بابابزرگ رو بهت بدم

مامان‌بزرگ، مردم باید یه لحظاتی ،حریم خصوصی داشته باشن

اینطور نیست؟

نه، خانم

توی خونه‌ی من نه

چرا لباستو عوض کردی؟

به نظرم اون لباس توری خیلی بهت میاد، عزیزم

آره، نظر من هم همین بود

ولی یکی از اون مهمون‌های بامزه سر میز شام

...جای دستمال سفره گرفتش، پس

چی؟

مامان‌بزرگ، مِی و گوپر اون‌قدر ...راجع به بچه‌هاشون زودرنجن که

...ممنون، مامان‌بزرگ

که آدم جرات نمی‌کنه بگه

که جا برای پیشرفت وجود داره

!بریک، عجله کن

مزخرف می‌گی، مگی

تو فقط بچه‌ها رو دوست نداری

من خیلی هم بچه‌ها رو دوست دارم

!برای بچه می‌میرم

برای باتربیتاشون

خب، پس چرا خودت بچه‌دار نمی‌شی تا اونا رو باتربیت بار بیاری؟

به‌جای این‌همه گیر دادن به بچه‌های مِی و گوپر

هی، هی، مامان‌بزرگ؟

بتسی» و «هیو» می‌خوان برن» و می‌خوان باهاتون خداحافظی کنن

بهشون بگو دست نگه دارن

یک ثانیه دیگه میام پایین

پسرم، صدام رو می‌شنوی؟

الان گزارش کامل آزمایشگاه «اوچسنر» رو برامون فرستان

همش منفیه، پسرم

همه‌چی منفیه، از بالا تا پایین

بابابزرگ هیچیش نیست

فقط یه کمی ناراحتی داخلیه که می‌گن قولنج روده‌ست

می‌شنوی چی می‌گم، پسرم؟

می‌شنوه چی می‌گی، مامان‌بزرگ

پس چرا خودش چیزی نمی‌گه؟

خدایا، با یه همچین خبری

!باید از خوشحالی فریاد بزنه

باور کن من که فریاد زدم

فریاد زدم و گریه کردم و روی زانوهام افتادم

ببین، کبودی‌ها رو می‌بینی؟

درست اینجا، روی زانوهام؟

اوه

دوتا دکتر نیاز بود تا منو دوباره بلند کنن روی پاهام

بابابزرگ از دستم عصبانی بود

اما این خبر فوق‌العاده‌ای نیست؟

،بعد از اون همه خون دل‌ها که خوردیم

تا گزارش به این خوبی روز تولد بابابزرگ به دستمون رسید؟

بابابزرگ سعی کرد به روی خودش نیاره

که این خبر چه بار سنگینی از روی شونش برداشته. اما منو نتونست گول بزنه

هیچی نمونده بود خودش هم از خوشحالی گریه کنه

مامان‌بزرگ؟

مهمونا رو پایین نگه دار

نذار برن

حالا لباس بپوش

ما همه‌مون واسه خاطر پای تو میایم بالا

که تولد بابابزگ رو اینجا جشن بگیریم

مچ پاش چطوره، مگی؟

مچ پاش شکسته، مامان‌بزرگ

می‌دونم شکسته

می‌خوام ببینم هنوز هم درد داره؟

متاسفانه من نمی‌تونم جواب این سوالو بدم، مامان‌بزرگ

باید از بریک بپرسی که هنوز درد داره یا نه

«سلام، خانم «سالی

حالت چطوره، خانم سالی؟

آره، من همین‌الان می‌خواستم باهات تماس بگیرم

ای بابا

خانم سالی؟

حالا گوش کن، خانم سالی

بابابزرگ هیچیش نیست

همین‌الان نتیجه‌ی آزمایشگاه رو گرفتیم

...هیچیش نیست فقط می‌گن قولنج

قولنج روده‌ست

روده... مگی، بیا و با این احمق صحبت کن

من نفسم بند اومد

اوه، خانم سالی؟

من همسر ریک، مگی‌ام

من صدای شما رو می‌شنوم

شما صدای من رو می‌شنوید؟

خب، خوبه

مامان‌بزرگ فقط می‌خواست بهتون بگه

که گزارش آزمایشگاه اوچسنر رسیده

و بابابزرگ فقط قولنج روده داره

بله، قولنج روده

درسته، قولنج روده

خداحافظ، خانم سالی

امیدوارم خیلی زود ببینمتون

صدای منو خوب شنید

خانم سالی هم داستانی داره

بابابزرگ گفت که همیشه دستش پیش آدم درازه

راست هم می‌گه

اون بدبخت بینوا همیشه دستشو پیش این و اون دراز می‌کنه

گمون نکنم بابابزرگ اون‌طور که باید بهش برسه

هی، مامان‌بزرگ؟

!دارم میام

اه

اینقدر خودتو به خریت نزن

منظورم اینه که بریک هنوز هم از این زهرماری می‌خوره

اوه

گمونم یه گیلاسی بعد از شام می‌زنه

خب، واسه این نخند

بعضی از مردای مجرد وقتی ازدواج می‌کنن مشروب رو کنار می‌ذارن

ولی بعضی‌ها شروع می‌کنن

...بریک لب به مشروب نمی‌زد تا اینکه

این منصفانه نیست

،منصفانه یا غیر منصفانه می‌خوام یه سوالی ازت بپرسم

یه سوال

بریک رو توی تخت خوشحال می‌کنی؟

چرا نمی‌پرسی اون منو راضی می‌کنه یا نه؟

...چون می‌دونم که

این مسئله دو طرفه‌ست

خب یه چیزی درست نیست

تو بچه‌دار نمی‌شی و پسرم افتاده به مشروب‌خوری

وقتی روابط یه زن و شوهر خراب بشه ایرادش اونجاست

دقیقا اونجا

...این

منصفانه نیست

تو کی هستی؟

من مگی گربه‌هه هستم

مامان‌بزرگ رفته؟

آره رفته

زندگی جنسی ما طبیعی قطع نشد

بلکه قبل از اینکه وقت طبیعیش برسه بیخودی قطع شد

و همون‌طور که بیخودی قطع شد دوباره شروع می‌شه

من مطمئنم

،واسه همینه که خودمو جذاب نگه می‌دارم

برای زمانی که تو دوباره منو مثل مردای دیگه ببینی

،آره، همونطور که مردای دیگه منو می‌بینن

.چون اونا هنوز هم منو می‌بینن، بریک و چیزی که می‌بینن رو دوست دارن

آره

...حتی بعضی ازشون بهم

نگاه کن، بریک، ببین چقدر بدنم عالی مونده

هیچی از من پایین نیُفتاده، نه حتی یه عضو ازم

،خب، بعضی‌وقت‌ها صورتم خسته به نظر می‌رسه

ولی منم فرمم رو به اندازه تو حفظ کردم

و مردها اون رو تحسین می‌کنن

هنوز سر مردها رو توی خیابون به سمت خودم می‌چرخونم

،هفته گذشته تو ممفیس، هر جا که رفتم

مردها با چشماشون منو می‌خوردن

توی باشگاه ورزشی، رستوران‌ها

و فروشگاه‌های زنجیره‌ای، هیچ مردی نبود که من ببینمش یا از کنارش رد بشم

که با چشماش منو نخورده باشه

و وقتی از کنارش رد شدم برنگشته باشه و بهم نگاه کنه

،توی مهمونی آلیس برای پسرعموهای نیویورکیش

خوش قیافه‌ترین مرد توی جمعیت

من رو تا طبقه بالا تعقیب کرد

و سعی کرد با من به زور وارد دستشویی بشه

دنبالم تا دم در اومد و سعی کرد به زور بیاد داخل

چرا بهش اجازه ندادی، مگی؟

چون من اونقدر معمولی نیستم

نه اینکه تقریباً وسوسه نشده بوده باشم

دوست داری بدونی کی بود؟

سانی بوی ماکسول» بود»

اوه، آره

سانی بوی ماکسول

اوه، اون بازیکن جناح خوبی بود

کمی از ناحیه کمرش آسیب دید

مجبور شد بازی رو ول کنه

ها

ولی حالا کمردرد نداره، زنم نداره

و هنوزم به من چشم داره

در این صورت هیچ دلیلی نداشت

که اون رو به داخل دستشویی راه ندی

و بذارم یکی منو سر بزنگاه بگیره؟

اون‌قدرها هم احمق نیستم

،ممکنه یه زمانی بهت خیانت کنم

حالا که این‌قدر با نهایت بی‌شرمی دلت می‌خواد اون کار رو بکنم

اما اگر اون کار رو بکنم، می‌تونی مطمئن باشی

توی مکان و زمانی اتفاق می‌افته که هیچ‌کس جز من و اون مرد ندونه

چون من قصد ندارم بهت دلیلی بدم

که برای خیانت و این حرف‌ها طلاقم بدی

مگی، من تو رو واسه خیانت و این حرف‌ها طلاقت نمی‌دم

این رو نمی‌دونی؟

اصلا راحت می‌شم اگه بدونم

واسه خودت یه معشوقه پیدا کردی

خب، من بی‌گدار به آب نمی‌زنم

نه، ترجیح می‌دم روی همین شیروونی داغ بمونم

شیروونی داغ جای راحتی برای موندن بوده

آره، می‌تونم تا اونجا که لازمه خودم رو روی اون نگه دارم

می‌تونی منو ول کنی، مگی

نمی‌خوام و نمی‌کنم

،تازه اگه بکنم تو یه پاپاسی نداری بدی

،غیر از اون چیزی که از بابابزرگ می‌گیری حالا اونم داره از سرطان می‌میره

.مامان‌بزرگ الان گفت که سرطان نیست گفت گزارش آزمایشه خوبه

،این چیزیه که اون فکر می‌کنه

چون همون داستانی که برای بابابزرگ گفتن رو به اونم گفتن

اونم مثل بابابزرگ همه رو باور کرد. بیچاره‌ها

ولی امشب قراره جریانو بهش بگن

،وقتی بابابزرگ رفت بخوابه

به مامان‌بزرگ می‌گن که بابابزرگ داره از سرطان می‌میره

بدخیم و لاعلاجه

بابابزرگ اینو می‌دونه؟

به هیچ عنوان

هیچ‌وقت می‌شه اینجور آدما بدونن؟

«هیچ‌کس نمیاد بگه تو «داری می‌میری

باید گولشون بزنی

اونا هم باید خودشون رو گول بزنن

چرا؟

چرا؟

چون که بشر همیشه فکر می‌کنه ،عمرش تموم‌شدنی نیست

به همین دلیله که همه‌شون این دنیا رو می‌خوان نه اون دنیا رو

آره، جریان از این قراره

سیگارمو کجا گذاشتم؟

نمی‌خوام همه‌ی خونه و زندگی رو ،به آتیش بکشم

حداقل نه با مِی و گوپر و پنج‌تا جوونورشون

پس امروز آخرین جشن تولد بابابزرگه

و مِی و گوپر هم این رو می‌دونن

خیلی هم خوب اینو می‌دونن

خبر دست اول رو اونا از آزمایشگاه اوچسنر گرفتن

واسه همینه که با اون جوونورهای بی‌گردن اینجا سرازیر شدن

چون می‌خوای یه چیزی رو بدونی؟

بابابزرگ هیچ وصیت‌نامه‌ای ننوشته

بابابزرگ هیچ‌وقت تو عمرش وصیت‌نامه ننوشته

واسه همینه که اونا تا اونجا که تونستن

موضوع بچه‌دار نشدن من و مشروب‌خوری تو رو بزرگش کردن

تا بابابزرگ رو تحت تاثیر قرار بدن

من به بابابزرگ علاقه دارم، جدی می‌گم

خیلی بی‌ریا بهش علاقه دارم

آره، می‌دونم علاقه داری

با وجود خشونت و بد دهنیش و اون حرفاش بهش احترام می‌ذارم

چون بابابزرگ همینه که هست و حرفش رو رک و راست می‌زنه

هیچ‌وقت هم جناب آقای مالک نشده

،نه، هنوز هم همونطور لوطیه

مثل سابق که اینجا مباشر املاک جک استرا» و «پیتر اوچلو» بود»

و تمام کارها رو زیر دست گرفت

و اینجا رو به بزرگ‌ترین و بهترین کشتزار توی «دلتا» تبدیل کرد

من همیشه از بابابزرگ خوشم می‌اومد

خب، این آخرین جشن تولد بابابزرگه

از این بابت متاسفم، اما حقیقت همینه

واسه‌ی مواظبت از یه مشروب‌خور پول نیازه

و این وظیفه به اینجانب محول شده

نمی‌خواد از من مراقبت کنی

چرا، می‌خواد

دو نفر توی یه قایق

باید از همدیگه مواظبت کنن

حداقل تو به پول احتیاج داری تا بعد از تموم شدن این مخزن مشروب

باز ویسکی بخری

یا یا آبجوی ارزون راضی می‌شی؟

مِی و گوپر می‌خوان دست ما رو از املاک بابابزرگ کوتاه کنن

چون تو مشروب می‌خوری و منم بچه‌دار نمی‌شم

ولی ما می‌تونیم پته‌شونو رو آب بندازیم

باید پته‌شونو رو آب بندازیم

بریک می‌دونی، من تمام مدت عمرم

به طرز فلاکت‌باری فقیر بودم

این حقیقته، بریک

منم نگفتم دروغه

همیشه باید خودمو به کسایی می‌چسبوندم ،که از ریختشون بدم میومد

چون اونا پول داشتن و من آهی در بساط نداشتم

تو نمی‌دونی اون‌طور بدون چجوره

خب، من بهت می‌گم

درست مثل اینه که تو رو هزار کیلومتر از مشروب دور نگه دارن

و اون‌وقت بگن با پای شکسته برو دنبالش

بدون چوب‌دستیت

آهی در بساط نداشتن اونطوره

حالا می‌شه جوون بود و پول نداشت

ولی پیری و بی‌پولی جور درنمیاد

باید وقت پیری پول داشت

چون پیری و بی‌پولی بد دردیه

:باید یکی از این دوتا بود

.یا جوون و یا پولدار نمی‌شه پیر بشی و پول نداشته باشی

این یه واقعیته، بریک

من لباس پوشیدم، همه‌چیزام رو به‌راهه

کار دیگه‌ای ندارم

من لباس پوشیدم، همه‌چیزام رو به‌راهه

کار دیگه‌ای ندارم

می‌دونم اشتباه من کجا بود

...وقتی که من

آخ، دستبندهام

آره، من خیلی درموردش فکر کردم

الان فهمیدم اشتباه من کجا بوده

اشتباه من این بود

که حقیقت جریانو راجع به «اسکیپر» بهت گفتم

هیچ‌وقت نباید اونو اقرار می‌کردم

گفتن موضوع اسکیپر اشتباه محض بود

مگی، راجع به اسکیپر خفه‌خون بگیر

جدی می‌گم، مگی

نباید اینقدر درمورد اسکیپر زر بزنی

...باید بفهمی که من و اسکیپر

فکر می‌کنی من دارم شوخی می‌کنم، مگی؟

از اینکه من آروم حرف می‌زنم شوخیت گرفته؟

ببین، مگی، این کاری که تو داری می‌کنی خطرناکه

تو داری سر موضوعی شوخی می‌کنی که هیچ‌کی نباید اون کارو بکنه

این‌دفعه اون چیزی رو که باید بهت بگم تموم می‌کنم

،من و اسکیپر هم‌بستر شدیم اگه اسمش رو هم‌بستر بذاری

چون این کار هردومونو یه‌کم به تو نزدیک‌تر می‌کرد

اوه، می‌بینی؟

حروم‌زاده، تو از مردم خیلی توقع داشتی، از من، از اون

اوه، بریک

از تمام اون حروم‌زاده‌های بدبخت فلک‌زده‌ای ،که عاشق تو بودن

که غیر از من و اسکیپر خیلی‌ها تو رو دوست داشتن

خیلی‌های دیگه بودن

تو از کسایی که دوستت داشتن ،زیاده از حد توقع داشتی

ای مافوق بشر، ای موجود خداگونه

پس من و اسکیپر با رویایی که تو بودی هم‌بستر شدیم

هردوتامون، آره، آره، آره

!حقیقته، حقیقت

چه چیز وحشتناکی درموردش وجود داره؟

من ازش خوشم میاد

...فکر می‌کنم حقیقت

آره، نباید بهت می‌گفتم

اون اسکیپر بود که بهم گفت نه تو

من بهت گفتم

بعد از اینکه اون بهم گفت

...چه فرقی می‌کنه که کی

دختر کوچولو

هی، ختر کوچولو؟

چیه، عمو بریک؟

بگو مهمونا بیان بالا

همه‌شون رو بیار بالا

نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم

اگر مجبورم کنی تمام این حرف‌ها رو جلوی روی همه‌شون می‌گم

دختر کوچولو، بدو

برو

کاری که بهت گفتم رو انجا می‌دی؟

برو

...چون موضوع باید گفته بشه، و تو

!تو هیچ‌وقت نمی‌ذاری

یکی از اون کارهای قشنگ و ایده‌آلی بود

که تو افسانه‌های یونان اومده

نمی‌تونست هیچ چیز دیگه‌ای باشه

،تو خودت بودی و این چیزیه که اون رو خیلی غم‌انگیز کرد

،این چیزیه که اون رو خیلی وحشتناک کرد

چون عشق بود که هیچ‌وقت نمی‌تونست

به سرحد ارضاء یا حتی به مرحله‌ی گفت‌وگوی ساده برسه

اوه، بریک

دارم بهت می‌گم، باید حرف‌های منو باور کنی

من همه چیز رو درک می‌کنم

فکر می‌کنم باشکوه بود

،وقتی می‌گم بهش احترام می‌ذارم نمی‌تونی تشخیص بدی که صادقانه می‌گم؟

حالا تنها حرفی که می‌خوام بهت بفهمونم

،اینه که باید بذاری زندگی ادامه پیدا کنه

حتی بعد از از دست رفتن رویای زندگی

،مثلا یاد قرار چهار نفرمون توی دانشگاه می‌افتم

من و «گلادیر فیتز جرالد» و تو و اسکیپر

بیشتر شبیه قرار بین تو و اسکیپر بود

و من و گلادیز یه جورایی فقط همراهی می‌کردیم

انگار احتیاج داشتین ازتون محافظت کنیم

تا در نظر مردم صورت خوبی داشته باشه

مگی، می‌خوای با این چوب‌دستی بزنمت؟

نمی‌دونی می‌تونم با این چوب‌دستی بکشمت؟

اوه، خدایا

به خیالت برام فرقی می‌کنه؟

یه نفر توی زندگیش یه چیز حقیقی و پاک داره

یه چیز پاک و بزرگ که حقیقت داره

بین من و اسکیپر دوستی وجود داشت

و تو می‌گی اون کثیف بوده

نه، نمی‌گم کثیف بوده

!دارم می‌گم تمیز بوده

،عشق با تو نه، مگی بلکه دوستی با اسکیپر

اون چیز بزرگ و واقعی بود، و تو !می‌گی کثیف بوده

،پس گوش نمی‌دادی چی می‌گفتم

متوجه نشدی که من چی می‌گم

دارم می‌گم اون‌قدر پاک بوده که اسکیپر بیچاره رو به کشتن داد

شما دوتا بین خودتون ماجرایی داشتید که باید اونو روی یخ نگه می‌داشتین

آره، فاسد نشدنی

آره، و مرگ تنها ظرف یخی بود که می‌تونستید اونجا نگهش دارید

من با تو ازدواج کردم، مگی

...چرا با تو ازدواج می کنم، مگی، اگه من

نه، بریک، حالا منو حرف‌پیچ نکن

فقط بذار حرفمو تموم کنم

می‌دونم

باور کن می‌دونم که فقط اسکیپر بود

که تمایلات غیرطبیعی ولو غیرعمد

رو بین تو و خودش باقی نگه می‌داشت

حالا بذار کمی به گذشته برگردم

«اوایل تابستونی که هر دو از «اول‌میس فارغ‌التحصیل شدیم با من عروسی کردی

خیلی هم خوشبخت بودیم، مگه نه؟

سعادتی داشتیم، آره، هربار که عشق‌بازی می‌کردیم توی آسمونا بودیم

اما اون پاییز، تو و اسکیپر

پیشنهادهای شغلی فوق‌العاده‌ای که داشتید رو رد کردید

،تا قهرمانان فوتبال باقی بمونید قهرمانان حرفه‌ای

همون پاییز تیم «دیکسی استار» رو

برپا کردین تا بتونین تا ابد همبازی باشین

،ولی یه چیزی درست نبود

از جمله من، بین شما دوتا

اسکیپر هم زد به سیم آخر مشروب‌خوری

تو کمرت صدمه دیده بود

و نتونستی تو مسابقه‌ی عید شکرگزاری توی شیکاگو بازی کنی

و روی تخت بیمارستان «تولیدو» مسابقه رو از تلویزیون تماشا کردی

من رفتم پیش اسکیپر

تیم دیکسی استار باخت چون اسکیپر بیچاره مست بود

و ما اون شب با هم مشروب خوردیم

«تمام شب توی بار «بلک استون

و وقتی که سپیده‌ی صبح ،از اون‌ور دریاچه پیدا شد

،و ما مست و خمار برای تماشا بیرون رفتیم

من گفتم: «اسکیپر، عشق شوهر منو ،از سرت بیرون کن

یا اینکه بهش بگو بذاره حقیقت رو اعتراف کنی

«به هر روشی که شده

،با دست محکم زد تو دهنم

بعدش برگشت و مطمئنم لحظه‌ای صبر نکرد

و یکراست رفت به اتاقش توی بلک استون

اون شب وقتی با دل شکسته

مثل یه موش آب‌کشیده بی‌سروصدا به اتاقش رفتم

اون به شکل رقت‌انگیز و فلاکت‌بار ولی بی‌فایده سعی کرد

به من ثابت کنه چیزهایی که گفته بودم حقیقت نداره

!نه

!اوه

از این طریق، با گفتن حقیقت داغونش کردم

که دنیایی که توش به وجود اومده ،و بزرگ شده

دنیای تو و دنیای اون، چیزهایی رو آفتابی کرده که کسی جرأت نداشت حرفشو بزنه

،از اون تاریخ به بعد

اسکیپر چیزی جر مخزن مشروب و مواد نبود

کی تیرو به نشونه زد؟

من، با تیر ترحم

بهم نخورد

ببخشید

بریک، من سعی نمی‌کنم رفتار خودم رو ماله بکشم

یا مسیح، نه

بریک، من خوب نیستم

نمی‌دونم چرا مردم باید وانمود کنن که خوبن

هیچ‌کس خوب نیست

چطور مردم ثروتمند یا چیزمیزدار

،می‌تونن به الگوهای اخلاقی

،اونایی که بین خودشون قرار گذاشتن احترام بذارن ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونم

!آره، اما من صادق‌ام

واسه همینم که شده بهم یه امتیازه بده، لطفا

،فقیر به دنیا اومدن، فقیر بزرگ شدم ،انتظار می‌ره که فقیر هم بمیرم

مگه اینکه بتونم از چیزی که بابابزرگ بعد از مردنش به خاطر سرطان به جا می‌ذاره

چیزی به دست بیارم

اما، بریک، اسکیپره مُرده

!من زنده‌م

مگی گربه زنده‌ست

!من زنده‌م، زنده‌م، من زنده‌م

بریک، بریک، بریک، بریک، بریک

!بریک، بریک، بریک، بریک، بریک

دختر کوچولو، مامانت یا یه نفر

باید بهت یاد بده وقتی می‌خوای وارد اتاق بشی اول در بزنی

وگرنه مردم ممکنه فکر کنن که تو بی‌تربیت بار اومدی

آره، آره، آره

چرا عمو بریک روی زمینه؟

،سعی کردم عمه مگی تو رو بکشم

اما موفق نشدم و بعدش افتادم

دختر کوچولو چوب‌دستی منو بده تا بتونم از روی زمین بلند بشم

آره، چوب‌دستی عموت رو بهش بده

اون چلاقه، عزیزم

دیشب مچ پاشو تو زمین ورزش مدرسه

واسه اینکه از روی مانع بپره شکسته

چرا می‌خواستی از روی مانع بپری، عمو بریک؟

،چون قبلا از روشون می‌پریدم

و آدم دوست داره کارای سابق رو انجام بده

حتی وقتی نمی‌تونه انجامشون بده

اینم از این

جوابت رو گرفتی

حالا دیگه برو

!بنگ، بنگ، بنگ

بس کن، جونور، جونور بی‌گردن کوچولو

تو حسودی

تو فقط حسودی می‌کنی !چون نمی‌تونی بچه‌دار بشی

اوه، می‌بینی؟

،اونا از بچه‌دار نشدن ما خوشحالی می‌کنن

حتی جلوی اون پنج‌تا جونور کوچولوی بی‌گردن

،بریک، من تو ممفیس پیش یه دکتر رفتم یه دکتر متخصص زنان

،کاملا معاینه شدم

و گفت هر وقت دلمون خواست می‌تونیم بچه‌دار بشیم

و مطابق تقویم امروز روزیه که من می‌تونم باردار بشم

داری بهم گوش می‌کنی؟

گوش می‌دی؟

داری گوش می‌دی؟

!آره، صدات رو می‌شنوم، مگی

اما اصلا چطور فکر می‌کنی

قراره از مردی بچه‌دار بشی

که نمی‌تونه تحملت کنه؟

اون مشکلیه که باید راه‌حلشو پیدا کنم

!خفه شو

ایناهاش اومدن

خب، بریک

سلام بابابزرگ

تبریک می‌گم

مزخرف نگو

«اوه، ولی «سنت پل» در «گرانادا ،سه‌تا پنجره‌ی موقوفه داره

و آخری یه پنجره‌ی شیشه‌رنگیه

که ۲۵۰۰ دلار خرجش شد

،تصویری از حضرت مسیح چوپان مهربون، با یه بره توی بغلش

اون پنجره رو کی وقف کرده، کشیش؟

«بیوه «کلاید فلچر

یه حوض غسل تعمید هم وقف کلیسا کرده

به نظر من یکی باید به کلیسای شما

یه دستگاه خنک کننده وقف کنه، ‌کشیش

اوه، کاملا مواقفم

و می‌دونی خانواده‌ی «گاس‌هاما» به یاد اون مرحوم

چی وقف کلیسای «تو ریورز» کردن؟

یه کلیسای نوساز کامل

با یه زمین بسکتبال و زیرزمین

هی، کشیش؟

این همه صحبت درباره موقوفه‌ها چیه، کشیش؟

فکر می‌کنی یکی می‌خواد اینجا غزل خداحافظی رو بخونه؟

همینه؟

،بذارید بهتون بگم، بچه‌ها واکسن تیوفئید زدن

،کزاز زدن، دیفتری زدن

،مال کبد رو زدن، فلج اطفال رو هم زدن

واکسن‌ها رو پنج‌ماهه که مرتب می‌زنن

گوپر؟

هی، گوپر؟

این‌دفعه همه کوچولوها رو چه واکسنی زدیم؟

هی، بریک

بیا یه آهنگی بذاریم تا جشن رو باهاش شروع کنیم

ما اون رو به عنوان هدیه سومین سالگرد بهشون دادیم

اوه

اون بی‌صاحاب رو خاموش کن

بریک من کجاست؟

عزیزدردونه من کجاست؟

ببخشید، دوباره روشنش کن

اوه، ایناهاش

یه بچه‌ی عزیز من اینجاست

هی

اون چیه تو دستت گرفتی؟

اون مشروب رو بذار کنار، پسر

دست‌های تو برای نگه داشتن چیزای بهتر از اون ساخته شده

حالا ببین چطور بریک اونو می‌ذاره کنار

اوه، ای پسر بد، تو

تو پسر کوچولوی بد منی

حالا، یه بوس به مامان‌بزرگ بده، پسر بد

اوه، ببینید چطور با خجالت خودشو عقب می‌کشه، می‌بینید؟

خب، بریک هیچ‌وقت دوست نداشت که بوسیده بشه یا مورد توجه قرار بگیره

حدس می‌زنم چون همیشه مقدار زیادی از اینا رو داشته

حالا من چرا اینجا نشستم؟

،من می‌خوام کنار عزیز دلم بشینم

دستاش رو بگیرم و کمی باهاش عشق کنم

کشیش، کشیش، هی، کشیش؟

دستت رو بده بهم و کمکم کن تا بلند بشم

از اون حقه‌ها تو کار نباشه، مامان‌بزرگ

چه حقه‌هایی؟

...دستت رو بده بهم تا بلند بشم و

تا حالا یه کشیش رو تو بغل یه خانم چاق دیدید؟

!هی، هی، مهمونا

تا حالا یه کشیش رو تو بغل یه خانم چاق دیدید؟

مامان‌بزرگ، دست از این شوخی‌های خرکی برمی‌داری؟

تو برای این خل‌بازی‌های بچگونه خیلی پیر و چاقی

...تازه کسی که فشار خونش مثل تو باشه

پارسال به ۲۰ رسیده بود

ممکنه یهو وقت این خل‌بازی‌ها سکته کنه

اینم از تولد بابابزرگ

تولدت مبارک

تولدت مبارک

تولدت مبارک، بابابزرگ عزیز

تولدت مبارک

یک، دو، سه، چهار

اسکینامارینکا دینکا دینک

اسکینامارینکا دو

ما تو رو دوست داریم

اسکینامارینکا دینکا دینک

اسکینامارینکا دو

بابابزرگ، تو رو

،هنگام صبح دوستت داریم هنگام شب دوستت داریم

،وقتی کنارت هستیم دوستت داریم و وقتی دور هستیم هم دوست داریم

اسکینامارینکا دینکا دینک

اسکینامارینکا دو

مامان‌بزرگ هم همینطور

!اوه

وای خدای من

زودباشین، برین

ولم کن

وای خدای من

هی آیدا، تو دیگه چته؟

اوه، اون فقط خیلی خوشحاله

فقط خیلی خوشحالم، بابابزرگ

باید گریه کنم یا چیزی

بریک، از خبر شگفت‌انگیزی

که دکتر «با» از آزمایشگاه واسه بابابزرگ آورده خبر داری؟

بابابزرگ صحیح و سالمه

فوق‌العاده نیست، بریک؟

صحیح و سالمه

امتحاناتشو با نمرات عالی قبول شد

حالا که می‌دونیم بابابزرگ چیزیش نیست

،و فقط قولنج روده داره

،می‌تونم یه چیزی بهتون بگم ،چون به شدت نگران بودم

...تقریبا دیوونه شده بودم

اوه

...از ترس اینکه بابابزرگ ممکنه یه چیزی مثل

بریک، چرا کادو تولد بابابزرگ رو بهش نمی‌دی؟

بفرمایین، بابابزرگ

این از طرف بریکه

این بهترین‌ترین هدیه تولدیه که ،بابابزرگ تا به حال گرفته

...صدها هدیه و

چی هست،‌ بریک؟

هرچی بگی شرط می‌بندم که بریک نمی‌دونه چیه

لذت هدیه اینه که آدم ندونه توش چیه

تا اینکه بازش کنه

الا هدیه‌تو باز کن، بابابزرگ

خودت بازش کن

اوه

می‌خوام از بریک یه چیزی بپرسم

بیا اینجا، بریک

بابابزرگ داره تو صدات می‌کنه، بریک

به بابابزرگ بگو من چلاقم

می‌بینم که چلاقی

می‌خوام بدونم چطور شد که چلاق شدی

اوه، نگاه کنین

به به

یه عبای کشمیر

مثل اینکه خیلی تعجب کردی، مگی

خب من تا حالا یکی از اینا ندیده بودم

این خنده‌داره

هوم

چرا خنده‌داره؟

ما تو خانواده‌مون غیر از خانواده چیز دیگه‌ای نداشتیم

و چیزهایی مثل یه عبای کشمیر هنوز هم منو شگفت‌زده می‌کنن

ساکت

نمی‌دونم تو چه‌جوری می‌گی ندیدم

درصورتی که خودت اونو شنبه‌ی پیش

از مغازه‌ی «لوون استاین» تو ممفیش خریدی

می‌دونی از کجا فهمیدی؟

گفتم ساکت

از اونجا فهمیدم چون دختر فروشنده‌ای که اونو به تو فروخت

داشت بهم کمک می‌کرد

به من گفت «راستی خانم پولیت، جاری‌تون

همین حالا یه عبای کشمیر «واسه پدرشوهرتون خریدن

هوم

عروس خانم، استعدادهای تو به عنوان

یه زن خونه‌دار و مادر دارن هدر می‌رن

تو واقعاً باید با اِف‌بی‌آی باشی

ساکت

مرگ و زندگی رقابت تنگاتنگی دارن

کشیش، امیدوارم این‌دفعه

وسط حرف‌هات درباره‌ی ،درو پنجره‌های موقوفه نپریده باشم

پریدم؟ کشیش؟

کشیش؟

نه، بابابزرگ

به کشیش گیر نده

تا حالا اصطلاح طبل توخالی رو شنیدی؟

تو با اون سرفه‌های خشکت

منو یاد اون اصطلاح می‌ندازی

طبل توخالی

نمی‌دونم امشب پشه‌ها فعالن یا نه؟

چیزی گفتی، مامان‌کوچولو؟

چیزی فرمودی؟

آره

گفتم نمی‌دونم اگه یه کمی بریم روی بالکن بشینیم

پشه‌ها ما رو زنده زنده می‌خورن یا نه؟

،خب، اگر اون کار رو بکنن اون‌وقت می‌دم استخوناتو آرد کنن

واسه کود باغچه

هفته پیش گفتیم اینجا رو ،سم‌پاشی هوایی کردن

فکر می‌کنم نتیجه داده

حداقل منو نیش نزدن تا الان

بریک، بهم می‌گن... اگر ،چیزی که بهم می‌گن درست باشه

که دیشب تو زمین ورزش مدرسه مسابقه‌ی پرش دادی؟

بریک، بابابزرگ با تو صحبت می‌کنه، پسرم

چی گفتی، بابابزرگ؟

بهم گفتن که تو دیشب توی زمین ورزش مدرسه

مسابقه‌ی پرش دادی

به منم همینو گفتن

اونجا داشتی می‌پریدی یا می‌مالوندی، ها؟

ساعت ۳ صبح اونجا چی‌کار می‌کردی؟

یه زن رو برده بودی توی اون زمین دو؟

،بابابزرگ، تو دیگه از لیست مریض‌ها خارج شدی

...و من اجازه نمی‌دم این حرف‌های

ساکت

زشت رو جلوی کشیش بگی...

ساکت

ازت پرسیدم، بریک، نکنه دیشب ۲۵۰ گرم گوشت

توی اون زمین دو پیدا کردی، ها؟

فکر کردم شاید تو اون زمین دنبال ۲۵۰ گرم گوشت می‌دویدی

و توی گرمای تعقیب و گریز پات به چیزی گیر کرده

همینطوره؟

نه، قربان

فکر نمی‌کنم اینطور بوده باشه

کشیش توکر، بیایین من و شما

بریم توی بالکن قدمی بزنیم

خب، ساعت ۳ صبح اونجا چی‌کار می‌کردی؟

،از روی مانع‌ها می‌پریدم، بابابزرگ

،می‌دویدم و از روی مانع‌ها می‌پریدم

ولی انگار حالا دیگه اون مانع‌ها واسه من خیلی بلندن

آره، چون مست بودی

اگر هشیار بودم از روی کوتاه‌هاش هم نمی‌پریدم

بابابزرگ، شمع‌های کیک رو فوت کن

می‌خوام این گیلاس رو به سلامتی

،شصت و پنجمین سال تولد بابابزرگ پولیت ...کسی که بزرگ‌ترین کشاورز پنبه در

بهت گفتم بس کن

!حالا، بس کن

تمومش کن

بابابزرگ، من اجازه نمی‌دم ،این‌جوری حرف بزنی

نه حتی توی روز تولدت

من هرجور دلم بخواد توی روز تولدم حرف می‌زنم

یا هر روز کوفتی دیگه توی سال

و هر کسی هم که خوشش نمیاد می‌دونه کجا تشریف ببره

جدی نمی‌گی

چی باعث می‌شه فکر کنی جدی نمی‌گم؟

فقط می‌دونم جدی نمی‌گی

تو هیچ کوفتی نمی‌دونی

هیچ‌وقت هم نمی‌دونستی

بابابزرگ، اینو جدی نمی‌گی

چرا، می‌گم

باور کن جدی می‌گم

!خیلی هم جدی می‌گم

،من با هزارجور کثافتکاری تو ساختم

،چون فکر می‌کردم دارم می‌میرم

،و تو فکر می‌کردی دارم می‌میرم و می‌خواستی صاحب‌اختیار بشی

،خب، حالا این خیال رو از سرت بیرون کن چون من مردنی نیستم

،الان خیال ریاست رو از سرت بیرون کن

چون تو رئیس نمی‌شی، چون من نمی‌میرم

بعد از اون‌همه آزمایشگاه رفتن‌ها و معاینه‌های صاحاب‌مرده

،من هیچ مشکلی نداشتم جز قولنج روده

و من از سرطان نمی‌میرم جوری که تو فکر می‌کردی می‌میرم

اینطور نیست؟

فکر نمیکردی من دارم از سرطان می‌میرم، آیدا؟

هوم؟

اینطور نیست، آیدا؟

فکر نمی‌کردی من دارم از سرطان می میرم؟

و اون‌وقت تو صاحب امتیاز املاک و همه‌ی چیزها می‌شی؟

من که اینطور برداشت کردم

به نظر می‌رسه که این‌طور برداشت کردم

صدا نکره‌ات، بدن چاق و پیرت

هر جا که می‌رفتم بود

هیس

کشیش

کون لق اون کشیش پفیوز

شنیدی چی گفتم؟

گفتم کون لق اون کشیش پفیوز

،هیچ‌وقت ندیدم این‌طوری رفتار کنی

نمی‌فهمم چی تو جلدت رفته

من توی زحمت اون همه آزمایشگاه رفتن و معاینه و این حرف افتادم

تا معلوم بشه تو این خونه کدوم یکی از ماها رئیسیم

خب، معلوم شد من رئیسم و تو نیستی

و این هدیه تولد، کیک و شامپاین منه

،چون به مدت سه ساله

آروم‌آروم اینجارو می‌گرفتی، ریاست می‌کردی

حرف می‌زدی، با بدن چاق و پیرت اطراف مکانی که من ساختم، گشت می‌زدی

من این مکان رو ساختم

من اینجا مباشر بودم

من توی مزرعه «استرا و اوچلو» مباشر بودم

ده سالگی مدرسه رو ول کردم

ده سالم بود که مدرسه رو ول کردم

تا برم مثل یه برده توی مزرعه جون بکنم

تا اینکه مباشر مزرعه استرا و اوچلو بشم

،و استرای پیر مُرد، و من شریک اوچلو شدم

و املاک بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد

تموم این کارها رو دست تنها کردم و از تو هیچ کمکی نگرفتم

و حالا فکر می‌کنی که قراره اینجا رو تصاحب کنی

خب، من فقط می‌خوام بهت بگم

که قرار نیست صاحب اینجا بشی

قرار نیست هیچ چیز کوفتی رو تصاحب کنی

حالا فهمیدی؟

حرفام حسابی تو کله‌ت رفتن، هوم؟

شیرفهم شدی؟

تو آزمایشگاه پدر منو درآوردن

اون معاینه‌های لامصب منو کشت

تازه فهمیدن صحیح و سالمم و فقط قولنج روده کرده بودم

اون قولنج هم از غصه بود

از اون‌همه دروغ و دروغ‌گوهایی که مجبور بودم باهاشون کنار بیام

و اون‌همه دورویی مزخرفی

که در مدت چهل سال زندگی با تو به خورد من داده شد

هی، آیدا؟

شمع‌های کیک تولدم رو فوت کن

زودباش، فوت کن

،لباتو غنچه کن و یه نفس عمیق بکش

و شمع های کوفتی روی کیک رو فوت کن

اوه، بابابزرگ

اوه

اوه، بابابزرگ

مشکلت چیه؟

تو این همه سال اصلا باور نکردی که دوستت داشتم؟

ها؟

و من دوستت داشتم

خیلی هم زیاد دوستت داشتم

واقعا دوستت داشتم

حتی نفرت و خشونت تو رو دوست داشتم، بابابزرگ

خدایا

اوه، اگه این موضوع حقیقت داشته باشه خنده‌دار نیست؟

بریک؟

هی، بریک؟

آه، تو رو صدا نزدم، مگی

بریک رو صدا زدم

فقط خواستم بریک رو تحویلتون بدم،‌بابابزرگ

چرا اون کار رو کردی؟

کدوم کارو، بابابزرگ؟

اون بوس رو طوری از روی دهنت پاک کردی انگار اون بهت تف کرده

اوه، نمی‌دونم

حواسم بهش نبود

این زن تو، با اینکه ریخت و هیکلش

از زن گوپر بهتره، ولی یه جورایی هر دوشون یه حالت دارن

چه‌جور حالتی رو می‌گین، بابا بزرگ؟

،نمی‌دونم چطور توصیفش کنم

ولی هردوش یه حالته

اونا آروم به نظر نمی‌رسن، نه؟

نه، مطمئناً آروم به نظر نمی‌رسن

مثل گربه‌ها مضطربن

درسته

مثل گربه‌ها مضطربن

مثل دوتا گربه روی شیروونی داغ مضطربن

درسته، پسر

شبیه دوتا گربه روی شیروونی داغن

می‌دونی چی خنده‌داره؟

،تو و گوپر با این همه اختلاف سلیقه

دوتا زن شبیه هم انتخاب کردید

ما هر دومون به‌خاطر اجتماع ازدواج کردیم،‌ بابابزرگ

اوه، مزخرفه

برام سواله چرا هر دوشون یه حالت دارن؟

،خب، هردوشون وسط یه ملک بزرگ نشستن

بابابزرگ

،یازده هزار هکتار یه ملک بزرگه

پس اونا هم دارن رو اون دعوا می‌کنن

هر کدوم چهارچنگولی چسبیدن که تیکه بزرگ‌تری ازش بگیرن

هر وقت که شما ترکش کنید

خب، برای اون زنا یه غافلگیری دارم

به این زودیا قرار نیست ترکش کنم

اگر منتظر این هستن

درسته، بابابزرگ

شما فقط سفت به املاکتون بچسبید و بذارید اونا چشمای همدیگه رو از کاسه دربیارن

البته که سفت به املاکم می‌چسبم

و می‌ذارم اون حروم‌زاده‌ها چشمای همدیگه رو از کاسه دربیارن

اما همسر گوپر هم خوش زاد و ولده

باید اعتراف کنی که اون باروره

امشب سر شام همه‌شونو سر میز جمع کرد

مجبور شدن چندتا صندلی اضافه بیارن

تا همه‌شون جا بشن

،خب، الان پنج‌تا ازشون داره

و یکی دیگه هم تو راهه

آره، شیشمی هم تو راهه

اوه، بریک، به خدا قسم نمی‌دونم چه‌جوری اتفاق می‌افته

چی اتفاقی می‌افته، بابابزرگ؟

،آدم یه تیکه زمین تهیه می‌کنه ،حالا با امانت یا خیانت

،بعدش کم‌کم همه‌چی روش بارور می‌شه

جمع می‌شه، زیاد می‌شه

و تا آدم به خودش بیاد می‌بینه ،که حساب از دستش رفته

به‌کلی حساب از دستش رفته

خب، می‌گن طبیعت از جای بایر رو دوست نداره، بابابزرگ

اوهوم

همین رو می‌گن

ولی بعضی‌وقت‌ها جای بایر

صد درجه بهتره از اون چیزهایی که طبیعت به‌جاش در اختیار انسان می‌ذاره

کسی پشت اون دره؟

آره

کی؟

یکی که می‌خواد بفهمه ما با هم چه صحبت‌هایی می‌کنیم

گوپر؟

!گوپر

گوپر رو صدا زدین، بابابزرگ؟

اوه، تویی

گوپر رو می‌خوایید، بابابزرگ؟

نه، زن، تو رو هم نمی‌خوام

چیزی که می‌خوام فقط یه‌کم حریم خصوصیه

در حالی که با پسرم بریک یه گفتگوی خصوصی دارم

حالا، اینجا خیلی هوا گرمه که نمی‌شه درها رو ببندم

اما اگر باید اون درهای صاحاب‌مرده رو ببندم

،تا بتونم با پسرم بریک خصوصی صحبت کنم

فقط بهم اطلاع بده و من اونا رو می‌بندم

چون از دزدکی گوش دادن متنفرم

هیچ‌جور دزدی و جاسوسی رو دوست ندارم

ای‌وای، بابابزرگ

تو سمت اشتباه ماه ایستاده بودی پس سایه‌ات رو انداخت داخل

نه، من داشتم می‌رفتم خونه

فقط و فقط داشتی جاسوسی می‌کردی و خودت هم می‌دونی

اوه، بابابزرگ، شما به هر دلیلی

با کسایی که واقعاً شما رو دوست دارن، نامهربونی می‌کنید

اوه، خفه شو، خفه شو، خفه شو

من تو و گوپر رو از اون اتاق کناری جای دیگه می‌فرستم

به شما اصلا ربطی نداره

که شب‌ها اینجا بین بریک و مگی چی می‌گذره

شما مثل دوتا جاسوس نکبتی

به همه‌چی گوش می‌دین

و بعد به مامان‌بزرگ گزارش می‌دین

و اون میاد پیش من و می‌گه فلان و بهمان

و اتفاقات بین بریک و مگی رو تعریف می‌کنه

یا مسیح، حالم رو بهم می‌زنه

جای تو و گوپر رو از اون اتاق تغییر می‌دم

هیچ‌جور دزدی و جاسوسی رو دوست ندارم

حالم رو بهم می‌زنه

اونا گوش می‌دن، ها؟

آره، گوش می‌دن

و هرچی بین تو و مگی می‌گذره

رو مو به مو به مامان‌بزرگ گزارش می‌دن

...می‌گن که

تو با اون نمی‌خوابی

که تو رو مبل می‌خوابی

حقیقت داره یا نه؟

،اگه از مگی خوشت نمیاد از شر مگی خلاص شو

الان اونجا داری چی‌کار می‌کنی؟

واسه خودم مشروب می‌ریزم

پسر، می‌دونی که یه مشکل واقعی مشروب‌خوری داری

بله، قربان

بله، می‌دونم

،به خاطر همین مشکل مشروب

گزارش ورزش رو کنار گذاشتی؟

بله، قربان

بله، قربان

بله، حدس می‌زنم همینطور باشه

در موردش حدس نزن

چون خیلی مهمه

بله، قربان

،حالا گوش کن چی می‌گم به لوستر کوفتی نگاه نکن

یه چیز دیگه که توی اون حراج اروپا خریدیم

زندگی مهمه

آدم چیز دیگه‌ای نداره که سفت بهش بچسبه

مردی که مشروب می‌خوره مثل اینه که داره زندگیش رو دور می‌ریزه

تو اون کار رو نکن

به زندگیت بچسب

چیز دیگه‌ای برای چسبیدن وجود نداره

هی، بیا اینجا بشین تا مجبور نباشیم صدامون رو بلند کنیم

دیوارهای این خونه گوش دارن

خیلی‌خب، بابابزرگ

کارتو ول کردی

چطور شد؟

ناامید شده بودی؟

نمی‌دونم

شما می‌دونین؟

خب من دارم از تو می‌پرسم، لعنت بر شیطون

اگه تو ندونی من از کجا بدونم؟

فقط موقع گزارش اونقدر دهنم خشک می‌شد که نمی‌تونستم حرف بزنم

همیشه دو یا سه قدم از جریان بازی عقب بودم

...پس فقط

کارتو ول کردی

آره، ولش کردم

وای پسر

هوف

ییش از حد دود دادم داخل

سرم کمی گیج رفت

چرا حرف زدن برای آدم‌ها اینقدر سخته؟

آره

ساعت قشنگ و خوش‌صداییه

دلم می‌خواد تا خود صبح بهش گوش کنم

آره

ما اون ساعت رو وقتی که ،تابستون به اروپا رفتیم خریدیم

من و مامان‌بزرگ توی اون تور «کوک» لعنتی

هیچ‌وقت توی عمرم اونقدر بهم بد نگذشت

،دارم بهت می‌گم، اون چشم‌بادامی‌ها

با گرون فروشی جیبت رو خالی می‌کنن تو هتل‌های بزرگشون

مامان‌بزرگ هم اون‌قدر جنس خرید

که با دوتا کامیون هم نمی‌شد آوردشون

خیلی مزخرفه. تو این مسافرت خونه‌خراب‌کن هر جا که رفتیم

هی خرید کرد و خرید کرد و خرید کرد

الان نصف اون چیزایی که خرید کرده توی زیرزمینن

پارسال بهار آب همه رو گرفت

آه، اون اروپا، چیزی جز یه حراج بزرگ نیست، فقط همینه

،با یه مشت جاه‌های افتضتاح و مزخرف

فقط یه حراج بزرگ، همه‌ی خراب‌شده همینه

مامان‌بزرگ هم توش لجام‌گسیخته شد

دیگه نمی‌شد این زن رو با افسار قاطر هم نگه داشت

اوه، خرید کرد، خرید کرد، خرید کرد

اون خوش‌شانسه که من یه مرد ثروتمندم. بله، قربان

و نصف اون چیزا توی زیرزمین کپک زدن

خب، خوش‌شانسه که من یه مرد ثروتمندم

حتما خوش‌شانسه

آره، من یه مرد ثروتمندم، بریک

من یه مرد به شدت ثروتمندم

می‌دونی چقدر ارزش دارم؟

حدس بزن، بریک

حدس بزن من چقدر ارزش دارم؟

نزدیک به ۹۰ میلیون دلار پول نقد ،و سهام ژتون آبی

به علاوه یازده هزار هکتار از حاصلخیزترین زمین

این‌طرف دره‌ی نایل

ولی آدم نمی‌تونه عمر رو با این چیزها بخره

،وقتی که عمرش تموم شد دیگه نمی‌تونه اون رو با این چیزها بخره

این تنها چیزیه که توی حراج بزرگ اروپا

یا بازارهای آمریکا یا هیچ بازاری توی دنیا نمی‌فروشن

آدم نمی‌تونه عمرش رو با این‌ها بخره

آدم نمی‌تونه عمر از دست رفته رو با این چیزها بخره

این یه اندیشه خیلی تامل برانگیز و هوشیار کننده‌ست، بریک

،اون فکر همه‌ش تو کله‌م بود

و تا امروز همش راجع بهش فکر می‌کردم

،من عاقل‌تر و غمگین‌ترم،‌ بریک

برای اون چیزایی که پشت سر گذاشتم

یه چیز دیگه هم از سفر اروپا یادمه

چه چیزی، بابابزرگ؟

خب، تپه‌های اطراف بارسلونا

توی کشور اسپانیا و بچه‌هایی

که با تن لخت رو اون تپه‌های خشک‌وخالی

مثل سگ‌های گرسنه گدایی می‌کردن و زوزه می‌کشیدن و زاری می‌کردن

،عوضش کشیش‌های چاق‌وچله راست‌راست تو خیابون‌های بارسلونا راه می‌رفتن

چقدر هم زیاد بودن. همه‌شون هم خوش‌وبش و خندون، هه

می‌دونی، من می‌تونستم اون مملکت رو از فقر نجات بدم

اون‌قدر پول داشتم که به اون ممکلت صاحب‌مرده غذا برسونم

ولی ما حیوونای آدم‌نما خیلی ازخودراضی هستیم

باور کن پولی رو که من بین اون گداها

رو تپه‌های اطراف بارسلونا تقسیم کردم

به اندازه‌ی مخارج روکش یه مبل تو این اتاق نمی‌شد

یعنی اگر بخوای هزینه کنی تا روکش تازه بذاری

من پولمو مثل دونه‌ای که واسه مرغا بریزی واسه اونا ریختم

براشون پول ریختم تا بتونم از دستشون خلاص بشم

تا بتونم بپرم تو ماشینم و در برم

،بعدش توی مراکش، اون عرب‌ها

فاحشگی از سن چهار یا پنج سالگی شروع می‌شه

اصلا اغراق نمی‌کنم

یادم میاد یه روز تو مراکش، همون شهر ،قدیمی چهار دیوار عرب‌ها

روی دسته یه دیوار شکسته نشستم ،تا سیگاری دود کنم

آدم از گرما پوست می‌نداخت

و یه زن عرب اومد وسط جاده ایستاد و به من نگاه کرد

تا از رو رفتم

مثل مجسمه تو اون جاده‌ی پرگردوخاک و داغ ایستاد

و به من نگاه کرد تا از رو رفتم

،اوه، و این رو گوش کن ،یه بچه‌ی لخت هم همراهش داشت

یه دخترکوچولوی لخت که به‌زحمت راه می‌رفت

و بعد از مدتی،‌ بچه رو گذاشت رو زمین

در گوشش یه چیزی گفت

و اون‌وقت به جلو هلش داد

بچه که به‌زحمت راه می‌رفت اومد طرف من

آروم‌آروم اومد به سمت من

و خدایا، وقتی این چیزها یادم میاد حالم بهم می‌خوره

دستشو جلو آورد و سعی کرد دکه‌های شلوار منو باز کنه

اما اون بچه هنوز پنج سالش نبود

باورت می‌شه؟

یا فکر می‌کنی دارم از خودم درمیارم؟

،برگشتم به هتل و به مامان‌بزرگ گفتم

وسایلت رو جمع کن باید فوری از این مملکت خراب‌شده بزنیم بیرون

بابابزرگ، امشب حرفاتون گل کرده

گوش کن، ما حیوونای آدم‌نما هیولاهایی هستیم که می‌میریم

ولی واقعیت مرگ، ما رو وادار نمی‌کنه به دیگرون رحم بکنیم

اوه، نه، قربان

چیزی گفتی؟

آره

چی؟

اون چوب‌دستی منو بدین تا بتونم پاشم

کجا می‌ری؟

یه سفر کوتاه برم تا چشمه‌ی آب حیات

کجا؟

قفسه‌ی مشروب

آره، قربان، ما حیوونای آدم‌نما هیولاهایی هستیم که می‌میریم

و اگر پول داشته باشیم شروع می‌کنیم به خرید کردن و خرید کردن

و فکر می‌کنم دلیل خرید کردنمون اینه که

تو اعماق دلمون این امید احمقانه وجود داره

که شاید یه روزی اون چیزی رو که می‌خریم عمری ابدی باشه

که اصلاً غیرممکنه

اوه، ما حیوونای آدم‌نما هیولاییم

بابابزرگ، شما امشب حسابی دارین پرحرفی می‌کنین

خب، اخیراً خیلی ساکت بودم

یه کلمه هم حرف نزدم، فقط می‌نشستم و به آسمون خیره می‌شدم

می‌دونی، یه چیزی رو شونه‌هام سنگینی می‌کرد

ولی حالا اون سنگینی از بین رفته

واسه همینه که حرف می‌زنم

امشب آسمون من رنگ دیگه‌ای داره

می‌دونین بیشتر از همه دوست دارم چی بشنوم؟

چی؟

سکوت محض

سکوت خالص و یکپارچه

چرا؟

چون آدم آرامش بیشتری داره

پسر، این‌جور سکوت تا دلت بخواد تو قبر هست

حرفاتون با من تموم شد؟

چرا اینقدر مشتاقی که دهن منو ببندی؟

خب، قربان، هر چند وقت یک‌بار ،بهم می‌گین، بریک

،می‌خوام باهات حرف بزنم ،و وقتی شروع کردیم به حرف زدن

به جایی نمی‌رسیم

چیز مهمی گفته نمی‌شه

شما می‌شینین و از این‌در و اون‌در واسم حرف می‌زنید و من هم انگار دارم گوش می‌دم

،خیلی سعی می‌کنم که گوش بدم

اما زیاد گوش نمی‌دم

مکالمه بین مردم خیلی سخته

...و به نوعی بین من و شما، این

تا حالا ترسیدی؟

یعنی تا حالا شده تا مغز استخونات از ترس بلرزه؟

چی؟

بریک؟

ها؟

پسرم، فکر کردم دارمش

چی رو؟

چی داشتی، بابابزرگ؟

سرطان

اوه

فکر می‌کردم عزرائیل پنجه‌های سرد و سنگینش رو

گذاشته روی شونه‌های من

خوب، بابابزرگ، شما هم که اصلاً دم نزدین

خب، یه خوک فریاد می‌کشه

یه انسان حرفی نمی‌زنه و تو خودش نگه می‌داره

با وجود اینکه انسان مزیت خوک رو نداره

چه مزیتی؟

بی‌خبری از مُردن خودش باعث آرامشه

یه انسان اون راحتی رو نداره

انسان تنها آدم زنده‌ایه که از وجود مرگ آگاهه

و می‌دونه مرگ چیه

،بقیه بدون اینکه بدونن به سوی مرگ می‌رن

،اصل مردن و هم همین ندونستنه

بدون دونستن، بدون هیچ اطلاعی ازش

،یه خوک از مرگ می‌ترسه و فریاد می‌زنه

اما بعضی‌وقت‌ها انسان مرگ رو به چشم می‌بینه و دم نمی‌زنه

بعضی‌وقت‌ها انسان مرگ رو به چشم می‌بینه و دم نمی‌زنه

...برام سواله که

چی، بابابزرگ؟

که یه لیوان ویسکی برای قولنج روده بده؟...

نه، قربان، حتی ممکنه خوب باشه

اوه، خدایا، مطمئن نیستم

آسمون روشنه

یا مسیح، آسمون روشن شده، پسرم

روشن شده

روشن شده

حالتون بهتر شده، بابابزرگ؟

بهتر؟

آره، حالا می‌تونم نفس بکشم

می‌دونی، تموم عمرم مثل یه مشت گره کرده بودم

می‌زدم، داغون می‌کردم، جلو می‌رفتم

حالا می‌تونم این مشت گره‌کرده رو باز کنم

و با سرانگشتام همه‌ی چیزها رو به‌راحتی لمس کنم

می‌دونی چه نقشه‌ای دارم؟

نه قربان، چه نقشه‌ای دارین؟

خوشگذرونی، خوشگذرونی با زن‌ها

اوه، خدیا، بریک، این چیزها سینه‌م رو می‌سوزونن

آره، پسرجون، چیزی رو بهت می‌گم که تا حالا حدس نزده بودی

من هنوز هم خیلی به زن‌ها تمایل دارم

و امروز تولد ۶۵ سالگی منه

به نظرم قابل‌ملاحظه‌ست، بابابزرگ

قابل‌ملاحظه؟

قابل‌تحسین، بابابزرگ

معلومه که اینطوره، قابل‌ملاحظه و قابل‌تحسین هر دو

الان می‌فهمم که تا حالا به خودم نرسیدم

خیلی از موقعیت‌ها رو از دست دادم ،چون وسواس داشتم

وسواس آداب و روسوم، مزخرف

تموم این حرف‌ها مفته، حرف مفت و مزخرف

سایه مرگ باعث شد به خودم بیام

،حالا که این سایه از بالای سرم رفته

...می‌خوام خودمو آزاد کنم، و

چی بهش می‌گن؟

دلی از عزا دربیارم

دلی از عزا؟

درسته، از عزا

!دلی از عزا، وای

من تا همین پنج سال پیش

با مامان‌بزرگ خوابیدم

هیچ‌وقت هم ازش خوشم نمی‌اومد، هرگز

شما آقایون صدای زنگ تلفن رو نمی‌شنوید؟

من اون رو از توی تراس شنیدم

اون تراس غیر از این اتاق

به پنج‌تا اتاق دیگه راه داره

چرا از این اتاق اومدی؟

می‌دونی، وقتی مامان‌بزرگ ،از اتاق بیرون می‌ره

دیگه یادم نمیاد اون زن چه شکلیه

،اما وقتی مامان‌بزرگ وارد اتاق می‌شه

اون‌وقت می‌بینم چه شکلیه و پشیمون می‌شم که چرا دیدم

هی

هی، کجا می‌ری؟

می‌رم هوا بخورم

اوه، نه، فعلا نمی‌ری

اون‌قدر اینجا می‌مونی تا حرفام تموم بشه، پسر جوون

فکر کردم تموم شده، بابابزرگ

هنوز شروع نشده

اشتباه من بود

ببخشید

فقط می‌خواستم نسیم رودخونه رو احساس کنم

خانم سالی، عجب آدم هستی

خانم سالی، چه ناقلایی هستی

خب چرا بهم فرصت ندادی تا برات توضیح بدم؟

یا عیسی، دوباره داره با خواهر خدمتکار قدیمیم صحبت می‌کنه

آره، خب، خداحافظ خانم سالی

زود بیا پیشمون

بابابزرگ دلش واست یه ذره شده

آره، خداحافظ خانم سالی

،بابابزرگ، خانم سالی بود برای بار دوم از ممفیس تماس گرفت

می‌دونی چی‌کار کرده، بابابزرگ؟

با دکترش تو ممفیس تماس گرفته

تا بفهمه این قولنج چی هست

و حالا هم زنگ زده تا به من بگه ...که چقدر خوشحال شده

بهت گفتم توی این اتاق رفت‌وآمد نکن

و حالا برگرد

و از اون پنج‌تا اتاق دیگه برو

بابا بزرگ، بابابزرگ، اوه، بابابزرگ

،تو اون حرف‌ها رو جدی به من نگفتی

درسته، عزیزم؟

عزیزم؟

بابابزرگ، اون حرف‌های بدی که بهم زدی رو جدی نگفتی

خب، می‌دونم که جدی نگفتی

می‌دونم که اون حرف‌ها رو از ته دل نزدی

تنها چیزی که از این زن می‌خوام اینه که دست از سرم برداره

اما نمی‌خواد قبول کنه که قیافه‌ش حالم رو بهم می‌زنه

دلیلش هم اینه که تو چند سال اخیر خیلی باهاش خوابیدم

باید زودتر دست می‌کشیدم

ولی این پیرزن اصلا ازش سیر نمی‌شد

و من تو تخت کارم خوب بود

نباید خوبیم رو روی اون تلف می‌کردم

می‌دونی، می‌گن فقط تعداد مشخصی گیرت میاد

و هرکدومش شماره‌گذاری شده

خب، من هنوز چندتایی تو خودم دارم

و یه زن خوب انتخاب می‌کنم تا اون چندتا رو روی اون خرج کنم

بله، قربان، می‌خوام یه مورد خوب انتخاب کنم

برام مهم نیست چقدر هزینش بشه

اون جنده رو خفه می‌کنم

اون رو لخت می‌کنم و خفه‌ش می‌کنم

سر تا پاش رو الماس می‌گیرم

اون رو لخت می‌کنم و سر تا پاش رو الماس می‌گیرم

و خفه‌ش می‌کنم

و تا خود صبح تلمبه می‌زنم، پسر

کیه که داره اون تو می‌خنده؟

بابا‌بزرگه که داره می‌خنده؟

اوه، گندش بزنن، اون دوتا مزخرف

بله، قربان، پسرم بریک، من خوشحالم

خوشحالم، پسرم

من خوشحالم

من خوشحالم

چی تو رو اینقدر بی‌قرار می‌کنه؟

مورچه توی شلوارته؟

بله، قربان

چرا؟

یه چیزی هنوز اتفاق نیُفتاده

آره اون چیه؟

صدای کلید

گفتی کلید؟

آره، کلید

چه کلیدی؟

کلیدی که توی سرم روشن می‌شه و اون‌وقت آروم می‌شم

من که یک کلمه از حرفات رو نمی‌فهمم

اما نگرانم می‌کنه

این فقط یک چیز خودکاره

چی یه چیز خودکاره؟

این کلیدی که توی سرم روشن می‌شه و اون‌وقت آروم می‌شم

باید اون‌قدر مشروب بخورم تا صداش رو بشنوم

...فقط یه چیز خودکاره، یه چیزی مثل

...مثل یه... درست مثل یه

مثل یه؟

کلیدی که توی سرم خاموش می‌شه و اون‌وقت روز آفتابی داغ

تبدیل به شب خنک می‌شه

و یهو همه‌جا آرامش برقرار می‌شه

یا عیسی مسیح

نمی‌دونستم مشروب این‌قدر روی تو اثر گذاشته، پسرک

الکلی شدی

حقیقت همینه، بابابزرگ

من الکلی هستم

خب، این نشون می‌ده که من چقدر سهل‌انگاری کردم

باید صدای اون کلید رو تو سرم بشنوم

تا راحت بشم

،معمولاً زودتر از این می‌شنوم بعضی‌وقت‌ها ظهر

اما امروز دیر شده

هنوز به اندازه کافی الکل

به جریان خونم اضافه نشده

آها، منتظر مرگ بودن منو کور کرد

نمی‌دونستم پسرم جلو چشمم

تبدیل به یه میخواره شده

خب، حالا می‌دونید، بابابزرگ

بالاخره قضیه آفتابی شد

آره، الان می‌دونم

بالاخره قضیه آفتابی شد

...پس حالا اگر اجازه بدید

نه، اجازه نمی‌دم

می‌خوام تنها باشم تا صدای اون کلید رو بشنوم

فقط یه چیز خودکاره، اما

تا زمانی که تنها نباشم یا با کسی حرف نزنم اون ‌صدا رو نمی‌شنوم

بعدها خیلی فرصت داری

تنها و ساکت باشی و با کسی هم حرف نزنی، پسر

،ولی حالا داری با من حرف می‌زنی

حداقل من دارم با تو حرف می‌زنم

و تو قرار اون‌جا بشینی و گوش بدی

تا زمانی که بگم گفت‌وگو تموم شده

ولی این حرف‌ها هم مثل همه‌ی حرف‌های دیگه‌ای که همیشه زدیم

به هیچ‌جا نمی‌رسه

هیچ‌جا، هیچ‌جا

دردآورده، بابابزرگ

آره، خب، بذار دردآور باشه

ولی از روی اون صندلی جم نخور

اون چوب‌دستی رو اونجا دور می‌کنم

می‌تونم روی یه پا بپرم و برم

و اگه هم زمین بخورم، سینه‌خیز می‌رم

،اگه مواظب خودت نباشی

باید سینه‌خیز از این ملک بری

بعدش باید واسه یه لیوان مشروب

توی محله‌ی ولگردها گدایی کنی

اون روز هم می‌رسه، بابابزرگ

!نه، نمی‌رسه

!تو پسر منی

من تو رو راست و ریست می‌کنم

،حالا که خودم راست و ‌ریست شدم تو رو هم راست و ریست می‌کنم

جدی؟

آره

امروز گزارش از آزمایشگاه اوچسنر رسید

می‌دونی چی بهم گفتن؟

با اون‌همه وسایل علمی

تو اون بیمارستان به اون بزرگی

فقط تونستن تشخیص بدن که من روده‌هام قولنج کرده

چه اعصابی که واسه همین موضوع داغون نشد

هی، با اون تفنگت برو بیرون

!الان برو بیرون

!سریع، بیرون

!برید بیرون

جمع کنید برید

یالا، بیرون

می‌خوام بدونی یه نفس عمیقی کشیدم

تقریباً به قدرت گردباد ویکزبورگ

برای رفتن آماده نبودین

رفتن؟

به کجا؟

مزخرفه

،وقتی که از این دنیا بری، پسر قراره نیست جای دیگه‌ای بری

دستگاه محرکه‌ی انسان ،با دستگاه محرکه‌ی یه حیوون

یا دستگاه محرکه‌ی یه پرنده یا یه ماهی

یا خزندگان یا حشرات فرقی نداره

فقط لامصب پیچیده‌تر و درهم و برهم‌تره

آره، فکر کردم سرطان دارم

زمین زیرپام دهن باز کرده بود

آسمون مثل یه سرپوش سیاه افتاده بود رو سرم

نمی‌تونستم نفس بکشم

اما امروز، اون سرپوش رفته کنار

و من اولین نفس عمیق و راحتم رو، بعد چند سال؟

خدای من، بعد سه سال کشیدم

از اینجا جم نمی‌خوری حروم‌زاده تا وقتی من بگم

!نمی‌تونم

...غلط می‌کنی نمی‌تونی

!نه، نمی‌تونم

!ما... شما مدام بیهوده صحبت می‌کنید

!به هیچ‌جا نمی‌رسیم، هیچ‌جا

همیشه همینطوره

میگین که می‌خواین با من حرف بزنین

!ولی چیزی برای گفتن ندارین

چیزی برای گفتن بهت ندارم؟

خب، من دارم بهت می‌گم که قراره زنده بمونم و فکر می‌کردم دارم می‌میرم

اوه، اون؟

اون چیزیه که می‌خواین بگین؟

ای پسر مادرجنده

اون مهم نیست؟

خب گفتینش و تموم شد

...حالا من

حالا تو باید بشینی سرجات

شما حواستون پرت شده

نه، حواسم سر جاشه

شما به‌کلی حواس از سرتون رفته

نیاز نیست بهم بگی چطور شدم، مست بی‌همه‌چیز

،آستینت رو از اون بالا جر می‌دم

اگر نشینی

بابابزرگ

کاری که بهت می‌گم رو انجام بده

حالا دیگه اینجا من رئیسم

می‌خوام بدونی که دوباره خودم پشت فرمون نشستم

اوه، بابابزرگ

اوه، تو دیگه چه مرگته، مامان‌بزرگ؟

خب، چرا داری اینطوری داد می‌زنی؟

نمی‌تونم تحملش کنم

!گمشو بیرون

یا مسیح

آره، یا مسیح درسته

پسر یه تاپاله از چربی

بابابزرگ،چوب‌دستیم رو بدین بهم

اون چوب‌دستی رو بدین بهم، بابابزرگ

چرا مشروب می‌خوری؟

نمی‌دونم

چوب‌دستیم رو بدین

بهتره بفهمی که چرا مشروب می‌خوری یا اینکه از مشروب‌خوری دست بکشی

می‌شه لطفا چوب‌دستی منو بدین

!تا از کف این اتاق بلند بشم

!اول باید جواب منو بدی

چرا مشروب می‌خوری؟

،چرا زندگیت رو دور می‌ندازی، پسر

انگار یه چیز نفرت‌انگیز بوده که از توی خیابون برداشتیش؟

بابابزرگ، پام درد می‌کنه

این پام رو گذاشتم روی زمین

خوبه

خوشحالم که مشروب اون‌قدر تو رو بی‌حس نکرده

که احساس درد نکنی

مشروبم رو ریختین رو زمین

باهات یه معامله‌ای می‌کنم

،بهم بگو چرا مشروب می‌خوری من بهت مشروب می‌دم

خودم مشروب برات می‌ریزم و بهت می‌دم

چرا مشروب می‌خورم؟

آره، چرا

یه لیوان مشروب بدین بهم تا بهتون بگم

اول بگو

توی یک کلمه خلاصه‌ش می‌کنم

چه کلمه‌ای؟

!نفرت

حالا چطوره اون نوشیدنی رو بدین؟

خب از چی نفرت داری؟

اول اینو باید بهم بگی

در غیر این صورت کلمه نفرت که معنایی نداره

چوب‌دستیم رو بدین

،مگه نشنیدی چی گفتم

باید اول به سوال من جواب بدی

گفتم، برای از بین بردن این نفرت

نفرت از چی؟

دارین معامله رو به هم می‌زنین

از چی نفرت داری؟

اون‌وقت مشروب رو بهت می‌دم

می‌تونم روی یه پا بپرم و برم

و اگه هم زمین بخورم، سینه‌خیز می‌رم

آره، اون‌قدر زیاد مشروب رو می‌خوای؟

!آره، اون‌قدر زیاد می‌خوامش

،اگه بهت مشروب بدم

بهم می‌گی نفرت تو از چیه، بریک؟

بله، قربان، سعی می‌کنم بگم

تا حالا کلمه «تزویر» رو شنیدین؟

البته

تزویر یکی از اون کلمات لعاب‌داریه

که سیاستمدارهای قلابی به هم ردوبدل می‌کنن

می‌دونین معنیش چیه؟

معنیش دروغ و دروغگویی نیست؟

بله قربان، دروغ و دروغگویی

کسی بهت دروغی گفته؟

!ما بابابزرگ رو می‌خوایم

!ما بابابزرگ رو می‌خوایم

بابابزرگ، بچه‌ها بیرون داد می‌زنن شما رو می‌خوان

!بیرون بمون، گوپر

ببخشید

کی بهت دروغ گفته؟

مارگارت بهت دروغ گفته؟

همسرت در مورد چیزی بهت دروغ گفته، بریک؟

اون نه

بگه هم اهمیتی نداره

پس کی و در مورد چه چیزی بهت دروغ گفته؟

شخص و دروغ خاصی مطرح نیست

پس چی؟

محض رضای مسیح، چی می‌گی؟

...همه

همه‌چی

چرا سرت رو می‌مالی؟

سردرد گرفتی؟

...نه، سعی می‌کنم

تمرکز کنی

اما نمی‌تونی

چون مخت با الکل خیس خورده

مشکل همینه،‌ مخت خیس خورده؟

در مورد این ترویز و ریا چی می‌دونی؟

من می‌تونم یه کتاب در موردش بنویسم

این رو نمی‌دونی؟

می‌تونم یه کتاب در موردش بنویسم و هنوز نتونم همه‌ی جزئیات رو به قلم بیارم

خب، می‌تونم

می‌تونم یه کتاب کوفتی در موردش بنویسم

و تازه سر خونه‌ی اول باشم

فکر کن من با چه دروغ‌هایی سوختم و ساختم، چقدر برام تظاهر کردن

این تزویر نیست؟

مجبور باشی به چیزهایی تظاهر کنی که نه بهش اعتقاد داری و نه بدونی چی هست

و نه بویی ازش برده باشی؟

مثلاً طوری رفتار کنم که انگار به مامان‌بزرگ اهمیت می‌دم؟

الان چهل ساله که از بو و صدا و ریخت

اون زنیکه متنفرم

،حتی وقتی که باهاش می‌خوابیدم هفت روز در هفته

وانمود کنی که عاشق اون پسر مادر جنده گوپر

و همسرش مِی و پنج‌تا بچه جیغ‌جیغوشون هستی

که مثل طوطی‌های توی جنگلن؟

خدایا، اصلا نمی‌تونم نگاهشون کنم

کلیسا، حالم رو به هم می‌زنه

ولی هنوز می‌رم

می‌رم و می‌شینم و به کشیش احمق گوش می‌دم

...«باشگاه‌ها، «الک»، «میسون»، «روتاری»

مزخرفن

اما تو، تو رو به یه دلایلی دوست دارم

،همیشه یه احساس قوی از

علاقه و احترام برات داشتم

آره، همیشه

،تو و موفقیتت به عنوان یه پنبه‌کار

تمام چیزی که تا حالا می‌خواستم

و حقیقت همینه

نمی‌دونم چرا، اما هست

من با تزویر زندگی کردم

تو چرا نمی‌تونی باهاش ​​زندگی کنی؟

اصلا باید باهاش ​​زندگی کنی

غیر از تزویر چیز دیگه‌ای نیست که آدم باهاش زندگی کنه

غیر از اینه؟

بله، قربان

بله قربان، یه چیز دیگه هم هست که آدم می‌تونه باهاش زندگی کنه

آره؟

اون چیه؟

مشروب

اون که زندگی نیست

اون فرار از زندگیه

خودم می‌خوام ازش فرار کنم

پس چرا خودت رو نمی‌کشی؟

مشروب خوردن رو دوست دارم

اوه، نمی‌تونم با تو حرف بزنم

متاسفم، بابابزرگ

به اندازه من متاسف نیستی

یه چیزی بهت می‌گم

چند وقت پیش، وقتی فکر می‌کردم ،موقع مرگم رسیده

یعنی قبل از اینکه بفهمم ،درد من فقط قولنج روده‌ست

به تو فکر کردم

،فکر کردم وقتی نفس آخر رو کشیدم

این املاک رو به تو واگذار بکنم یا نه

از اونجایی که از گوپر و مِی متنفرم ،و می‌دونم اونا هم از من متنفرن

و از اونجایی که اون پنج‌تا میمون هم

به گوپر و مِی رفتن

بعدش فکر کردم، نه

بعدش فکر کردم، آره

نمی‌تونستم تصمیم بگیرم

من از گوپر و پنج‌تا میمون مثل خودش و اون مِی هرزه متنفرم

چرا باید ۱۱ هزار هکتار

از حاصلخیزترین املاک این‌ور دره‌ی نایل رو به هم‌نوع خودم ندم؟

اما... چرا؟

،ولی از طرف دیگه، بریک

چرا از احمقی که سرش به خمره‌ست حمایت کنم

...خوشم ازش بیاد یا نیاد، شاید حتی

حتی شاید دوستش داشته باشم

چرا باید اون کار رو بکنم؟

از یه آدم بی‌ارزش و فاسد و پوسیده حمایت کنم؟

می‌فهمم

اگر می‌فهمی

تو از من باهوش‌تری، خدا بگم چی‌کارت کنه

چون من مطمئناً اصلا نمی‌فهمم

،حالا این رو به صراحت بهت می‌گم

هنوز توی اون مسائل تصمیم رو نگرفتم

و هنوز تا به امروز وصیت‌نامه‌ای ننوشتم

خب، حالا دیگه مجبور نیستم

فشار از بین رفته

فقط می‌تونم صبر کنم ببینم

تو خودتو جمع‌وجور می‌کنی یا نه

درسته، بابابزرگ

یه طور حرف می‌زنی انگار من شوخی می‌کنم

نه قربان، می‌دونم که شوخی نمی‌کنین

اما اهمیتی نمی‌دی؟

نه آقا، اهمیتی نمی‌دم

حالا، چطوره به آتیش‌بازی جشن تولدتون نگاه کنین

و از نسیم رودخونه استفاده کنین؟

نه، نه، نه، بریک

صبر کن، صبر کن

نرو

بیا اینجوری تمومش نکنیم

مثل همه‌ی صحبت‌های دیگه‌ای که داشتیم

فقط در مورد همه‌چیز صحبت کنیم

فقط به دلایل کوفتی در مورد مسائل صحبت کنیم

که نمی‌دونم چیه

به نظر می‌رسه همیشه ،یه چیزی وجود داره که ناگفته مونده

چیزی که هردومون ازش دوری کردیم

چون به اندازه کافی باهم صادق نبودیم

من هیچ‌وقت به شما دروغ نگفتم، بابابزرگ

مگه من به تو گفتم؟

نه، قربان

پس حداقل دو نفر هستن

که هیچ‌وقت به همدیگه دروغ نگفتن

اما ما اصلا با هم صحبت نمی‌کنیم

اما الان می‌تونیم

بابابزرگ، خیال نمی‌کنم چیز زیادی برای گفتن وجود داشته باشه

تو می‌گی مشروب می‌خوری واسه اینکه تنفر خودت رو از دنیا از بین ببری

گفتین دلیلی بهتون بیارم

مشروب تنها چیزیه که این تنفر رو از بین می‌بره؟

در حال حاضر، آره

اما یه زمانی نه، ها؟

نه اون موقعی که هنوز جوون و معتقد بودم

یه آدم مشروب‌خور کسیه که می‌خواد فرامش کنه

که دیگه جوون و معتقد نیست

معتقد به چی؟

معتقد

معتقد به چی؟

معتقد

نمی‌دونم منظورت از «معتقد» چیه

و فکر نمی‌کنم خودتم بدونی منظورت از معتقد چیه

،اما اگر هنوز خون ورزش تو رگ‌هات جریان داره

برگرد به همون گزارشگر ورزش بودن

تو یه جعبه شیشه‌ای بشینم و بازی که خودم نمی‌تونم شرکت کنم رو تماشا کنم؟

کارهایی که خودم نمی‌تونم انجام بدم رو در حالی که بازیکن‌ها انجامشون می‌دن تعریف کنم؟

تنفر و سردرگمیشون توی مسابقاتی رو توصیف کنم

که من براش مناسب نیستم؟

نصف ویسکی نصف کوکاکولا بخورم تا بتونم تحملش کنم؟

اون دیگه به درد نمی‌خوره

زمان از من جلوتر زده، بابابزرگ

اول به مقصد رسید

فکر می‌کنم داری تقصیر رو گردن چیزهای دیگه می‌ندازی

آدم‌های مشروب‌خور زیادی می‌شناسید؟

از اون گونه خیلی‌ها رو می‌شناسم

هیچ‌کدوم از اونا تونست بهتون بگه چرا مشروب می‌خوره؟

آره، داری تقصیر رو گردن چیزهای دیگه می‌ندازی

چیزهایی مثل زمان و تنفر از تزویر و این مزخرفات

اگه برای اثبات حرفت از این چیزها استفاده کنی

باید بگم که ۹۰ درصد مزخرفه

و من گولشون رو نمی‌خورم

باید بهتون دلیل می‌گفتم تا بهم مشروب بدین

تو از موقعی شروع کردی به مشروب خوردن که دوستت اسکیپر مُرد

نظرتون از این حرف چیه؟

من نظری نمی‌دم

ولی نظر گوپر و مِی اینه که

یه چیزی دقیقاً درست نبوده

درست نبوده؟

خب، توی دوستی شما کاملاً عادی نبوده

اونا هم همین نظر رو دارن؟

فکر می‌کردم این فقط نظر مگیه

دیگه نظر کیه؟

نظر شماست؟

چند نفر دیگه فکر می‌کردن ...که من و اسکیپر

...هی، حالا، من

صبر کن

یه لحظه صبر کن، پسرم

من توی جوونی‌هام کارهای ناباب کردم

...اون چه ربطی داره به

گفتم صبر کن

ولگردی کردم

...اطراف این کشور اونقدر کثافتکاری کردم

کی این نظر رو داره؟

دیگه چه کسی این این رو داره؟

تو هر شهری که رفتم اون‌قدر تو مسافرخونه‌ها و گداخونه‌ها

...و زیر پل راه‌آهن خوابیدم تا اینکه

شما هم نظرتون همینه

تو بهم میگی پسر و یه کوئیر (افراد خارج از جنسیت)

شاید واسه همینه که من و مگی رو

تو اتاقی که مال جک استرا و پیتر اوچلو بود گذاشتین

تو اتاقی که اون دوتا خاله‌زنک‌ها بغل هم روی یه تختخواب می‌خوابیدن

تا اینکه جفتشون همون رو مردن

...حالا، دق دلیت رو سر

دنبال چی می‌گردی، کشیش؟

دستشویی مردونه

برگرد بیرون و تا انتهای راهرو برو، کشیش توکر

و از دستشویی استفاده کن

که به اتاق خواب من متصله

،اگه نتونستی پیداش کنی از اونا بپرس که کجاست

آه، ممنون

صحبت کردن توی این خونه سخته

حرومزاده

من خیلی چیزها تو زندگیم دیدم و خیلی‌هاشون رو درک کردم

...یا مسیح، سالی که من

کفش‌هام تو پام پاره‌پاره شد

و نیم کیلومتری جاده از یه ماشین باری زرد

بیرون پریدم

و تو یه گاری پنبه، بیرون کارخونه خوابیدم

،و جک استرا و پیتر اوچلو منو به خونه‌شون آوردن

من رو استخدام کردن تا اینجا که الان به این تبدیل شده رو مدیریت کنم

وقتی جک استرا مُرد

،پیتر اوچلو، دیگه غذا نخورد

مثل یه سگ وقتی که صاحبش می‌میره

اون هم مُرد

یا مسیح

فقط دارم می‌گم

...من درک می‌کنم اون‌جور

اسکیپر مُرده

ولی من من جا نزدم

نه، ولی شروع کردی به مشروب خوردن

!شما هم اونطور فکر می‌کنید

!هی

گمشین، فقط یه لیوان شکسته

!نظر شما هم همونه

!شما هم اونطور فکر می‌کنید

...فکر می‌کنید من و اسکیپر با هم

!لواط کردیم

حالا، یه دقیقه صبر کن

فکر می‌کنید من و اسکیپر کارهای کثیف انجام دادیم؟

چرا انقدر ناراحتی؟

اینطور فکر می‌کنید؟

من اصلا فکری نمی‌کنم

من هیچی نمی‌دونم

...به سادگی دارم بهت می‌گم

فکر می‌کنید من و اسکیپر مثل یه جفت پیرمرد کثیف بودیم

...اوه، حالا این

استرا؟

اوچلو؟

دوتا خاله‌زنک لعنتی

کوئیرها؟

...این چیزیه که شما

یا عیسی

بیا، دستم رو بگیر

نه، دستتون رو نمی‌خوام

خب، من دست تو رو می‌خوام

یالا، پاشو

،خیس عرق شدی ...همچین‌ نفس‌نفس می‌زنی انگار

بابابزرگ، شما منو شوکه می‌کنید

شما... با حرف زدن خیلی معمولی

در مورد چنین چیزی منو شوکه می‌کنید

نمی‌دونید مردم راجع به این چیزها چه احساسی دارن؟

چقدر از این‌جور چیزها متنفرن؟

مثلا توی دانشکده یکی از اعضای انجمن برادری

که من و اسکیپر عضوش بودیم

،اقدام به یه کار ناجور کرد

،نه تنها با اردنگی از خودمون دورش کردیم

بلکه بهش گفتیم گورشو از دانشکده گم کنه

و اونم رفت

...اون رفت تا

کجا؟

آفریقای شمالی، آخرین بار که شنیدم

خب، من از دورتر از اون برگشتم

،من تازه از اون‌ور کره‌ی ماه اومدم

سرزمین مرده‌ها، پسر

و این‌جور چیزا به آسونی منو شوکه نمی‌کنن

به هر حال، همیشه فاصله زیادی با اطرافیانم داشتم

که بخوام با عقاید دیگران آلوده بشم

یه چیز دیگه مهم‌تر از پنبه وجود داره که ،می‌تونی تو مکان به این بزرگی بکاری و رشدش بدی

اونم آستانه‌ی تحمله

من رشدش دادم

،چرا دوستی استثنایی بین دوتا مرد

،رفاقتی که عمیق و حقیقیه

نمی‌تونه به عنوان یه چیز پاک و شایسته مورد احترام قرار بگیره

...بدون اینکه اسمش رو بذارن

می‌تونه

همینطوره

فساد...

محض رضای خدا

...حالا، من به مِی و گوپر گفتم

!کون لق مِی و گوپر

کون لق همه‌ی دروغ و دروغگوهای کثیف

من و اسکیپر یه دوستی پاک و بی‌شائبه داشتیم

تموم عمرمون دوستی پاکی داشتیم

تا اینکه مگی همون فکری که توی سر شماست به سرش افتاد

عادی؟

نه، برای عادی بودن خیلی نادر بود

هر چیز واقعی بین دو نفر

برای عادی بودن خیلی نادره

هر از چند گاهی دستش رو روی شونه‌م می‌ذاشت

اوه، من دستم رو روی شونه‌ی اون می‌ذاشتم

اوه، شاید زمانی که برای مسابقات فوتبال حرفه‌ای

از یه شهر به شهر دیگه می‌رفتیم و توی یه اتاق می‌خوابیدیم

دستمون رو می‌بردیم توی فضای بین دوتا تخت

و برای شب‌بخیر گفتن به هم دست می‌دادیم

...آره، یکی دو بار، ما

بریک، هیچ‌کس فکر نمی‌کنه که اون عادی نیست

خب، اشتباه می‌کنن، عادی نبود

اون یه چیز خالص و واقعی بود

و این عادی نیست

آره، حرف زدن سخته

خیلی‌خب، پس

بیایین بی‌خیالش بشیم

چرا اسکیپر در هم شکست؟

چرا تو در هم شکستی؟

خیلی‌خب، بابابزرگ، خودتون این رو می‌خواید

بالاخره اون حرف‌های صاف و پوست‌کنده‌ای که می‌خواستین رو شروع می‌کنیم

دیگه نمی‌شه جلوشو گرفت

،باید حرف‌هامون رو مو به مو تا آخر با همدیگه بزنیم

آره

مگی ادعا می‌کنه که من و اسکیپر بعد از اینکه از دانشکده بیرون اومدیم

وارد تیم فوتبال حرفه‌ای شدیم چون از بزرگ شدن می‌ترسیدیم

می‌خواستیم همیشه اون پاس‌های بلند و طولانی رو به همدیگه بدیم

که جز گذشت زمان هیچی نمی‌تونست اونا رو قطع کنه

پس همین‌کار رو کردیم، یک فصل ادامه دادیم، اون حملات هوایی

ما رو انگشت‌نما کرده بود

آره

اما اون تابستان، مگی با من اتمام حجت کرد

گفت الان یا هیچ‌وقت

پس با مگی ازدواج کردم

مگی توی تختخواب چطور بود؟

عالی

بهترین

اونم با تیم دیکسی‌استار راه افتاد تو مسافرت‌ها

طوری وانمود می‌کرد که فقط تو دنیا اون عاشق ورزشه

یه کلاه بلند پوست خرس سرش گذاشته بود

بهش می‌گفتن یه کلاه بلند نظامی

،یه کت خز رنگ‌کرده پوشیده بود رنگش هم قرمز بود. یه جور مسخره بود

سالن‌های رقص هتل رو برای ،جشن‌های پیروزی اجاره می‌کرد

وقتی شکست می‌خوردیم هم اونا رو لغو نمی‌کرد

!مگی گربه

اما اسکیپر هم همون تب سابقش به سراغش اومد

و دکترها هم نمی‌فهمیدن چیه

منم که کمرم آسیب دید

تو عکسی که از کمرم گرفتم یه سایه‌ی کوچولو افتاده بود

یه‌کمی هم علامت خراشیدگی

روی تخت بیمارستان دراز کشیدم و مسابقات رو از تلویزیون تماشا می‌کردم

مگی رو روی نیمکت کنار اسکیپر دیدم

وقتی که به خاطر خطا از بازی بیرون اومده بود

مگی همچین دستشو تو دست اون انداخته بود که داشتم می‌سوختم

می‌دونین، فکر می‌کنم مگی همیشه احساس می‌کرد

،که کنار گذاشته شده بود چون من و اون هیچ‌وقت

از دو نفر که فقط باهم می‌خوابن ،به هم نزدیک‌تر نشدیم

که خیلی نزدیک‌تر از دوتا گربه مشغول سکس روی یه دیوار نیست

پس اون این زمان رو صرف این کرد تا روی اسکیپر بی‌چاره و احمق کار کنه

اسکیپر توی دانشکده از یه شاگرد متوسط هم پایین‌تر بود

اینو می‌دونین، درسته؟

اون‌قدر توی مغز اون بی‌چاره ،این فکر کثیف و دروغ رو ریخت

که ما، من و اون، رابطه‌مون درست مثل

اون دوتا خاله‌زنک‌ها که اینجا زندگی می‌کردن هست

جک استرا و پیتر اوچلو

اسکیپر بیچاره با مگی همبستر شد

تا ثابت کنه این موضوع حقیقت نداره

وقتی اون‌کار جواب نداد، فکر کرد حقیقت داره

اسکیپر کمرش مثل یه ترکه‌ی نازک شکست

هیچ‌کس هیچ‌وقت به این سرعت از مشروب‌خوری درب‌وداغون نشد

و هیچ‌کی هم به این سرعت به خاطرش نمرد

حالا راضی شدین؟

خودت راضی شدی؟

با چی؟

با اون داستان نصف و نیمه‌ات

کجاش نصف و نیمه‌ست؟

یه چیزی از اون داستان جا مونده

چه چیزی رو نگفتی؟

آره، اینو نگفتم که یه تماس از راه دور

از طرف اسکیپر داشتم

که اون توی مستی بهم یه اعترافی کرد و من هم تلفن رو قطع کردم

اون آخرین باری بود که توی عمرمون

با هم صحبت کردیم

و تو گوشی رو قطع کردی؟

گوشی رو قطع کردم

یا عیسی

خب

به هر حال، حالا دیگه

اون دروغی که تو ازش متنفر بودی

و واسه خاطر از بین بردنش شروع به مشروب‌خوری کردی رو پیدا کردیم

تو داری تقصیر رو گردن چیزهای دیگه می‌ندازی

این نفرت تو از تزویر، نفرت از خودته

تو قبر رفیقت رو کندی و با لگد انداختیش اون تو

قبل از اینکه حقیقت رو باهاش روبه‌رو کنی

حقیقت اون، نه من

حقیقت اون، باشه

ولی نخواستی با حقیقت روبه‌رو بشی

خب، کی می‌تونه با حقیقت روبه‌رو بشه؟

شما می‌تونی؟

دوباره تقصیرها رو گردن چیز دیگه ننداز

،پس این تبریکات جشن تولد رو چی می‌گین

،این صد سال به این سال‌ها

وقتی که غیر از شما همه می‌دونن که سال دیگه‌ای وجود نداره؟

بریم... دیگه بهتره بریم

اوه، نه

نه، نه، نه، هیچ‌کس بیرون نمی‌ره

الان چی گفتی؟

یادم نمیاد

این صد سال به این سال‌ها، وقتی همه» «می‌دونن که سال دیگه‌ای وجود نداره؟

ای بابا، بابابزرگ، فراموشش کن

بیایین بریم توی بالکن و آتیش‌بازی‌هایی

که برای جشن تولدتون درست کردن رو نگاه کنیم

اول، جمله‌ای که قبل قطع کردن حرفت

داشتی می‌گفتی رو تموم کن

این صد سال به این سال‌ها، وقتی همه» «می‌دونن که سال دیگه‌ای وجود نداره؟

این چیزی نیست که الان گفتی؟

آره

اگر مجبور باشم می‌تونم بدون اون چوب‌دستی برم

ولی واسه مبل و اثاثیه و ظرف و ظروف هم شده

...نذارین مثل تارزان از این طرف به

!حرفی که داشتی می‌زدی رو تموم کن

املاک رو به مِی و گوپر

و پنج‌تا میمون واگذار کنین

...همه‌ی چیزی که می‌خوام

گفتی واگذار کنم؟

تمام ۱۱ هکتار املاک حاصلخیز

این طرف دره‌ی نایل

کی گفته من قراره املاک رو واگذار کنم؟

به گوپر؟

یا هر کس دیگه‌ای؟

این تولد ۶۵ سالگی منه

من ۱۵، ۲۰ سال دیگه اینجام

از تو هم بیشتر عمر می‌کنم

خودم تو رو دفن می‌کنم و خرج کفن‌ودفنت رو هم می‌دم

البته، صد سال به این سال‌ها

الان، بیاین بریم آتیش‌بازی رو تماشا کنیم

یالا

دروغ گفتن

اونا... داشتن به من دروغ می‌گفتن؟

درباره گزارش آزمایشگاه؟

او...اونا چیزی پیدا کردن؟

سرطان، شاید؟

ترویز سیستمیه که توش زندگی می‌کنیم

مشروب یه راه خروج ازشه

مرگ راه دیگه

!بریک

!بریک

بیرون داره مشروب می‌خوره، بابابزرگ

!بریک

متاسفم، بابابزرگ

کله‌ام دیگه کار نمی‌کنه

و برام سخته که درک کنم

چطور کسی می‌تونه به مرگ و زندگی اهمیت بده

یا اینکه در حال مرگ بوده یا به هر چیز دیگه‌ای

به جز اینکه مشروب توی بطری‌ها باقی مونده یا نه اهمیت بده

پس اون چیزها رو بدون فکر کردن گفتم

از بعضی جهات من هم بهتر از بقیه نیستم

از بعضی جهات، بدتر از بقیه‌ام

چون من کمتر احساس زنده بودن دارم

شاید همین زنده بودنه که باعث می‌شه اونا دروغ بگن

و این تقریباً زنده نبودن من رو تصادفی راستگو می‌کنه

نمی‌دونم

به هر حال ما با هم دوست بودیم

و دوست بودن یعنی گفتن حقیقت به همدیگه

شما به من گفتین

منم به شما گفتم

!یا مسیح

!لعنتی

!همه‌ی اون دروغگوهای مادرجنده دروغگو

!همه‌ی اون دروغگوها

!دروغگوها

!همه‌ی اون دروغ‌های دروغگوهای کثیف

!دروغ‌های کثیف دروغگوها

بابابزرگ کجاست؟

بابابزرگ؟

اون‌قدر بوی فشفشه‌ی سوخته

به دماغم خورده نزدیکه بالا بیارم

خب، بابابزرگ کجاست؟

منم می‌خوام همینو بدونم

بابابزرگ کجا رفته؟

خب، حتما خسته بوده

به نظرم رفته بخوابه

بابابزرگ کجاست؟

نمی‌دونیم کجاست

خب، به نظرم رفته بخوابه

خب، پس حالا می‌تونیم صحبت کنیم

خب، این صحبت چیه؟

چه صحبتی؟

آه، بابابزرگ کجاست؟

فکر می‌کنم بابابزرگ به‌کلی خسته و کوفته شده بود

اون خانواده‌اش رو دوست داره

،دوست داره همه اطرافش باشن

ولی اعصابش خراب بود

امشب خودش نبود

بابابزرگ خودش نبود

معلوم بود که کاملا ناراحت بود

به نظر من مرد بی‌نظیریه

بله، فقط بی‌نظیره

دیدین سر میز شام چقدر غذا خورد؟

متوجه شدین چه شام مفصلی خورد؟

دلی از عزا درآورد

امیدوارم پشیمون نشه

یه تیکه بزرگ نون ذرت که

شیره روش مالیده بود خورد

دو دفعه هم هاپین‌جان خورد

بابابزرگ عاشق هاپین‌جانه

آره، کاملا اون غذا رو دوست داره

امشب یه شام واقعا روستایی داشتیم

سیب‌قندی هم همینطور

اون‌مرد اون‌قدر سر اون میز غذا خورد که با همون چند نفری سیر می‌شدن

امیدوارم بعدا مجبور نباشه تقاصش رو پس بده

چی گفتی،‌ گوپر؟

اوه، گوپر می‌گه امیدواره که بابابزرگ به خاطر شام امشب اذیت نشه

اوه، گندش بزنن

گوپر می‌گه، گوپر می‌گه

چرا باید بابابزرگ برای ارضای یه اشتهای معمولی اذیت بشه؟

اون مرد غیر از ناراحتی اعصاب هیچ مشکل دیگه‌ای نداره

کاملا صحیح و سالمه

و حالا می‌دونه که سالمه

و به همین دلیل همچین شامی خورد

،بار بزرگی از توی ذهنش برداشته شده

دونستن اینکه محکوم به اون چیزی نیست که فکر می‌کرد بهش محکومه

خدا وجود عزیزشو برامون حفظ کنه

آر، وجودشو برامون حفظ کنه

بریک کجاست؟

بیرون

مشروب می‌خوره

می‌دونم داره مشروب می‌خوره

لازم نیست مدام بهم بگید که بریک داره مشروب می‌خوره

مگه خودم نمی‌تونم ببینم که داره مشروب می‌خوره

بدون اینکه هی مرتب تکرار کنین که اون بچه داره مشروب می‌خوره؟

آفرین، مامان‌بزرگ

بقیه هم می‌خورن و خوردن و خواهند خورد

تا وقتی که مشروب رو درست کنن و بریزن تو بطری

حقیقت همینه

من هیچ‌وقت به مردی که مشروب نخورده باشه اعتماد نکردم

گوپر مشروب نمی‌خوره

تو به گوپر اعتماد نمی‌کنی؟

گوپر، تو مشروب نمی‌خوری؟

اگر می‌دونستم، هیچ‌وقت اون حرف رو نمی‌زدم

بریک

حداقل در حضور خودت نمی‌گفتم

بریک

هنوز بیرونه

می‌رم بیارمش تا صحبت رو شروع کنیم

خب، من نمی‌دونم این کنفرانس سری خانوادگی

راجع به چیه

نمی‌دونم اینجا چه مشکلی هست

همه لب‌ولوچه‌هاتون آویزونه

اون در راهرو رو باز کن گوپر

بذار یه‌کمی هوا جریان پیدا کنه

،به نظرم اون در باید بسته باشه

مامان‌بزرگ، تا صحبت تموم بشه

کشیش توکر، می‌شه لطفاً اون در رو باز کنید

به روی چشم، مامان‌بزرگ

فقط فکر می‌کنم نباید اجازه بدیم

بابابزرگ چیزی از این صحبت به گوشش برسه

قسم می‌خورم، چیزی توی خونه بابابزرگ گفته نمی‌شه

که اگر بخواد نتونه بشنوه

...خب، مامان‌بزرگ، این

یه نسیمه، یه نسیم اومد

فکر می‌کنم این خونه از همه‌ی خونه‌های دلتا خنک‌تره

«می‌دونستید که بیوه «هالسی بنکس

به یاد اون مرحوم توی کلیسا و اتاق کشیش‌ها

در «فرنیرپوینت» دستگاه تهویه گذاشت؟

...فکر می‌کنید تزریق اون ویتامین بی۱۲

حیف که کسی نیست یه دستگاه تهویه برای کلیسای شما تهیه کنه

شرط می‌بندم روزهای یکشنبه روی منبر

حسابی عرقتون در میاد، کشیش

آره، لباده‌ام خیس عرق می‌شه

!مگی

خب، اگر قرار بشه شما آمپول بی۱۲ رو بزنین

به نظرم بهتر از اینا گیرتون نمیاد

مگی، تو با بریک نمیای؟

وای، من یه حس عجیبی دارم

یه حس عجیبی دارم

چه حسی؟

بریک چیزی به بابابزرگ گفته باشه

که نباید می‌گفته

حالا، بریک چه چیزی می‌تونسته

به بابابزرگ بگه که نباید می‌گفته؟

...مامان‌بزرگ، یه چیزی هست که باید

نه، صبر کن

آره، یکشنبه پیش موقع وعظ متوجه شدم

طلای زرد توی قبای من از گرما سرخ شده

کشیش، حتماً یکشنبه گذشته

درباره‌ی آتش جهنم صحبت می‌کردین

تو دوره زمونه‌ی من، واسه درمان مشروب‌خورها

«یه چیزی داشتن به اسم «شربت شفا

ولی حالا انگار یه جور قرص فقط می‌خورن

ولی بریک به این‌ها احتیاج نداره

ببین، اون پسر فقط به خاطر مرگ اسکیپر داغون شده

می‌دونین اسکیپر بیچاره چطور مُرد؟

تو خونه‌ی خودش بهش یه دونه از اون آمپول‌های گنده‌ی «آمتیال سدیم» زدن

بعدش با آمبولانس تماس گرفتن

تو بیمارستان هم یه آمپول گنده از همون آمتیال سدیم بهش زدی

و اون و تمام اون الکلی که ماه‌ها

و ماه‌ها و ماه‌ها تو بدنش بود

قلبشو از کار انداخت

حالا من از آمپول می‌ترسم

من از آمپول بیشتر از چاقو می‌ترسم

به‌نظرم بیشتر مردم ...از همین آمپول‌ها از بین رفتن تا اینکه

اینم از بریک، یکی یه دونه‌ی من

♪ زیر نور ماه نقره‌ای، می‌خوام بغلت کنم ♪

♪ عزیزم، آواز عشق رو می‌خونم ♪

ببخشید

کس دیگه‌ای می‌خواد؟

نه پسرم، ای کاش تو هم نمی‌خوردی

ای کاش مجبور نبودم، مامان‌بزرگ

هنوز منتظر شنیدن صدای اون کلیدی هستم که تو سرم روشن می‌‌شه

و اون‌وقت همه‌چی روبه‌راه می‌شه

...آه، بریک

بریک، برو بشین کنار مامان‌بزرگ

تو قلب منو می‌شکنی...

نمی‌تونم تحملش کنم

حالا که همه دور هم جمع شدیم

می‌تونیم صحبت کنیم

قلبم رو می‌شکنه

برو پیش مامان‌بزرگ بشین و دستش رو بگیر

تو اون کار رو بکن، مگی

من یه چلاق بی‌قرارم

باید چوب‌دستی زیر بغلم باشه

ولی چرا اینجوری منو محاصره کردین؟

چرا اینجوری بهم زل زدین

و به همدیگه علامت می‌دید؟

آروم باش، مامان‌بزرگ

خودت آروم باش، عروس‌خانم

چطور می‌تونم آروم باشم

وقتی همه طوری بهم خیره شدن

که انگار دوتا شاخ درآوردم؟

این کارها واسه چیه، هان؟

چی؟

الان

حالا

دکتر با

دکتر با

هیس

نه، اون صدای کلید نبود

بریک، یا خفه شو

یا با اون مشروب برو بیرون بمون

باید راجع به یه موضوع جدی صحبت کنیم

مامان‌بزرگ باید جزئیات کامل گزارش رو

که امروز از آزمایشگاه اوچسنر گرفتیم بدونه

راجع به کسالت بابابزرگ

آره، راجع به کسالت بابابزرگ

باید باهاش روبه‌رو بشیم

...خب

...چیزی هست

چیزی هست که من نمی‌دونم؟

بله

...خب

می‌خوام بدونم

یکی‌تون حتما دروغ گفته

و من می‌خوام بدونم

بشین، مامان‌بزرگ

قضیه چیه؟

چیه؟

من در تمام مدت دوره‌ی طبابتم

کامل‌تر و جامع‌تر از معایناتی که تو کلینیک بیمارستان

از بابابزرگ کردن ندیدم

یکی از بهترین بیمارستان‌های کشوره

بیمارستان از اون بهتر وجود نداره

البته دکترها پیش از اینکه شروع به کار کنن

نود و نه درصد مطمئن بودن

از چی مطمئن بودن؟

از چی مطمئن بودن؟

از چی؟

چی؟

!خفه شو، بریک

ببخشید

اما ببینید مامان‌بزرگ، دکترها یه تیکه

...از این غده رو بریدن و بعدش یه نمونه از

غده؟

...شما به بابابزرگ گفتین

...حالا

شما به من و بابابزرگ گفتین

که اون هیچ مشکلی نداره به جز قولنج روده

بله، این چیزیه که به بابابزرگ گفتیم

ولی نمونه‌ای از بافت اون غده رو تحت آزمایش‌های مختلف قرار دادیم

و با کمال تاسف باید بگم که نتیجه‌اش مثبت بود

...اون، خب

بدخیمه

سرطان؟

!سرطان

اما چرا اون غده رو نبریدن، ها؟

ها؟

خیلی چیزا رو درگیر کرده بود

مامان‌بزرگ، اندام های زیادی تحت تاثیرش قرار گرفته بودن

مامان‌بزرگ، کبد و کلیه‌اش هم

تحت تاثیر قرار گرفتن

...دکترها دیگه نمی‌تونستن

بهش چی می‌گن؟

اوه، عمل جراحی اضطراری

آره

بله، دیگه عمل جراحی هم بی‌فایده بود

واسه همینه که رنگشون زرد شده، مامان‌جون

!برو اونور

از من دور شو، مِی

من بریک رو می‌خوام

بریک کجاست؟

تنها پسرم کجاست؟

چی؟

صبر کن، الان گفت تنها پسر؟

پس من چی هستم؟

یه مرد هوشیار و مسئول‌پذیر با پنج‌تا بچه گوگولی، شیش‌تا

می‌خوام بریک بهم بگه

!بریک

بریک خیلی ناراحت بود

که رفت بیرون

!بریک

...اجازه بدید من بهتون بگم

نه، تو منو تنها بذار

تو از خون من نیستی

مامان، من پسر تو هستم

به من گوش کن

گوپر پسر شماست، مامان‌جون

اون پسر اول شماست

خب، گوپر هیچ‌وقت بابایی رو دوست نداشت

این حقیقت نداره

فکر می‌کنم بهتره الان دیگه من جیم بشم برم

بله، بله، کشیش توکر، شما برید

شب بخیر

شب همگی بخیر

...و خدا همه شما رو توی این خونه

حفظ کنه

اون مرد آدم خوبیه، اما سیاست نداره

همش راجع به پنجره‌ها و موقوفه‌ها صحبت می‌کنه

،اینجا فقط یه دفعه راجع به موقوفه‌ها صحبت کرد

حتما جاهای دیگه هم خیلی از این حرف‌ها زده

،و می‌گفت چقدر بده آدم بی‌وصیت بمیره

دعواهای انحصار وراثت و این حرف‌ها

اوه، خب، حالا، مامان‌بزرگ

همه این‌ها اشتباهه

فقط یه کابوسه

تا اونجایی که بتونیم نمی‌ذاریم به بابابزرگ بد بگذره

آره، این فقط یه کابوسه، فقط همین

این فقط یه کابوس وحشتناکه

به نظر من، بابابزرگ داره درد می‌کشه

اما قبول نمی‌کنه که درد داره

فقط یه خوابه، یه خواب بد

،آره، بیشترشون همین کار رو می‌کنن

،فکر می‌کنن اگر قبول نکنن که درد دارن

...می‌تونن یه جورایی از این واقعیت فرار کنن که

آره، اون آدم‌ها خودشون رو به تجاهل می‌زنن، آره به تجاهل

...من و گوپر فکر می‌کنیم

خفه شو، مِی

بابابزرگ باید تزریق مورفین رو شروع کنه

هیچ‌کس قرار نیست به بابابزرگ مورفین بزنه

،مامان‌بزرگ، وقتی اون درد به سراغشون بیاد

بدجوری فشار میاره

بابابزرگ برای تحملش به آمپول نیاز داره

گفتم هیچ‌کس حق نداره بهش مورفین بزنه

مامان‌بزرگ، شما که نمی‌خواید درد کشیدن بابابزرگ رو ببینید

...خودتون می‌دونید

من این چیزها رو اینجا می‌ذارم

،تا اگه ناگهانی درد سراغشون اومد

مجبور نباشید بفرستین که بخرن

من بلدم آمپول بزنم

آره، مِی یه دوره پرستاری گذرونده

فکر نمی‌کنم بابابزرگ بخواد

مِی براش آمپول بزنه

فکر می‌کنی می‌خواد تو براش بزنی؟

هی، دکتر با داره می‌ره

بله، من دیگه باید برم

خب، مامان‌بزرگ، خم به ابروت نیار

،اون خم به هیچ‌کدوم از ابروهاش نمیاره درسته، مامان‌بزرگ؟

حالا دیگه بس کن، مامان‌بزرگ

حالا، مامان‌بزرگ

و آفرین

ما مطمئناً از تمام کارهایی که انجام دادید قدردانی می‌کنیم

...واقعا که به شما مدیونیم

به نظرم دکتر خیلی ناراحتی خیال داره

ولی اگه یکم ادب به خرج بده ...جای دوری نمی‌ره

دختر شجاعی باش، مامان‌جون

حقیقت نداره

می‌دونم که این فقط یه کابوسه

مامان، اون آزمایش‌ها ردخور ندارن

چرا پاتو تو یه کفش کردی که پدرت داره می‌میره؟

مامان‌بزرگ؟

می‌فهمم منظور مامان‌بزرگ چیه

اوه، می‌فهمی؟

آره، فکر می‌کنم می‌فهمم

،به عنوان یه تازه وارد توی خانواده

فهم و درک زیادی نشون می‌دی

درک و فهم تو این خونه لازمه

اما فکر کنم فهم بیشتری ،تو خانواده‌ی خودت لازم داشتی، مگی

با اون پدر مشروب‌خور و الکی

حالا بریک رو هم به این بلا دچار کردی

بریک اصلا مشکل مشروب‌خوری نداره

بریک بی‌نهایت بابابزرگ رو دوست داره

و واهس این اتفاق اعصابش به‌کلی داغون شده

،بریک پسر بابابزرگه ولی مشروب زیادی می‌خوره

و این من و بابابزرگ رو نگران می‌کنه

و مارگارت، تو باید با ما همکاری کنی

تو باید با من و بابابزرگ همکاری کنی

تا بریک رو ترکش بدیم

چون بابابزرگ از غصه دق می‌کنه اگه بدونه بریک نمی‌تونه خودشو جمع‌وجور کنه

تا همه‌ی چیزها رو اداره کنه

چه چیزهایی رو اداره کنه، مامان‌بزرگ؟

ملک و املاک رو

مامان‌بزرگ، بهتون ضربه‌ای وارد شده

آره، به همه‌ی ما ضربه وارد شده

بیایید واقع‌بین باشیم

...بابابزرگ هیچ‌وقت

...هرگز نمیاد حماقت بکنه و

املاک رو به دست شخص بی‌صلاحیتی واگذار کنه

بابا اینجا رو به هیچ‌کس واگذار نمی‌کنه

بابابزرگ قرار نیست بمیره

و باید اینو تو کله‌تون فرو کنین، همه‌تون رو می‌گم

،اوه، مامان، مامان‌جون، مامان‌بزرگ

ما هم به اندازه شما به بهبودی بابازرگ

امیدوار و خوشبین هستیم

ما به دعا کردن اعتقاد داریم

ولی با این وجود، مطالبی هست

،که باید مورد بحث قرار بگیرن ...چون در غیر این صورت

احتمالات رو باید در نظر گرفت

و الان وقتش رسیده

مِی، عزیزم، می‌شه لطفا کیف‌دستی منو از اتاقمون بیاری؟

آره، عزیزم

حالا مامان‌بزرگ، چیزی که الان گفتین

اصلا درست نبود و خودتون هم می‌دونین

من همیشه بابابزرگ رو به روش آروم و ساکت خودم دوست داشتم

هیچ‌وقت ازش یه نمایش نساختم

و می‌دونم که بابابزرگ هم توی دلش ،بی‌سروصدا به من علاقه داره

اون هم هیچ‌وقت یه نمایش ازش نساخت

اینم کیف‌دستیت، گوپر، عزیزم

ممنون

البته رابطه من با بابابزرگ

با رابطه اون با بریک فرق داره

تو هشت سال از بریک بزرگ‌تری

و همیشه یه بار سنگین مسئولیت روی دوش تو بوده

که بریک هیچ‌وقت مجبور به حمل اون نبود

بریک هیچ‌باری رو توی عمرش متحمل نشده

به جز توپ فوتبال یا یه لیوان مشروب

مِی، می‌شه اجازه بدی من صحبت کنم، لطفا

آره، عزیزم

اداره کردن یازده هکتار ملک و املاک کار خیلی سختیه

اونم تقریبا دست‌تنها

تو هیچ‌وقت این املاک رو اداری نکردی

چی می‌گی برای خودت؟

انگار بابابزرگ مُرده و حالا تو اومدی اینجا رو اداره بکنی؟

تو فقط توی چندتا معامله کوچیک بهش کمک کردی

و همزمان توی ممفیس تمرین وکالتت رو می‌کردی

اوه، مامان، مامان‌جون، مامان‌بزرگ

بیایید منصف باشیم

این پنج ساله گوپر واس کارای ملکی

حسابی جونش دراومده

از زمانی که بابابزرگ کسالت پیدا کردن

ولی هیچ‌وقت هم حرفشو نزد

،هیچ‌وقت هم نگفت این وظیفه‌م بوده فقط کارشو انجام داد

بریک چی‌کار کرده؟

هنوز هم به افتخارات دانشکده‌ش می‌نازه

تو ۲۷ سالگی هنوز یه فوتبالیسته

حالا دیگه راجع به کی حرف می‌زنین؟

بریک، یه فوتبالیست؟

بریک فوتبالیست نیست و این رو می‌دونید

بریک یه گزارشگر ورزشی توی تلویزیونه

و یکی از شناخته‌شده‌ترین گزارشگرهای کشوره

داشتیم درمورد چیزی که بوده حرف می‌زدم

کاش این‌قدر درمورد شوهر من صحبت نکنی

خب، من این حق رو دارم

که راجع به برادرم با سایر اعضای خانواده‌ی خودم صحبت کنم

که شامل تو نمی‌شه

چرا تو هم نمی‌ری بیرون و با بریک نوشیدنی بخوری؟

هیچ‌وقت ندیده بودم کسی نسبت به برادرش این‌قدر نفرت داشته باشه

نفرت اون به من چی؟

اون حاضر نیست تو یه اتاق با من تنها بمونه

شما تعمداً نقشه کشیدین

تا کثیف‌ترین و لجن‌مال‌ترین افترا رو بهش بزنین

دلیلش هم می‌دونم چیه

حرص و طمع، حرص و آز

اوه، الانه که جیغ بزنم

اگه این حرفا رو تمومش نکنین همین‌الان جیغ می‌زنم

ما فقط به خاطر مامان‌بزرگ

و بابابزرگ اینجا موندیم

اگه این موضوعی که راجع به بابابزرگ ،می‌گن حقیقت داشته باشه

.به محض اینکه کار تموم شد ما از اینجا می‌ریم یه دقیقه بیش‌تر هم نمی‌مونیم

مارگارت، دخترم، بیا اینجا

بیا کنار مامان‌بزرگ بشین

مامان نازنیم، خیلی متاسفم

اوه، چقدر زیباست

آه، چقدر این نمایش دلبستگی تاثیرگذاره

می‌دونی چرا بچه نداره؟

بچه‌دار نمی‌شه چون اون شوهر خوشگل و ورزشکارش

باهاش نمی‌خوابه

چرا فقط اجازه نمی‌دید من کارها رو با خوشی تموم کنم؟

خیلی‌خب

من و مِی پنج‌تا بچه داریم و یکی دیگه هم تو راهه

حالا من اصلا اهمیتی نمی‌دم که بابابزرگ منو دوست داره یا نداره

یا داشته یا نداشته یا خواهد داشت یا نخواهد داشت

من فقط قضاوت شما رو از روی عدل و انصاف می‌خوام

،حقیقت رو بهتون می‌گم

تفاوتی که بابابزرگ بین من و بریک می‌ذاشت دل من رو خون می‌کرد

از وقتی که بریک به دنیا اومد

طوری که با من رفتار می‌کردن ،انگار من واسه توسری خوردن خوبم

حتی گاهی به درد اون کار هم نمی‌خوردم

بابابزرگ داره از سرطان می‌میره

و در تموم بدنش رخنه کرده

و دستگاه‌های حیاتی بدنش رو ،از جمله کلیه‌ها از کار انداخته

و حالا هم مبتلا به اورمی شده

و همه می‌دونید اورمی چیه

وقتی سموم بدن رو دفع نمی‌کنه

و بالاجبار تمام دستگاه‌های بدن از این سم و زهر از بین می‌ره

زهر، زهر

...من گفتم

افکار زهرآلود توی قلب و فکر آدم

!این‌ها رو می‌گن زهر

یایید منصفانه یه معامله بکنیم و انتظار دارم که همینطور بشه

،اما اگه یه معامله منصفانه گیرم نیاد

و من بدونم که پشت سر من ،یا جلو روی من دوز و کلکی در کار باشه

خب، همینطور الکی که وکیل دعاوی نشدم

می‌دونم چطوری از منافع خودم دفاع بکنم

ببینید، یه ورود دیرهنگام

نظاره‌گر باشید، قهرمان فاتح وارد می‌شد

اون بریک پولیت افسانه‌ایه، اون رو یادته؟

کی می‌تونه فراموشش کنه؟

انگار توی یه مسابقه مصدوم شده

آره، متاسفانه مجبوری

توی سوپربول امسال روی نیمکت بشینی، بریک

یا توی جام رز بود که اون فرار مشهور رو انجام دادی؟

نه، جام مشروب‌خوری بود، عزیزم

جام مشروب‌خوری، جام کریستال عرق‌خوری

آره، درسته

...چرا از نفرت و حسادت

من این جام‌ها رو با هم قاطی می‌کنم

نسبت به یه آدم مریض دست برنمی‌دارید؟

!شما دو نفر ساکت باشین

!جدی می‌گم، ساکت باشین

!همه‌تون ساکت باشید

خیلی‌خب، مامان‌بزرگ

یه بحران خانوادگی

بهترین و بدترین وجه یه آدم رو نشون می‌ده

!گفتم ساکت

دیگه اجازه نمی‌دم توی خونه‌ی من به همدیگه بدوبیراه بگین

مامان‌بزرگ، می‌دونین که من باید

فردا صبح حتما برم ممفیس

و تو محاکمه املاک «پارکر» شرکت کنم

واقعا، گوپر؟

و واسه همینه که الان مجبورم ...موضوعی رو مطرح بکنم که

به‌قدری مهمه که نمی‌شه گذاشتش برای بعد

،اگه بریک هوشیار بود باید وارد مذاکرات ما می‌شد

بریک حاضره

ما اینجایم

خب، خوبه

حالا من این طرح رو بهتون می‌دم

که من و شریکم «تام بولیت» طرحش رو ریختیم

که یه طرح اجمالی انحصار وراثته

اوه، همینه

تو اینجا رئیس می‌شی و به ما هزینه بذل و بخشش می‌کنی؟

ما این‌کار رو به محض اینکه خبر کسالت بابابزرگ

از آزمایشگاه اوچسنر رسید، انجام دادیم

،ما این کار رو

یعنی این طرح اجمالی رو

به کمک و همکاری

بلوز» رئیس هئیت‌مدیره‌ی بانک»

و شرکت تعاون روستایی درست کردیم

مردی که ملک و املاک

تمام خانواده‌های بزرگ و سرشناس ممفیس و دلتا رو اداره می‌کنه

گوپر

این طرح نتیجه‌ی قطعی و از این حرف‌ها نیست

فقط یه طرح اجمالی و ابتداییه

ولی البته نقشه‌ایه که طرح زمینه‌اش

کاملا صحیح و تا حدی قابل اجراست

آره، شرط می‌بندم همینطوره

این طرحیه که مانع می‌شه بزرگ‌ترین املاک واقع در دلتا

...توی دست آدم‌های بی‌لیاقت بیفته

،حالا به من گوش کنید همه‌تون به من گوش کنید

تو خونه‌ی من دیگه از این حرف‌های دوپهلو نباشه

و گوپر، می‌شه اون رو بذاری کنار

قبل از اینکه از دستت بگیرمش و پاره‌پاره‌ش کنم؟

نمی‌دونم اون تو چه چرت‌وپرتی هست

و نمی‌خوام بدونم چه چرت‌وپرتی نوشته شده

منم الان دارم به زبون بابابزرگ باهاتون حرف می‌زنم

من زن اونم، نه بیوه‌ش

من هنوز زنشم

...و دارم با شما

...حالا، مامان‌بزرگ

به زبون اون حرف می‌زنم...

...چیزی که من اینجا دارم

برام مهم نیست چی داری

چیزیه که به کل خانواده کمک می‌کنه...

فقط برگردونش به همونجا که ازش اومده

،و نذار دوباره ببینمش

حتی پاکتش رو هم نمی‌خوام ببینم

فهمیدی؟

پایه؟

نقشه؟

طرح اجمالی؟

من می‌گم... اون چیه که بابابزرگ می‌گه

وقتی از یه چیزی بدش میاد؟

بابابزرگ همیشه وقتی از چیزی بدش میاد می‌گه مزخرف

درسته، مزخرفه

منم مثل بابابزرگ می‌گم مزخرف

گفتن کلمات خارج از نزاکت در اینجا مناسبتی نداره

...یه چیزی توی وجودم ناراحت می‌شه

...هیچ‌كس

!وقتی اینجوری صحبت می‌کنین...

قرار نیست چیزی رو اداره کنه تا زمانی که بابابزرگ اینجاست

و شاید، فقط شاید، حتی اون موقع هم نه

نه، حتی اون موقع هم نه

امشب بریک مثل اون موقع‌ها

که یه پسر کوچولو بود شده

درست مثل وقتی که بازی‌ها و شیطونی‌هاش رو می‌کرد

و خسته و هلاک خیس عرق با صورت گل‌انداخته می‌اومد خونه

موهاش فرفریش هم خیس عرق بود

می‌بینید، زمان خیلی سریع می‌گذره

هیچی نمی‌تونه ازش پیشی بگیره

مرگ خیلی زود فرا می‌رسه

،تقریباً قبل از اینکه نصفه با زندگی آشنا بشید

مرگ رو ملاقات می‌کنید

همه می‌دونید که همه ما فقط باید همدیگه رو دوست داشته باشیم

،و در کنار هم بمونیم، همه‌مون تا جایی که می‌تونیم

مخصوصا حالا که این ابر سیاه

ناخوانده سایه‌اش رو روی این خونه انداخته

مامان‌بزرگ

مامان‌بزرگ

بریک، صدای من رو می‌شنوی، مگه نه؟

بریک حرف‌های شما رو می‌شنوه، مامان‌بزرگ

می‌فهمه که شما چی می‌گین

،بریک، پسر بابابزرگ بابابزرگ تو رو خیلی دوست داره

می‌دونی یگانه آرزوی بابابزرگ چیه؟

،اگه قبل از مرگش، اگه بابابزرگ باید رفتنی باشه

تو صاحب یه بچه بشی، یه نوه‌ی پسر

لنگه‌ی خودت که لنگه‌ی بابابزرگی

حیف که مگی و بریک نمی‌تونن این خواسته رو برآورده کنن

همه گوش کنین

به چی گوش کنیم، مگی؟

یه خبر مهم براتون دارم

یه خبر ورزشی، مگی؟

خبر شروع زندگی، یه بچه‌ تو راهه

بچه‌ی بریک و مگی گربه

من بچه بریک رو توی شکمم دارم

و این هدیه تولد من به بابابزرگ در روز تولدشه

!مگی

بریک، این خبر اون‌قدر خوبه که نمی‌شه باورش کرد

درسته، اون‌قدر خوبه که نمی‌شه باورش کرد

،وای خدا، این رویای بابابزرگه

آرزوش برآورده شد

...می‌خوام همین‌الان بهش بگم قبل از اینکه

حالا مزاحمشون نشو

فردا صبح بهشون می‌گیم

می‌خوام قبل از اینکه بخوابه بهش بگم

می‌خوام بهش بگم آرزوش همین حالا برآورده شد

و بریک، بچه باعث می‌شه که خودت رو جمع‌وجور کنی

،و مشروب‌‌خوری رو کنار بذاری ...مسئولیت پدر شدن

!می‌خوام همین لحظه بهش بگم

ممنون، مگی

این یه پیک بزرگ و خوبه

بریک، ممکنه خواهش کنم

یه لیوان کوچیک از این مشروب به من بدی؟

از خودت پذیرایی کن،‌ گوپر

اوه، حتما

البته که همه می‌دونیم قضیه چیه

ساکت باش، مِی

نه، ساکت نمی‌شم

می‌دونم این رو از خودش درآورده

!خدا لعنتش کنه

!گفتم خفه شو

یا خدا، نمی‌دونستم خبر به این کوچیکی

اینطور غوغایی به پا می‌کنه

اون زن باردار نیست

کی گفته بارداره؟

خودش گفت

دکتر که نگفته

دکتر با که نگفت

من پیش دکتر با نرفتم

نه، پیش کی رفتی، مگی؟

یکی از بهترین متخصصین زنان در جنوب

که اینطور

خب، می‌شه بی‌زحمت اسمش رو بدونیم، لطفا؟

نه، نمی‌شه، آقای وکیل دادگستری

خب، اون اصلا اسم نداره چون اصلا وجود نداره

اوه، اون وجود داره

و همینطور فرزند من، بچه بریک

نمی‌تونی از مردی که با تو نمی‌خوابه بچه‌دار بشی

...مگر اینکه فکر کنی که تو

خاموشش کن

،می‌دونیم این موضوع دروغه چون ما صدای شما رو می‌شنویم

اون با تو نمی‌خوابه

صدای شما رو می‌شنویم

پس فکر نکن که می‌تونی این حقه‌ها رو بزنی

!تا یه مرد در حال مرگ رو فریب بدی

می‌شنوی، گوپر؟

صدا رو شنیدی؟

مثل اینکه درد بالا گرفته

برو ببین، گوپر

بیا بریم و این دو پرنده‌ی عاشق رو

تو آشیانه‌شون تنها بذاریم

دروغگو

ممنون که حرفی نزدی

باشه، مگی

مردونگی کردی که منو لو ندادی

هنوز اتفاق نیفتاده

چی؟

صدای کلید

کلیدی که توی سرت روشن می‌شه و باعث می‌شه آروم بشی، ها؟

آره

هنوز اتفاق نیفتاده

قبل از خواب باید یه کاری بکنم بیاد

می‌فهمم چی می‌گی

اینه

چی؟

صدای کلیک

♪ چرا خورشید همچنان می‌درخشه؟ ♪

♪ چرا دریا با سرعت به سمت ساحل می‌ره؟ ♪

♪ نمی‌دونن که دنیا به پایان رسیده ♪

♪ حالا تو دیگه منو دوست نداری ♪

♪ چرا قلب من به تپش ادامه می‌ده؟ ♪

♪ چرا از این چشم‌های من اشک می‌باره؟ ♪

♪ ...مگه اونا نمی‌دونن ♪

♪ که با خداحافظی تو همه‌چی تموم شد ♪

می‌دونی بریک، قبلا فکر می‌کردم

تو از من قوی‌تری

و دلم نمی‌خواست تحت تاثیر نیروی تو باشم

اما حالا که به مشروب‌خوری رو آوردی، می‌دونی چیه؟

فکر می‌کنم بده، اما الان من از تو قوی‌ترم

و می‌تونم تو رو صادقانه‌تر دوست داشته باشم

من واقعا پیش دکتر رفتم

و می‌دونم باید چی‌کار کنم

و بریک، مطابق تقویم امروز روزیه که من می‌تونم باردار بشم

آره، می‌فهمم چی می‌گی، مگی

اما فکر می‌کنی چطور قراره

از مردی که عاشق مشروبشه بچه‌دار شی؟

با قفل کردن در قفسه‌ی مشروب

و مجبور کردنش به ارضا کردن تمایلات من قبل از باز کردنش

تو اون کار رو کردی، مگی؟

نگاه کن و ببین

ببین نسبت به قبل چقدر خالیه

خب، مگه من مادرجنده مرده باشم

!وای خدای من

!وای خدای من

کجاست؟

این چیزیه که نیاز داری، مامان‌بزرگ؟

نمی‌تونم تحمل کنم

وای خدا

بریک، بریک عزیزم

پسرم، پسر بابابزرگ، پدر کوچولو

و پس امشب، ما این دروغ رو به حقیقت تبدیل می‌کنیم

،و وقتی اون کار تموم شد مشروب رو برمی‌گردونم سرجاش

،و امشب اینجا با هم مست می‌کنیم

همین‌جایی که مرگ پاش رو گذاشته

حالا چی می‌گی؟

من هیچی نمی‌گم

حدس می‌زنم چیزی برای گفتن نیست

اوه، ای بشر ضعیف

ای بشر زیبایی که تسلیم می‌شی

چیزی که می‌خوای اینه که یکی تو رو به نرمی و آرومی و با عشق در آغوش بگیره، نه؟

من تو رو دوست دارم، بریک

واقعا دوستت دارم

اگه این موضوع حقیقت داشته باشه خنده‌دار نیست؟

«A_R_Z_110» ترجمه از @ARZ_110_SUB

ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید @officialcinama

بزرگترین مرجع دانلود فیلم و سریال www.30nama.com

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.