Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
"لیست آرزوهای زندگی"
- نظرت در مورد این چیه؟ - توپه.
باحاله. خوشم میاد.
فکر کنم عوضش کنم.
بسه دیگه سالاد نخور.
بیا تو.
میخواستم بهت بگم که کمکم داره سر و کلهی مهمونا پیدا میشه.
عالیه. الکس اومد؟
نه. ولی سالاد لوبیا رو میاره.
الکس واسه خودش یه پا ساعته، تازه، خیلی هم نباید منتظر سالادش باشیم.
ولی بیا امروز هوای الکس و داشته باشیم
مامان، تو همیشه یه بهونهای واسش جور میکنی. خودت میدونی، نه؟
آخه دختر مورد علاقمه.
بالاخره یه بار راستشو گفتی.
من که هنوز پسر مورد علاقهتم، هستم؟
معلومه.
"چرا هنوز ازدواج نکردی؟"
"چرا توی یه مغازهی صفحهفروشی کار میکنی؟"
- "چرا معلمی رو ول کردی؟" - "چرا دانشگاه رو تموم نکردی؟"
چرا دانشگاه رو تموم نکردی؟
من بچهی زندگیام. دارم از زندگی یاد میگیرم.
تو همینو تو من دوست داری.
آره دیگه.
ببین، نظرت در مورد این چیه؟
نظرت چیه بریم اون تو و یه سلام علیکی بکنیم،
بعدش تو به من یه علامت بدی، دزدکی بریم تو اتاق خواب بچگیت
و یه حال و حول اساسی بکنیم اونم وسط عروسکای باربی و کِن.
اجازه نداری به عروسکای باربی من دست بزنی، شیطون!
"یه تولد دیگه مبارک"
- اینا رو میبرم آشپزخونه. - باشه.
- سلام لوکاس، سلام زویی. - سلام!
جشن سیسمونی مبارک.
- ایناهاش. به به، چه اشتها برانگیز. - سالاد لوبیای معروف.
آره دیگه.
خیلی هم اشتها برانگیز.
خاله الکس!
سلام به روی ماهتون
این مهمونی خیلی حوصله سر بره بابام هم نمیزاره تا آخر مهمونی کیک بخوریم
پدر و مادرتون چشونه؟
نظرتون چیه یه دوری بزنیم دنبال یه سری خرت و پرت؟
خب، شش تا چیز میخوام که بتونم تو اتاق هری یا هرمیون پیداشون کنم،
امتیاز ویژه هم داره اگه چیزی پیدا کنین که بشه باهاش بزرگترای حوصله سر بر رو قایم کرد.
پایه این؟
یه دقیقه صبر کنین.
قبل از اینکه شروع کنیم باید یه کم شکماتونو سیر کنین.
باشه.
- زویی، میخوام جولیا رو بهت معرفی کنم. - سلام.
- سلام. - از دیدنت خوشحالم.
الکس! سلام!
کلی، عجب! وای خدای من، چقدر تو چشمی.
چیزی نیست که تو چشم باشه. من باد کردم.
ولی خیلی خوشگل شدی.
مرسی.
شنیدم که معلمی رو ول کردی.
- الان داری واسه مامانت کار میکنی؟ - آره.
دوست پسرت هم که توی یه مغازهی صفحهفروشی کار میکنه؟
اصلا نمیدونستم دیگه مغازهی صفحهفروشی هم وجود داره.
یکیش مونده.
بقیهی وقتش رو هم داره یه بازی ویدیویی درست میکنه به اسم
یا "زامبی آمریکایی: حیاط خونین" یا "زمین بازی آرماگدون".
یه روزی هم مامانتو مجبور میکنه که یکیشو برات بخره.
آره، حتماً این کارو میکنه.
من باید برم الکس رو یه لحظه بیارم.
الیزابت، خیلی دلم میخواد که دوستم کیتی رو ببینی.
اون از طرفدارای "رز کازمتیکس"ـه. بیا ببینش. فقط دو ثانیه.
وای خدایا، هزار مرتبه شکر که تو اینجایی.
فکر میکردم تنها زن زیر ۴۰ سالیام که نه حاملهس نه داره شیر میده. سلام.
چطوری؟
یه مشت عوضی غیرقابل تحمل. از همهشون متنفرم.
آره. فقط حسودی میکنن چون دیگه نمیتونن برن بیرون.
آره. ولی تو هم که دیگه بیرون نمیری.
حتی جواب تلفن دوستاتو هم نمیدی.
چت شده؟
- کسی آدامس ماریجوانا میخواد؟ - آره. میشه یه...
- پنج میلیگرمه... - عالیه.
-...ضربدر چهار. حالشو میبری. - توپه.
- پنج ساعت دیگه میبینمت. - با ماشین که نمیری خونه، میری؟
- پس خیالت راحت. - الیوت کجاست؟
- بهم زدیم. - متاسفم.
- باید برم. - نه، اشکال نداره.
من قبلاً دو تا...
تو به بچهها کیک دادی؟
ایول.
ایول.
- کار من بود. - آره دیگه.
جولیان، ریلکس باش. هر چی ما میگیم...
- بزار کیک بخورن. - زیاد هم بخورن.
مگه چی میخواد بشه؟
بریم تو اتاق خاله الکس. شاید اونجا یه خودکار پیدا کنیم.
- یواش! - زود باش!
فین، تو واقعاً یه کبوتر گنده داری.
مرسی.
- من تنبیه شدم؟ - تا ابد.
- فکر نکنم جولیان هیچوقت ببخشتت. - قوله؟
- سلام. - سلام.
ولی جداً، چت شده؟
منظورت چیه؟
نمیدونم. یه حسی بهم میگه انگار یه کم داری دست و پا میزنی.
یه کم احساس گمگشتگی میکنی.
گمگشتگی؟
من یه دوستپسر جدید دارم و یه شغل عالی.
داری واسه مامانت کار میکنی؟
به زنهایی که نصف سن تو رو دارن لوازم آرایش میفروشی؟ چه رویایی!
آره، ولی خب یه کاریه دیگه.
آینده داره، امنیت داره و میتونم خودمو توش ببینم که دارم عالی کار میکنم.
آره، تو کارت خوبه.
ولی این چیزی نیست که تو واقعاً هستی. این چیزی نیست که بهش علاقه داشته باشی.
- علاقه مهمترین چیز نیست. - چی؟
جدی میگم. هیچوقت دووم نمیاره و خیلی هم خستهکنندهس.
مگه نسل من نباید روی همین تمرکز کنه؟
کم کردن سطح توقعات و بیخیال شدن رویاهای بچگی؟
الکس، تو واقعاً اینطوری فکر نمیکنی.
تازه، کار کردن برای تو هم بهم میچسبه، مامان.
واقعاً.
تو این پروژهی عظیم رو یه تنه راه انداختی، و...
و... من میخوام یه بخشی ازش باشم.
و باعث افتخارت بشم.
حالا که اینجوری میگی، باشه.
مامان.
یه خبری برات دارم.
فین رسماً ازم خواست که برم پیشش زندگی کنم.
حداقل تا وقتی که یه جای جدید پیدا کنم. اینجوری جفتمون میتونیم پول اجارهمونو پسانداز کنیم.
چه رمانتیک!
چرا همهتون ازش بدتون میاد؟
چون دانشگاهشو تموم نکرده؟
خب استیو جابز هم تموم نکرد.
من از فین بدم نمیاد.
به نظرم پسر خیلی مهربونیه
که عاشق بازیهای ویدیوییه
و معلومه که یه چیز خیلی...
یا خدا، مامان. بسه دیگه.
باشه، باشه.
فعلاً.
مرسی.
خواهش میکنم.
منم یه خبری دارم.
برگشته.
آره.
خب.
عیبی نداره، دوباره از شرش خلاص میشن.
نه.
یه دکتر دیگه پیدا میکنیم، و...
من در مورد یه سری درمانهایی که توی آلمان انجام میدن خوندم
و به نظر میرسه که واقعاً موثرن.
و من دیگه سر کار نمیرم...
- الکس. -...و میام پیشت
و ازت مراقبت میکنم تا خوب بشی.
نه.
هیچ درمان جادوییای توی آلمان وجود نداره.
نه به درمانی که ده برابر از خود بیماری بدتره.
هیچ فرقی نمیکنه.
این دفعه نه.
بیا اینجا.
من با تو چیکار کنم؟
من بدون تو چیکار کنم؟
سلام عزیزم.
برای رونمایی آمادهای؟
حالت خوبه؟
- سلام "سام". - از دیدنت خوشحالم. واقعاً.
- به نظرت عجیب نیست؟ - منظورت چیه؟
این همه آدم اینجا هستن به جز تنها کسی که باید اینجا باشه.
همهش منتظرم که از آشپزخونه بیاد بیرون و بهم بگه که انقدر تنبلی نکنم.
نمیدونستم بابام میاد.
اونا 20 سال با هم زن و شوهر بودن، و بیشترش هم خوشبخت بودن.
- معلومه که میاد. - مهم نیست.
فقط نمیتونم تحمل کنم که جوری حرف میزنه که انگار طلاق یه تصمیم دوطرفه بوده.
اون ولش کرد.
امیدوارم مادرتون درباره تقسیم وسایل روشن بوده باشه.
نه مثل خانواده "نیلسون". اونا دیگه با هم حرف نمیزنن.
موافقم. تا وقتی که تابلوی "تامایو" توی راهروی جلویی به من برسه.
یه هفته هم نشده که مامان رفته و شماها فقط دارین درباره وسایلش حرف میزنین؟
گفتنش واسه تو راحته. تو شرکت رو به ارث میبری.
از کجا میدونی؟ من یه سال هم نشده که اونجا کار میکنم.
فکر میکنی "کاترین" واسه چی وقت گذاشت و بهت آموزش داد؟
یه جوری میگی انگار من یه حیوون خونگیام.
بسه دیگه، هر دوتون.
"الکس" داره تو کارش خیلی خوب پیشرفت میکنه.
اون کاملاً برای چیزی که در انتظارشه آمادهست.
سلام به همگی. ببخشید که دیر کردم.
فقط میخواستم بگم که چقدر از این اتفاق متاسفم.
شما دقیقاً کی هستین؟
اسم من "برد آکرمن"ـه.
من با مادرتون روی نسخه نهایی وصیتنامهش کار کردم.
- آقای "سالیوان" کجاست؟ - آقای "سالیوان" تو دفترشه.
اسمت "برد" بود، درسته؟
ببخشید، ولی شما اصلاً اینجا شریک هستین؟
من شریک جزء هستم.
شاید باید ازش بخوایم که مدرک حقوقش رو نشون بده.
شما باید "الکس" باشین.
و بذارین حدس بزنم،
"جولیان"، "کاترین"، "لوکاس" و "زویی".
به دنیا اومدن دخترتون "اما" رو تبریک میگم.
ممنون.
مادرتون زن فوقالعادهای بود.
حتی توی مریضیش، قوی و شوخطبع بود،
و نمیدونم این میتونه حق مطلب رو ادا کنه یا نه،
ولی اون توی هر چیزی که میگفت یا انجام میداد، حضور داشت.
برای من افتخاره که منو به عنوان مجری وصیتنامهش انتخاب کرد.
خب، شروع کنیم.
"من، الیزابت رز،
ساکن بروکلین نیویورک، و شهروند آمریکا،
اعلام میکنم که این وصیتنامه آخر منه."
خیلی عجیبه.
"برای جولیان، نسخه لوب از آثار افلاطون رو میذارم.
و مایلم یادآوری کنم که اون باهوشترین فرد بین همسن و سالاش نیست.
تابلوی تامایو، یه یادگاری از میراث خانوادگیمون.
اینو برای زویی میذارم.
میتونه با لوکاس شریک بشه به شرطی که لوکاس ولش نکنه."
عمراً اگه این کارو بکنم.
بعدی خونه مادرتونه.
"دلم نمیخواد خونه یا وسایلش فروخته بشه
یا به مدت 12 ماه اجاره داده بشه.
بچههام میتونن توی این مدت تو خونه بمونن،
اما نه بیشتر از 90 روز متوالی."
معذرت میخوام که حرفتونو قطع میکنم.
مامانم توضیح داده که چرا میخواد ما خونه رو نگه داریم؟
ای کاش میتونستیم برای همیشه نگهش داریم.
خونه نماد مادرمونه، تاریخچه ماست.
چه حرف قشنگی الکس. اما میدونی مالیاتش چقدر میشه؟
برد، مطمئنی که اون از هزینه بالای این کار خبر داشته؟
در واقع، یه مبلغی رو کنار گذاشته که هر خرجی باشه رو پوشش بده.
میشه بریم سراغ رز کازمتیکس؟
"سهام بچههام توی رز کازمتیکس همون 20 درصد باقی میمونه.
بقیه سهام و سمت مدیرعاملی میرسه به عروسم،
کاترین ویلیام رز."
صبر کن، چی؟
بقیه سهام مادرت توی رز کازمتیکس میرسه به زن داداشت.
کاترین.
آخرین دستور اداریای که صادر کرد این بود که کاترین رو به عنوان مدیر بازاریابی جدید منصوب کنه.
ولی من مدیر بازاریابیام.
دیگه نیستی.
یعنی من اخراجم؟
داره منو از توی گور اخراج میکنه؟ این...
مگه قانونی، چیزی نیست که جلو این کارو بگیره؟
"در نهایت، دختر عزیزم الکساندرا،
ارثیهشو توی یه تاریخ دیگه دریافت میکنه."
و اینجا یه ستاره هست که باید به صورت خصوصی برات توضیح بدم.
این دیوونگیه.
تو اصلاً از کی تاحالا کارای وصیت و فوت و اینا انجام میدی؟
من سه ساله که توی شرکت، برنامهریزی وصیت انجام میدم.
سه سال، شگفتانگیزه.
تو یه نابغه حقوقی شکستناپذیری!
چه لطف داری، ممنون. قدردان محبتت هستم.
- لطفاً اینجوری با من حرف نزن. - وگرنه چی؟ منو از ارث محروم میکنی؟
میخوام اینو در نظر بگیری که مادرت یه زن خیلی باهوش بود
- که خیر و صلاح تو رو میخواست. - آره.
- با اخراج کردنم. - بهش اعتماد کن.
- و محروم کردنم از ارث. - اون تو رو از ارث محروم نکرد.
تک دخترش. و من هیچی نگرفتم، حتی یه تیکه اثاثیه!
میدونم به چی فکر میکنی. فکر میکنی که تنها چیزی که برام مهمه پوله
و جواهرات و از این جور چیزاست. ولی راستش،
تا همین دیروز تنها چیزی که میخواستم تختخوابش بود.
همین. فقط میخواستم تخت آهنی زهوار در رفتهشو داشته باشم
که بتونم توش دراز بکشم و مچاله بشم...
و فقط وانمود کنم که اون هنوز پیشمه.
میدونم که چقدر به مادرت نزدیک بودی.
خودش بارها بهم گفته بود.
اون فقط یه چیز دیگه برات در نظر گرفته بود.
اون چیه؟
"الکساندرا رز"
میخواست وقتی تنها شدی بازش کنی.
دیویدی پلیر داری؟
آره. توی کمده کنار دستگاه ویاچاس و کره گیر.
دوست پسرم ایکس باکس داره.
آره، اونم جواب میده.
برو خونه. و ببین توی پاکت چیه.
امیدواریم که یه کم برات روشن بشه قضیه.
وکیلت باهات تماس میگیره.
من وکیلتم.
فین؟
الو؟
"سالیوان و سالیوان الکساندرا کارولینا رز"
"برای الکس، با عشق، مامان"
"لیست آرزوهای زندگی"
"یه معلم عالی بشم، به مردم کمک کنم، تتو بزنم"
"خودمو توی یه زمین رقص بیپروا رها کنم! رمان موبی دیک رو تموم کنم"
"عشق واقعی رو پیدا کنم"
"برای الکس"
سلام عزیزم.
حتماً خیلی ناراحتی.
این خندهدار نیست مامان و...
میدونم خندهدار نیست.
ولی برات توضیح میدم، باشه؟
هفته پیش داشتم به قول معروف "کارامو" رو راست و ریست میکردم.
خدای من! باورم نمیشه چقدر آشغال الکی نگه میداریم.
ولی خب، راستش فرصت خوبی بود برای مرور خاطرات. میفهمی؟
در واقع مرور خاطرات تو بود.
ببین چیا پیدا کردم.
ببین، همه نقاشی انگشتیهات، کارنامههای مدرسهت.
ولی وسط همه اینا، این برگه رو پیدا کردم.
یه لیست آرزوهای زندگی.
لیست آرزوهای زندگی تو.
این لیست رو دوست دارم.
این لیست یه جورایی نشون میده که تو کی هستی.
من کی هستم؟ من 13 سالم بود که اینو نوشتم.
و میدونم که خب معلومه که عوض شدی.
یا خدا، انگار داره صدامو میشنوه.
و فکر کنم این چیزیه که نگرانم میکنه.
نمیدونم که آیا اینا رو با چیز دیگهای جایگزین کردی یا نه.
برام سواله، آیا رویاها و آرزوهاتو کنار گذاشتی؟
هدفهات؟
و بهم نگو "رُز کازمتیکس"،
چون حس میکنم خودم این شغل راحت رو بهت دادم که باعث شد از خودِ واقعیت فرار کنی.
- خیلی ممنون. - خب، حالا بیا یه نگاهی به لیست بندازیم.
"به مردم کمک کنم و یه تغییری ایجاد کنم."
"یه معلم عالی بشم."
"الکس"، تو ذاتا یه معلم به دنیا اومدی.
خب، "رانندگی یاد بگیرم و تتو بزنم." این دو تا رو بیخیال شو لطفا عزیزم، وای خدای من.
تنها خواهش من...
"عشق واقعی رو پیدا کنم."
چرا یه حس بدی دارم که انگار از اینم دست کشیدی؟
این اصلاً منصفانه نیست.
میخوام بدونی که چقدر فوقالعادهای.
میخوام تو بهترین زندگی ممکن رو داشته باشی.
باید خودت رو از این چالهای که توش قایم شدی بکشی بیرون.
من توی چاله نیستم.
متاسفم، اصلاً بحثش رو هم نکن.
من اونجا نیستم که از اون چاله بکشمت بیرون، ولی مطمئناً میتونم یه بیل بهت بدم.
میخوام این لیست رو کامل کنی، دخترم.
صبر کن.
مامان، نمیتونی همینجوری اینو بگی و...
هر بار که یه چیزی رو از لیست خط میزنی،
"برد" بهت یکی از این دیویدیها رو میده،
که من ضبطشون میکنم.
و وقتی کل لیست رو تموم کردی، این پاکت رو دریافت میکنی.
ولی یه مهلت زمانی وجود داره.
باید تا سال نو لیست رو تموم کنی. وگرنه خبری از پاکت نیست.
وای خدای من، باورم نمیشه.
شوخی نمیکنم دخترم.
این جدیه.
این زندگی توئه.
و من دوستت دارم.
تو دیویدی بعدی میبینمت.
این وحشتناکه.
"فوریه"
"خودمو توی یه زمین رقص بیپروا رها کنم. با یه بازیکن نیویورک نیکس بازی کنم."
"یه اجرای کمدی بداهه داشته باشم." این یعنی چی؟
من و "لوکاس" یه زمانی قول دادیم که یه اجرای عمومی توی کلاب "کمدی سلار" داشته باشیم.
و من هنوزم جوکهایی که نوشته بودم رو دارم.
- باید بخونمشون. - "با بابا آشتی کنم."
"یه معلم عالی بشم." تو میتونی این کارا رو انجام بدی. باید انجام بدی.
چرا؟ واسه اینکه بتونم یه پولی به ارث ببرم؟
- آره. - نه، این فقط مسخرست.
تازه، من قسم خوردم که دیگه هیچوقت پامو توی کلاس درس نذارم.
وای خدای من، کی اهمیت میده؟ فقط دو هفته معلم جایگزین شو.
برو تو یه برنامه تلویزیونی مزخرف، یا "سرزمین ماقبل تاریخ" و تمومش کن.
شایدم دوباره از تدریس خوشت اومد.
مگه هدف اینجا این نیست؟
هدف من نیست.
"الکس"، من تو رو خیلی وقته میشناسم.
تو هیچوقت از اداره کردن اون شرکت لذت نمیبردی، هر چقدر هم که به خودت بگی.
خوشم میاد وقتی یکی رک و راست حرف میزنه.
"عشق واقعی رو پیدا کنم."
تو "فین" رو دوست داری، مگه نه؟
خیلی مهربون و بامزهست.
و معلومه که یه آلت گنده داره.
از وقتی با هم هستین، سه تا نسخه جدید آیفون اومده.
دیگه باید فهمیده باشی که اون پسره رو دوست داری یا نه.
آره، ولی با هم زندگی کردن قرار بود موقتی باشه،
بعد مامانم مریض شد، و خب راحتتر بود که دنبال خونه خودم نگردم.
و دقیقاً منظور منم همینه.
تو داری از روبرو شدن با مسائل فرار میکنی.
به "فین" درباره لیست چیزی نمیگی؟
یادته وقتی با "لوکاس" بهم زدی، قبل از اینکه نامزدیمون رو اعلام کنیم؟
کل دنیا یادشونه. مگه "اندرسون کوپر" یه برنامه ویژه دربارش نساخت؟
مسخره.
من از مامانت راهنمایی خواستم، و اون درباره تست عشق واقعیش بهم گفت.
یادته؟
یه چیزایی یادمه.
چهار تا سوال هست که باید از خودت بپرسی؟
یا اون عید پاکه؟
آره، چهار تا سوال.
اول، آیا میتونی همه چیزایی که تو فکرته رو بهش بگی؟
دوم، آیا مهربونه؟
سوم، آیا کمکت میکنه به بهترین نسخه خودت تبدیل بشی؟
این یعنی چی؟
"الکس" در بهترین حالت خودش با "فین".
چهارم، آیا میتونی اونو به عنوان پدر بچههات تصور کنی؟
"الیزابت" ازم خواست که این سوالا رو از خودم بپرسم،
و اگه "لوکاس" ازشون قبول میشد، یعنی تو مسیر درستی بودم.
این کاملاً دیوونگیه. میدونم.
ولی من به مامانت اعتماد دارم.
تازه، مگه چیزی برای از دست دادن داری؟
آیا "فین" مهربونه؟
معلومه.
آیا کمکم میکنه به بهترین نسخه خودم تبدیل بشم؟
آیا میتونم همه چیزایی که تو فکر مه رو بهش بگم؟
من به زور میتونم به خودم بگم.
آیا میتونم اونو به عنوان پدر بچههامون تصور کنم؟
داری چیکار میکنی؟
- سلام عزیزم. - سلام.
دارم بازیمو تست میکنم ببینم چقدر نشئه کننده است.
چی؟
تست نشئگی؟
بچهها دوست دارن وقتی نشئهان بازی ویدیویی کنن،
پس باید مطمئن بشم که وقتی نشئهای به اندازه کافی آسون باشه،
ولی وقتی نشئه نیستی، به اندازه کافی چالشبرانگیز باشه.
میفهمی چی میگم؟
میخوام باهات درباره یه چیزی صحبت کنم.
الان؟
آره.
به عنوان یه چیزی که به آدم انگیزه زندگی میده، این یه جورایی نبوغآمیزه.
باید تا تهش بری. منظورم اینه که، این میراث توئه.
- واقعاً؟ - آره.
فکر کن چقدر آزادی بهت میده. در واقع به هر دومون میده.
یعنی، من میتونم طراحی "زامبی آمریکایی" رو تموم کنم،
و تو هم به جای معلمی، شرکت رو اداره میکنی.
کدوم شرکت؟
همون شرکت بازی که همیشه دارم در موردش حرف میزنم.
تو مسئول برند یا هر کوفت دیگهای میشی، و همهش با هم خواهیم بود.
صبر کن ببینم، تو منو اینجوری میبینی؟
واسه تو توی یه شرکت بازی که اصلاً وجود نداره کار کنم؟
نه، شرکت خودمونه.
ناموساً، خیلی حال میده که دوباره با هم کار کنیم.
یادته اون موقعها که خوش میگذروندیم قبل از اینکه گیر بدی به مُردن؟
"فین"، مامانم تازه فوت کرده.
میدونم، ولی به نظرم باید سعی کنی دوباره خوش بگذرونی، چون خوش گذروندن...
- خوش گذروندن چیه؟ - آره.
خوش گذروندن، حال میده. این در واقع یه شعار توپ برای شرکته،
و وقتی پول داشته باشی بیشتر هم حال میده.
اگه یه روزی بخوایم بچه دار شیم، فکر میکنی از پس خرج و مخارجش برمیایم؟
ببخشید، تو الان یهو هوس بچه کردی؟
راستش نه، ولی میدونم که تو میخوای.
اصلاً مگه کار دیگهای هم داریم که بکنیم؟
یه محوطه برای رقص بیقاعده؟ باحاله.
تتو بزنیم؟
چرا دو تا تتوی عین هم نزنیم؟
عشق واقعی پیدا کنیم؟
عزیزم، دلم میخواد همین الان روی میز "کریت اند بارل" باهات عشق واقعی بسازم.
"الکس"، بیخیال! داری زیادهروی میکنی!
بیا بریم بالا، در موردش حرف بزنیم!
مجبور نیستی توی شرکت بازی کار کنی. شوخی کردم!
شوخی بود!
یه شوخی بامزه بود.
امیدوارم خوشحال باشی.
"ایستگاه وال استریت"
نه، مرسی.
مامانت خیلی خوشحال میشه.
آره، همونطور که "زویی" گفت، چی دارم که از دست بدم؟
من مجردم، بیکارم و عاشق تیک زدن کارامم.
تازه، این تنها راهیه که میتونم به سیدیهای دیجیتال مامانم برسم، درسته؟
آره، هر بار که یکی از کارای لیست رو انجام میدی، یکی دیگه منتظرته.
- میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟ - آره.
سیدی دیجیتال؟ جدی؟
مامانت میخواست یه چیز ملموس داشته باشی، یه چیزی که بتونی نگهش داری.
این دوست دخترته؟
"نینا". توی "شیکاگو" زندگی میکنه.
- اجازه هست؟ - آره.
- خیلی خوشگله. - یه جوری میگی انگار خیلی تعجب کردی.
گونههای خیلی خوبی داره و چیزی که به نظر میاد یه بدن بینقصه. و...
و تو روی کراواتت لکه غذا داری.
باحاله.
باید بهم خبر بدی کی برنامه استندآپ کمدی داری.
"نینا" رو برمیگردونم.
یعنی قراره همهش با هم اینجوری باشیم؟
من فقط دارم کاری رو میکنم که مامانت ازم خواسته.
همین.
ببخشید.
و در این بین...
"موبی دیک"، "هرمان ملویل"
چقدر خوندن یه کتاب میتونه سخت باشه؟
لعنتی!
"یاد گرفتن کلیر دو لون، تا مامانم دیگه گیر نده."
"معلم خفن بشم"
"مدارس دولتی نیویورک، فعلاً هیچ شغلی نیست"
"تتو بزنم"
"استندآپ کمدی! یه بار تو زندگیم! من بامزهام."
من همینجور دارم دوستامم از دست میدم.
من یه جورایی "ماری کوندو"ی دوستامم،
اگه "ماری کوندو" خودش کسی بود که بقیه مینداختنش دور.
اولین بارته؟
یه روز یه دوستی رو دیدم و...
کارت خوب میشه
خیلی خوشگل شده بود شکمش گنده شده بود
حتی اگه بد هم اجرا کنی، قیافهت خوبه.
- "نمیدونستم حاملهای." - از پیرهنت خوشم میاد، خیلی جذابه.
خیلی دلم میخواد با پیرهنت بخوابم.
باهاش قرار گذاشتم.
وقتم تمومه. مرسی که دعوتم کردین. مجریتونو تشویق کنین. شب خوش.
من "جکسون" هستم.
سلام. "الکس".
قربانی بعدیمون...
- میخوای بعداً با هم بریم بیرون؟ -...یعنی مهمونمون، اولین اجراشه...
- راستش نه. - ..."الکس رز". پس تشویقش کنین.
سلام به همگی.
سلام به همگی.
خب، راستش من یه کم گیجم چون... نمیدونم اینجا چیکار میکنم.
راستش، مامانم مُرده و یه لیست کار بهم داده که انجام بدم.
میدونم، خیلی مسخره است. انگار یه فیلم مزخرفه.
ولی خب، یکیش این بود که یه کار احمقانه بکنم که ازش میترسم.
و خب، من واقعاً از استندآپ کمدی میترسم، پس... حدس میزنم...
...این یه جورایی...
...مامان؟
میدونی، انگار یه جورایی داره از اون دنیا کنترلم میکنه.
یه کم ترسناکه، مگه نه؟
آخه، مامانا... همیشه میدونن چیکار کنن، مگه نه؟
یعنی، حتی وقتی که دیگه نیستن، بازم یه جورایی... میدونن.
و این خیلی عجیبه چون... من اصلاً نمیدونم دارم چیکار میکنم.
یعنی، اصلاً هیچی نمیدونم. حتی نمیدونم شام چی بخورم.
ولی خب، مامانم... اون همیشه میدونست.
پشت صحنه میخواست باهام لاس بزنه و گفت میخواد با پیرهنم بخوابه.
یه لحظه بهش فکر کردم، ولی خب این پیرهنو خیلی دوست دارم.
و راستش، بارها خیلی کوچیکن و به شدت حوصله سر بر.
واقعاً، همهش همین بود؟ فقط یه جوک در مورد بارها؟
اگه میدونستم، کل پروندهمو میآوردم. اینقده.
شب همگی بخیر.
عالیه. سه دقیقه هم زودتر تموم شد. این محشره.
"باشگاه کمدی گرینویچ ویلج"
- سلام. - سلام.
- اینجا چیکار میکنی؟ - تو دعوتم کردی.
جداً؟ امیدوارم از اجرای مزخرفم لذت برده باشی.
اجرای مزخرفی نبود. یه کم خنده گرفتی. آخرش.
و یکی از اینا رو هم گیر آوردی.
یکیش انجام شد، 11 تای دیگه مونده.
میدونستم که بیدلیل اشتباهی دعوتت نکردم.
سلام کوچولو.
هر کاری میکردم تا تو رو روی اون صحنه ببینم.
مطمئنم که خیلی ترسیده بودی.
آره.
ولی خیلی هم هیجانانگیز بود، مگه نه؟
تو همیشه یه دختر شجاع بودی.
فکر میکنی چی شد؟
نمیدونم چی شد.
پیچیدگیهای زندگی.
فکر کنم یه کم شکستهای جدی خوردی.
و من درک میکنم.
ولی من دیدم که تو کمکم به چیزای امن و کمدردتر راضی شدی.
ولی راضی بودن هیچوقت ترس و درد رو از بین نمیبره عزیزم.
و اینو از روی تجربه بهت میگم.
پس میخوام یه کاری برام بکنی.
تو هفتهی آینده، میخوام هر روز یه کاری بکنی که ازش میترسی.
یه کاری بکن که دلت رو به هم بزنه.
من بعد از رفتن بابات و راهاندازی شرکتم همین حسو داشتم.
وحشتناک بود.
ولی زندگیمو عوض کرد.
- فهمیدی؟ - فهمیدم.
تو سیدی بعدی میبینمت.
تمام شد.
نمیدونم میتونم تحمل کنم هر روز یه کار ترسناک انجام بدم
با این همه کار دیگهای که دارم.
شاید بتونم هفتهای دو بار انجامش بدم اگه از دستیارم یه داروی آرامبخش بگیرم.
اولین کاری که میکردی چی بود؟
این که کاری نداره. مستقیم میرفتم تو دفتر آقای سالیوان
و ازش میپرسیدم چرا هنوز شریک کامل نشدم.
این دیوونگیه. هر دفعه به خودم میگم میخوام این کارو بکنم، رسماً حالم بد میشه.
مسخرهس. من یه آدم بزرگم.
روی کراواتش سس کچاپه؟
یه بار روی کراواتش سس کچاپ بود.
و کسی که خیلی هم میترسه چیزی رو که میدونه حقشه بخواد.
پس فردا برو تو دفتر سالیوان و حقتو ازش بگیر.
کی اهمیت میده اگه اون چروکیدهترین و ترسناکترین پیرمرد نیویورکه؟ درسته؟
آره، درسته.
آره، فردا این کارو میکنم.
یا شاید پسفردا.
تو چی؟
این که اصلاً فکر کردن نمیخواد.
با بابام آشتی کنم.
ما هیچوقت رابطهی نزدیکی نداشتیم.
و چون داداشام کاملاً بینقصن،
اون همیشه طوری رفتار میکرد که انگار من آدم بیعرضهام.
ولی تو بیعرضه نیستی.
واقعاً؟
چطور نمیتونم یه فصل از "موبی دیک" رو تموم کنم
بدون اینکه خوابم ببره؟
و هنوز یه دونه مصاحبهی شغلی هم نداشتم.
یه چیزی یادم اومد. من خدمات حقوقی رایگان ارائه میدم به یه پناهگاه زنان تو قسمت شرقی پایین شهر.
اونا یه کلاس دارن...
ببخشید، خدمات رایگان به پناهگاه زنان؟
آره.
چقدر فروتنی بردلی.
خلاصه اینکه اونا یه کلاس دارن برای دانشآموزای دبیرستانی که اونجا زندگی میکنن
و به یه معلم احتیاج دارن تا بقیهی ترم رو تموم کنه.
برات جالبه؟
شاید.
آره.
چرا اینقدر با من مهربونی؟
اگه واقعاً ارثیهمو بگیری، پورسانت میگیری؟
الان دیگه واقعاً داری بهم برمیخوری.
نمیدونم چرا.
راستش، فقط حس میکنم تو برای این کار مناسبی.
"آوریل"
میدونم داری به چی فکر میکنی.
یه دختر مثل من با یه کتاب مثل این چیکار میکنه؟
تو که از منم بهتری. من فقط فصل اولو تموم کردم.
منم همینطور. تو دبیرستان، بعدشم تو دانشگاه.
بعد یه شب داشتم تو تیکتاک میچرخیدم
و یه عالمه از خودم متنفر بودم که تصمیم گرفتم دوباره امتحانش کنم.
یه چیزی شد، با ریتم کتاب هماهنگ شدم، و الان دیگه نمیتونم خوندنشو متوقف کنم.
یعنی میخوای بگی باید یه اکانت تیکتاک بسازم؟
لطفاً هنگام بسته شدن درها از درها فاصله بگیرید.
معلم همیشگیمون، خانم مانیل، یه ماه زودتر زایمان کرد،
- واسه همین ممنونیم که تونستی جاشو پر کنی. - من ممنونم که ازم خواستین.
هدف اینه که بچهها رو تو سطح نگه داریم
و تو درسای اصلی عقب نمونن درحالیکه اینجا زندگی میکنن.
- که ممکنه هفتهها، و گاهی ماهها طول بکشه. - درسته.
اینا برنامههای درسی و پروندههای هر بچهس.
بعداً با دکتر تیلور، یکی از روانشناسای مشاورمون، ملاقات میکنی.
اگه چیز دیگهای لازم داشتی، فقط بگو.
و بعدش بهت میگم که چرا احتمالاً نمیتونی بهش برسی.
موفق باشی.
"منتظر موضوعات دیگهای در مورد قافیههای ثانویه هستم."
صبح بخیر.
من خانم "رُز" هستم.
بچهها، میشه لطفاً ساکت باشین تا بتونیم شروع کنیم.
"آرون"!
"آرون"، جون من. ژاکتشو پس بده.
- میشه لطفاً ژاکتشو بهش پس بدی. - اصلاً هم خندهدار نیست.
"آرون" بیخیال. صورتی بهت نمیاد.
- مرسی علیاحضرت. - خواهش میکنم.
بعضی از مردم فکر میکنن "هملت" یه نمایشنامه در مورد دودلیه.
"بودن یا نبودن"
همون حسی که وقتی نمیتونی بین "ادوارد" و "جیکوب" یکی رو انتخاب کنی، داری.
یا هر کوفت و زهرمار دیگهای که این روزا خونآشامهای جذابن.
خانم "رُز"، باید منابعتو بهروز کنی.
خب، میخوام هر کدوم از شما در مورد موقعیتی بنویسین
که توش مجبور بودین یه کار خیلی مهم انجام بدین.
اما مثل "هملت"،
نتونستین بهترین راه برای انجام دادنشو پیدا کنین.
30 دقیقه وقت دارین.
این خیلی قشنگه.
مرسی.
ولی این تکلیفی نیست که داریم انجام میدیم، درسته "ازرا"؟
مهم نیست.
اگه میخوای بدونی، عبارت بدی برای شروع فکر کردن به "هملت" نیست.
- چرا ازش به عنوان یه نقطهی شروع استفاده نمیکنی؟ - شاید چون برام مهم نیست.
شاید چون "بودن یا نبودن" یه سوال احمقانهس.
شاید.
یا شاید مهمترین سوال باشه.
و اگه با من موافق نیستی، شاید بتونی در مورد اون بنویسی.
در این بین، من یه نگاه دقیقتری به هنر زیبات میندازم.
بسه دیگه، پسش بده!
به محض اینکه نوشتنت تموم شد.
- "ازرا"، فکر میکنی داری چه غلطی میکنی؟ - دارم یه موضع میگیرم.
یا خدا.
از انجام دادن تکلیف سر باز زد و بهم انگشت وسط نشون داد.
بعد از اینکه وسیلهی باارزششو ازش گرفتم.
- ولی من که نمیدونستم. - تو پروندهای که ازت خواستم بخونی، ذکر شده بود.
ده دقیقه قبل از کلاس.
"الکس"، این بچهها تو یه موقعیت خیلی سختی هستن.
برای اینکه بتونی موفق بشی، باید قبل از هر چیزی اینو درک کنی.
من میتونم به این بچهها درس بدم. و میخوام بهشون درس بدم. خواهش میکنم اخراجم نکن.
کی میخواد اخراج بشه؟
فعلاً هیچکس.
این "الکس رُز"ـه، معلمی که "برد اِکِرمن" توصیه کرده بود.
و این اولین روز کاریشه، و خوب پیش نمیره.
روز اول تو رو یادمه "کارول". راستش، کل هفته رو یادمه.
خیلی بامزهای.
میشه به "الکس" کمک کنی تا با بهترین روش برای موفقیت آشنا بشه.
بله، خوشحال میشم.
خانم "موبی دیک".
اونو درست نگفتم.
مادر "ازرا" پارسال فوت کرد، و اون با خالهش اینجاست
درحالیکه داره یه وضعیت خانوادگی پیچیده رو حل میکنه.
مادر منم تازه فوت کرده.
متاسفم.
ممنون. ولی داشتم فکر میکردم
که این چیزیه که میتونم توش احساس مشترکی داشته باشم.
آره، فکر بدی نیست. ولی...
من یه کم صبر میکردم قبل از اینکه بخوام امتحانش کنم.
- ولی من... - آدمایی مثل "ازرا" مثل گربهها میمونن.
- مثل گربهها؟ - باید صبر کنی تا خودشون بیان سمتت.
حتی وقتی همهی وجودت
به شدت دلش میخواد پشت گوشاشونو بخارونی.
- صبر... -...یه فضیلته.
آره، همون فضیلتی که هنوز دارم باهاش آشنا میشم.
ممنون دکتر "تیلور".
خواهش میکنم خانم "رُز".
"الکس".
"گرت".
میشه بقیهی این پروندهها رو بررسی کنیم.
حتما.
آره. لعنتی، یعنی، نمیتونم.
فکر کردم که ساعت 6 تموم میکنیم، و من یه قرار شام دارم که...
با بابام. من یه قرار شام با بابام دارم.
ولی میشه بعداً امتحان کنیم؟
آره، من دوشنبهها و پنجشنبهها اینجا هستم.
یا میتونی هر وقت خواستی باهام تماس بگیری.
سلام بابا!
سلام.
ببخشید، تو قطار یه مشکلی پیش اومد.
همیشه یه وقت اضافهای در نظر بگیر، اونوقت دیگه...
...هیچ مشکلی پیش نمیاد، میدونم.
ولی یه زندگی بدون مشکل یه جورایی کسلکننده میشه، مگه نه؟
آره. اینو در نظر میگیرم.
خب. چطوری؟
خوبم.
پناهگاه زنان. این متفاوته.
ولی خوبه. خوشحالم که دوباره برگشتی به تدریس.
ممنون. فقط ای کاش میتونستم از اخراج شدن جلوگیری کنم.
- این کارو نکن "الکس". جون من. - چیکار کردم؟
خودتو دست کم گرفتی. این نه خندهداره نه جذاب. تو دیگه بزرگ شدی.
اصلا تا حالا فکر میکردی خندهداره؟
- راستش نه. - آره.
ولی همونطور که مادرت میگفت، حس شوخطبعی من...
اون واقعاً میخواست که ما رابطهمونو درست کنیم.
و از دست هم عصبانی نباشیم.
من کاملاً موافقم. و از دست تو عصبانی نیستم.
گاهی اوقات ناامید میشم.
بابا، من واقعاً دارم سعی میکنم این مسیر جدیدو برای خودم بسازم،
و فقط دوست دارم که احساس کنم...
که میتونی ازم حمایت کنی.
"لوکاس" در مورد وصیتنامه بهم گفت. و مطمئناً من حاضرم هر چیزی که لازم داری رو برات فراهم کنم.
نه، منظورم پول نیست.
حمایت عاطفی بابا. وای خدای من.
چیه؟
- به نظر میرسه که تو اینجا عصبانی هستی، نه من. - من عصبانی نیستم.
باشه، شاید یه کوچولو.
چی؟
اول از همه، من همیشه حس میکنم که دارم ناامیدت میکنم.
یادته وقتی بهت گفتم که میخوام شغل معلمی رو ول کنم؟
آره.
تو عیناً بهم گفتی که تعجب نکردی.
- نه. - آره.
نه، من گفتم که ناامید شدم.
تو با چند تا مانع کوچیک روبرو شدی،
و بعد شغلی رو که خیلی بهش اهمیت میدادی، ول کردی.
باید چیکار میکردم، دروغ میگفتم و بغلت میکردم؟
نمیخوام بیاحترامی کنم، ولی مامانت این کارا رو میکرد.
آره، چون کدوم آدم عاقلی دخترشو بغل نمیکنه
بعد از اینکه به ناحق اخراج شده؟
- و مامانم هیچوقت بهم دروغ نگفت. - خدای من!
به هر حال، این فکر اون بود که اوضاع رو درست کنه.
- تو فکر میکنی مامانت بینقص بود. - اون فوقالعاده بود.
و خدا نکنه کسی یه کلمه بگه
که بتونه اونو از اون جایگاه بلندش پایین بیاره، ولی من بهت اطمینان میدم،
که اون بینقص نبود، و یه قدیسه هم نبود.
واقعاً؟ چیکار کرده بود که اینقدر وحشتناک بود؟
گذاشت سگه دمپایی گرونقیمتت رو بخوره؟
- خندهدار نیست. - جریمههای کتابخونهشو پرداخت نمیکرد؟
تو اظهارنامه مالیاتیش تقلب کرد. صبر کن ببینم، به تو خیانت کرد.
بابا؟
ببخشید، میشه لطفاً صورتحساب رو بدین؟
بابا.
بهت خیانت کرد، منظورت این بود، درسته؟
بابا، نمیتونی یه همچین حرف تکاندهندهای بزنی و بعدش خیلی راحت بری.
من 15 سالم بود که شماها طلاق گرفتین، اون موقع بود که این اتفاق افتاد؟
چرا داری ازم فرار میکنی؟ وایسا!
تو هر ازدواجی مشکلاتی پیش میاد "الکس".
ولی ما از پسش براومدیم و چند سال خوب رو با هم داشتیم،
پس میشه دیگه تمومش کنیم؟
نه، نمیشه.
خواهش میکنم، میخوام بدونم.
این قبل از به دنیا اومدن تو بود.
فقط یه رابطه گذرا نبود. یه جورایی...
یه اتفاق دیگه ای افتاد.
نمیخوای بریم یه قدمی بزنیم عزیزم؟
شوخی میکنی؟
بذار یه چیزی رو روشن کنم.
داری میگی که بابای ما...
در واقع بابای ما نیست.
مامان با یه موزیسینی به اسم "جانی آلوارز" رابطه داشته.
ظاهراً اون تو یه کلابی که اونا تو "ویلیج" میرفتن، ساز میزده.
این فقط...
نمیدونم چی باید بگم.
"جانی آلوارز"؟
انگار سلیقهش خوب بوده.
"لوکاس".
وقتی حامله شد، رابطهشو تموم کرد.
و اون و بابا توافق کردن که به من نگن، یا به هیچ کدوم از ما.
این راهی بود که اونا ازدواجشون رو نجات دادن.
"الکس"، نمیتونم تصور کنم که درک این موضوع چقدر سخته.
من یه جایی بین بیحسی و خشم شدید گیر کردم.
من کی هستم؟
و چرا هیچکدومشون، مخصوصاً مامان، زحمت اینو به خودش نداد که بهم بگه؟
این خیلی چیزا رو در مورد ماهیت رابطهم با بابا توضیح میده. و اینکه چرا هیچوقت منو اونجوری که شماها رو دوست داشت، دوست نداشت.
- نه. - صبر کن، این درست نیست، باشه؟
اون هنوز باباته. اون مردیه که تو رو بزرگ کرده.
نمیدونم.
من باید پیداش کنم.
فکر نمیکنم فکر خوبی باشه.
"جولین"، چطور میتونی اینو بگی؟
"الکس" باید بدونه پدر واقعیش کیه.
میدونم، ولی شرکت یه برند خانوادگی معتبره که داره...
چی؟ داره یه پروسه انتقال مهم رو طی میکنه، و اگه این داستان پخش بشه...
داستان؟ شوخی میکنی؟
"الکس"، همهمون هر کاری از دستمون بر بیاد انجام میدیم تا تو این قضیه بهت کمک کنیم.
منظورم این نبود.
- وای خدای من، چرا من همیشه آدم بدهام؟ - چون تو این کارو خیلی خوب بلدی.
"جولین" منظوری نداشت.
اون فقط اخیراً دوران سختی رو میگذرونه.
چی؟
تربیت دو تا بچه فوقالعاده؟
و ازدواج با یه زن بینقص
که شغل بینقصی رو گرفت که ظاهراً من صلاحیتشو نداشتم؟
اون داره دوران سختی رو میگذرونه چون مامانش مرده.
تو تنها کسی نیستی که دلتنگشه.
من اومدم اینجا تا "برد اکرمن" رو ببینم.
من "الکس رز" هستم.
ایشون منتظر شما هستن؟
- نه، ولی اگه شما... "الکس"! -
- سلام! - ما قرار داشتیم؟
داشتم میرفتم خرید.
هفته دیگه "نینا" میاد شهر، و فکر کردم وقتشه که یه کراوات جدید بخرم.
- به خاطر حرفی که من زدم؟ - آره.
من همیشه امیدوار بودم که بتونم زندگیِ حتی یه نفر رو هم تغییر بدم.
چرا اینجایی؟
من کتاب "موبی دیک" رو تموم کردم.
و داشتم فکر میکردم که برم سراغ سیدی دیجیتالم و میخواستم ازت یه کمکی بخوام.
حتماً، فکر کنم.
سوالی که ذهنمو مشغول کرده اینه که چرا بهم نگفتی.
ما همیشه همهچیز رو به همدیگه میگفتیم.
میترسید یا خجالت میکشید؟
هیچوقت شده بود که بهت اشارهای به این موضوع بکنه؟
نه، اصلاً حرفی نزد.
راستش، کل ماجرا خیلی دور از ذهن به نظر میرسه.
شاید این بخشی از شخصیت واقعیش بوده،
و یکی از دلایلی که منو فرستاد تو این سفر "آلیس در سرزمین عجایب"
تا خودم کشفش کنم.
- نه، خیلی حوصلهسربره. - چی؟
یک کم باهام راه بیا، بردلی.
خب...
کمکم میکنی جانی آلوارز رو پیدا کنم؟
آره، حتما. میتونیم با یه جستجوی گوگل شروع کنیم.
تو واقعا به همهچی فکر میکنی.
خب، خانم همهچیدون، چی پیدا کردی؟
یه رهبر ارکستر به اسم جانی آلوارز، ولی سال 1918 به دنیا اومده.
"جان"، "جوآن" و "جاناتان" رو هم امتحان کردم...
حدود هزار تا رکورد وجود داره.
برای جشن فارغالتحصیلی راهنماییت عالیه.
شوخی نکن، داریم درباره تینای فوقالعاده حرف میزنیم.
نینا، در واقع.
یه خانمی هست که برای پروندههای طلاق بهش مراجعه میکنم، ولی خدماتش ارزون نیست.
- اگه مشکل پوله، میتونم با... - پول نیست. مسئله اینه که...
انگار افتادم تو این سوراخ خرگوش عجیب و غریب.
رازهای قدیمی خانوادگی، کارآگاههای خصوصی،
و دوست شدن با یه وکیل.
دیگه هیچی منطقی به نظر نمیرسه.
یعنی الان با هم دوستیم؟
خیلی شیکه.
- واقعا؟ - واقعا.
حالا فقط یه کت و شلوار میخوای که بهش بیاد.
راستش داشتم...
- یه کت و شلوار جدید میخرم. - آره.
"موبی دیک"
سلام عزیزم.
از سهپایهای که برای دوربین آوردم خوشت میاد؟
بد نیست، فقط یک کم لق میزنه.
صندلیمون.
یک کم به رسیدگی نیاز داره.
باید قبل از اینکه...
قبل از اینکه... چرا اینقدر سخته که بگم "بمیرم"؟
من میمیرم.
نظرت درباره این بیت چیه؟
"ترس از آن رویاهایی که ممکنه در خواب مرگ ببینیم، وقتی از این هیاهوی زندگی خلاص شدیم..."
- "...باعث میشه درنگ کنیم." - "باعث میشه درنگ کنیم."
"...باعث میشه درنگ کنیم." چه آهنگ قشنگی داره.
انگار میتونم بمونم، اما در حالت رویا
بدون درد و رنج.
حالا که صحبت از رنج شد، این کتاب لعنتی چقدر طولانیه؟
من مدام سعی کردم یه ارتباط الهامبخش
بین کتاب و لیست پیدا کنم.
ولی بهترین چیزی که تونستم بهش برسم اینه که
من "ایهب" هستم، و تو نهنگ منی.
و من تو رو به این تلاش بیهوده فرستادم.
چه گستاخ و بیپروا!
- نه مامان، تو... - درسته؟
من چیکار کنم؟ نقش خدا رو بازی کنم؟
انگار که من یه الگوی
حکمت و فضیلت هستم، و بهت اطمینان میدم عزیزم، که نیستم.
آره،
بابا بهم گفت.
راستش من...
من...
راستش امروز صبح که بیدار شدم، مطمئن بودم
که باید تو رو از این ماموریت دیوانهوار خلاص کنم.
ولی دوباره به لیست نگاه کردم
و بهت اطمینان میدم که میدونم تو 13 سالگی اینو نوشتی...
ولی این یه نقشه است
برای بهترین نسخه خودت. میفهمی منظورم چیه؟
فقط میخوام بگم، اگه داری رنج میکشی، یا احساس میکنی شکست خوردی،
اشکالی نداره.
کمک خواستن هیچ ایرادی نداره.
من هر روز دارم اینو یاد میگیرم.
"اسم من اسماعیل."
یکی از بهترین جملههای شروع تاریخ.
آره.
یادته همیشه چی میگفتم، "به من بگو مامان،
ولی فقط حتما بهم زنگ بزن."
باشه عزیزم.
خداحافظ.
دوستت دارم. تمام شد.
یادمه که تو یه شاگرد خیلی بااستعداد بودی.
احساساتت خیلی قوی بود ولی شاید خیلی منظم نبودی.
من میخواستم آهنگهای "گرین دی" و "فیونا اپل" رو بزنم،
و تو مجبورم میکردی گام و "باخ" کار کنم.
پس چرا "کلر دو لون"؟
قطعه مورد علاقه مادرم بود.
مادرت یه خانم خاص بود.
و از شنیدن خبر فوتش ناراحت شدم.
میدونم که شاگرد زیاد قبول نمیکنی خانم "ویمن"،
ولی اگه بدونه که دارم با شما تمرین میکنم براش خیلی ارزش داره.
باشه، سه تا شرط داره.
سروقت بیای و هر روز تمرین کنی، شامل گامها،
و توی کنسرت ماه ژوئن هم اجرا داشته باشی.
"به مردم کمک میکنم و یه فرقی ایجاد میکنم"
"تتو میزنم، البته نه لزوماً! زیر نور ماه کامل کمپ میزنم"
"با یه بازیکن "نیویورک نیک" تک به تک بازی میکنم وانمود میکنم میرم چپ و میرم راست"
"رانندگی یاد میگیرم، واسه حفظ سلامتی بیخیال این یکی بشیم بهتره!"
"بابا: به فکرتم. هروقت وقت کردی زنگ بزن. خیلی دوست دارم"
توی کتابخونه بودم، و چند تا کتاب دیدم که فکر کردم شاید خوشت بیاد.
پس الان داری سعی میکنی احترام منو بخری؟
بیشتر شبیه قرض گرفتنه.
باید دو هفتهای پسشون بدی.
میدونم به هنر علاقه داری، واسه همین دو تا کتاب پیدا کردم،
از جمله بیوگرافی جذاب "اگون شیله".
- اون... - میدونم کیه.
و این دیویدی.
"هملت"
الان توی نیویورک داره اجرا میشه.
حدود 90 دقیقهست، و بازیگری که نقش هملت رو بازی میکنه خیلی جذابه،
پس شاید بخوای امتحانش کنی.
خانم "رُز"!
بله.
بله، من وانمود نکردم که "ازرا" یه گربهست، و بله، این کار نتیجهی عکس داد...
بله، درسته.
خوشتیپ شدی.
نه، اشکالی نداره. فقط به "ثئو" سلام برسون. خدافظ.
- سلام. - ببخشید.
- چی داشتی میگفتی؟ - من وانمود نکردم که "ازرا" یه گربهست.
نه، بعدش.
فکر کنم گفتم که خوشتیپ شدی.
منظورم همون بود. مرسی. تو...
خیس و عصبانی و ناامید به نظر میرسی. به کمکت احتیاج دارم.
بهم زنگ نزدی.
میدونم، میخواستم زنگ بزنم.
ولی بعدش یه سری مشکلات خانوادگی پیش اومد...
چه تصادفی.
مشکلات خانوادگی تخصص منه، و واقعاً دوست دارم کمک کنم.
مشکل اینه که من واسه یه قرار دیر کردم و بعدش هم یه مراسم دارم، واسه همین،
کت و شلوار رسمی پوشیدم.
چرا با من نمیای؟
قرار عاشقانهمو کنسل کردم،
و میتونیم راجع به "ازرا" یا هر چیزی که میخوای راجع بهش حرف بزنی، صحبت کنیم.
نمیدونم.
من از اون آدمایی نیستم که بخوای با خودت به یه مراسم سطح بالا ببری.
این درست نیست.
"نیویورک اهمیت میده"
- این محشره. - واقعاً عالیه، مگه نه؟
یا خدا! اون "پاتریک اوینگه"؟
صبر کن، تو بسکتبال دوست داری؟
من توی تیم مدرسه راهنمایی "دیتمارس پارک" بازیساز بودم.
من طرفدار "نیکس" بودم، و باید باهاش حرف بزنم.
یه جورایی داستانش مفصله.
که اگه دختر خوبی باشی، برات تعریف میکنم.
اگه دختر خوبی باشی، شاید بهت معرفیش کنم.
میشناسیش؟
پالتومو تحویل میدم. و زود برمیگردم.
"پاتریک اوینگ".
- بله، ممنون. - خواهش میکنم.
مگه قرار نبود تو کت و شلوار رسمی بپوشی؟
مگه قرار نبود تو یه لباس مجلسی شیک بپوشی؟
این استانداردهای سختگیرانه ظاهر جنسیتی رو رعایت نکن.
حداقل یه کراوات خوشگل زدی. خیلی خوشتیپ شدی، وکیل.
آره، مگه نه؟
"الکس"، "نینا کِلِر" رو بهت معرفی میکنم. "نینا"، این موکل من "الکس رُزه".
از دیدنت خوشحالم "نینا". خیلی چیزا راجع بهت شنیدم.
بله، منم همینطور راجع به تو. فکر کنم تو موکل مورد علاقهی "بِرَد" هستی.
به "نینا" پیشنهاد شده که رئیس طرح "منهتن پایدار" شهردار بشه.
داره برمیگرده که توی نیویورک زندگی کنه.
"وقتی فکر کردم دارم در میرم، منو کشیدن که برگردم."
تبریک میگم.
تو اینجا چیکار میکنی؟ این آخرین جایی بود که فکر میکردم ببینمت.
با منه.
"گَرِت".
- "نینا". - دکتر "تیلور".
- همدیگه رو میشناسین. - ...همدیگه رو میشناسین.
کاملاً منطقیه. "گرت" همه رو میشناسه.
و من فکر میکردم خاص هستم.
تو واقعاً خاص هستی. من و "نینا" رو یه قرار عاشقانهی فاجعهبار خیلی وقت پیش به هم معرفی کردن.
هیچ رابطهای نمیتونه وجود دو نفر سلطهگر رو تحمل کنه.
باید یکیشون مطیع باشه.
فکر کنم اینجاست که نوبت منه.
منظورم این نبود. تو همهی سلطهای رو که یه دختر لازم داره، داری.
میشنوین؟ من همهی سلطه رو دارم...
به سلامتی سلطهت.
- به سلامتی سلطهی "برد". - به سلامتی تو.
- این... به سلامتی تو. - من اینو خیلی دوست دارم.
من ویسکی 16 ساله میخورم. مرسی.
حضور و غیاب خیلی خاصه.
آره. خوب عمل کردیم، مگه نه؟
تا حدی به خاطر توئه که شرکت رو راضی کردی سه تا میز بخره، درسته؟
آره، این ارزونتر از شریک کردنم بود، پس...
پس، تو و "نینا"؟
آره. پس، تو و "الکس".
اونقدر مهربون بود که قبول کنه لحظه آخری بیاد.
منطقیه. به نظر نمیرسه که تیپ همیشگیت باشه.
و تیپ همیشگی من چیه؟
- نمیدونم. یه زن کمتر... - توپ ریباند شده رو برای برد میزنه!
و بعد تماشاگرا دیوونه میشن.
هر چی که هست.
و اون فقط افسانهای بود.
دقیقاً. چیزی که نمیدونستم کم دارم.
بهترین بازیکن "نیک" تاریخ.
باورم نمیشه که تو ایمیل "پاتریک اوینگ" رو گرفتی.
فکر کنم فقط داشت سعی میکرد از دستم خلاص شه.
نه.
اون کاملاً شیفتهی تو شده بود.
همونطور که من کاملاً شیفتهی تو شدم.
من واقعاً از صحبت کردن با تو لذت میبرم.
و واقعاً از گوش دادن به حرفای تو لذت میبرم.
منم واقعاً دوست دارم باهات حرف بزنم.
و بهت گوش بدم.
و گاهی وقتا،
دوست دارم توی چشمات زل بزنم.
داریم مسابقهی زل زدن میدیم؟
نذار حواستو پرت کنم چون من مصممم که با شرافت برنده شم،
ولی نظرت راجع به یه قرار درست و حسابی چیه؟
اینکه ما...
با هم کار میکنیم چی؟
از لحاظ فنی، من فقط یه مشاورم.
هیچوقت نباید قبل از توضیحت از کلمهی "فقط" استفاده کرد.
از همون موقعی که تو قطار دیدمت دلم میخواست این کارو بکنم.
- خب، نظرت راجع به اون قرار چیه؟ - فکر میکنی کل شب داشتیم چیکار میکردیم؟
خب، باشه.
ژوئن
خب، "لوکاس" دوست منه، و همیشه بوده.
زنش "زویی"ـه، و ما از همون وقتی که اونا قرار گذاشتن رو شروع کردن، دوستای صمیمی شدیم.
و "جولین" پسر بزرگتره و توی "کلمبیا" حقوق درس میده.
تحت تاثیر قرار گرفتم.
آره، اونم همینطور.
لعنتی، واقعاً نمیخواستم امروز دیر کنم.
ببین، ما دیر نکردیم.
تو هیچ چیزی نداری که بخوای به داداشات یا بابات یا هر کس دیگهای ثابت کنی.
ممنون.
- ببخشید، من... - اگه گفت داره سخنرانی میکنه...
- خب "گرت" آدم موفقیه. - نه، عالیه.
آره.
میتونم یه چیزی بگم؟
متفاوت به نظر میرسی. یه جور خوبی.
احساس میکنم متفاوتم.
"گرت" یه بخشی از این قضیهست، ولی...
- همینطور قضیهی لیست آرزوها. - واقعاً؟
آره. کی میدونه که آیا میتونم همهشو انجام بدم یا نه،
ولی نمیدونم که اصلاً هدف اینه یا نه، میفهمی؟
آشتی کردن با بابامون چی؟
فکر کنم اون فقط میخواد یه راهی پیدا کنه که بتونیم جلو بریم.
میدونم، ولی...
باید اول تکلیف "جانی" رو روشن کنم و ما هنوز هیچ شانسی برای پیدا کردنش نداشتیم. پس...
- سلام بچهها، میزتون آمادهست. - بیاین.
حالا که صحبت از لیست شد،
عمراً اگه حدس بزنی فردا میخوام چیکار کنم.
این یه اجرای اصیل و فوقالعاده بود.
نفر بعدی "الکساندرا رُز"ـه که میخواد "کلر دو لون" رو اجرا کنه.
ببخشید. متاسفم.
"یاد گرفتن کلر دو لون، تا مامانم دیگه بهم گیر نده."
یادته اون تابستونی که تو و داداشات یه دکه راه انداختین
برای کارواش و فروش لیموناد،
و داداشات فکر میکردن که درآمدش قراره بره توی صندوق بازیهای ویدیوییشون...
آموزش بخش مهمی از حمایت ما از خانوادههامونه وقتی اینجا زندگی میکنن.
ولی تو اینا رو همه جا چسبوندی...
"سگها رو نکش و قهرمانشون نباش؟"
تا اینکه آخرش مجبور شدن تسلیم بشن،
و درآمدش رفت به انجمن حمایت از حیوانات.
"کمک به مردم و ایجاد تغییر"
"مهمونی خیریه استر هال"
"ده هزار دلار برای توپ بازی با پاتریک اوینگ"
تو قراره بازی کنی؟
- منم. - تو؟
"بازی با بازیکن نیویورک نیک"
- من و تو. - یا خدا!
- آمادهای؟ - من برای تو آمادهام!
چی داری، حرفهای؟
"فِیک به چپ و رفتن به راست"
"خودمو توی یه محوطهی رقص بیپروا رها میکنم"
یا خدا! خوبی؟
تو گفتی محوطههای رقص بیپروا ممنوعه.
- آره! - آره!
به سالنهای خالکوبی یا هر نوع وسیلهی نقلیهای نزدیک هم نشو.
"یاد گرفتن رانندگی"
دارم سعی میکنم.
- میدونم که داری سعی میکنی، ولی... - خوب نگه داشتی؟
میخوام یه نامه از طرف خودتون به خودتون بنویسین.
خب اینم از این. "یه معلم عالی بودن."
فیلمی که بهم دادی رو دیدم.
من یه باور محکم داشتم که تو یه معلم عالی هستی.
"چرا اینقدر ترس؟ واقعاً چی هستم؟"
و اگه واقعاً داری الان اینو میبینی...
"الکس"، من خیلی بهت افتخار میکنم.
- سلام. - سلام.
"پیدا کردن عشق واقعی"
"الکس"؟
"الکس"!
- سلام! - بابا.
تو این طرف ایالت چیکار میکنی؟
داشتم با یه همکار قهوه میخوردم.
تو چی؟
یه جلسه این نزدیکا داشتم. منتظر اوبرم.
ببخشید که باهات تماس نگرفتم.
نه، میفهمم.
یعنی، فکر کنم میفهمم.
- فقط به زمان بیشتری نیاز دارم. - میدونم.
خوشحالم که میبینمت.
سلام، ببخشید دیر کردم.
دیر نکردی. من زود اومدم. "کلر دو لون".
نه تا رو تموم کردیم، سه تا مونده.
شانس آوردی!
میخوام دوباره از کارآگاه خصوصی کمک بگیرم.
میدونم که میخوای بگی به بنبست رسیده و داره کلی پول خرج میکنه...
همین الان این کارو کردم.
میتونی بعداً بهم پس بدی یا ندی.
میتونی به فشن بلاگر بودنت ادامه بدی.
هدف اینه که ما باید جانی رو پیدا کنیم، درسته؟
ممنون.
خواهش میکنم.
ساندویچها.
- خب، اوضاع با گرت چطوره؟ - خیلی خوب پیش میره.
خوبه.
- چرا اینجوری نگام میکنی؟ - احتمالا چیز مهمی نیست، فقط...
به نظرت عجیب نیست که اون اصلا نمیخواد بیاد خونهی من؟
همیشه فیلم یا رستوران رو انتخاب میکنه.
نمیدونم، انگار ما کاملا توی دنیای اون زندگی میکنیم
و اون خیلی کم به دنیای من سر میزنه.
آره.
چیه؟
چیز بیاهمیتی به نظر نمیرسه، مگه نه؟
آدم چطور میتونه مطمئن باشه که کسی رو واقعا میشناسه، اگه قفسههای کتابش رو ندیده باشه
یا چیزای عجیب و غریبی که توی یخچالش نگه میداره؟
چرا هر وقت دربارهی گرت حرف میزنیم، یه جوری رفتار میکنی؟
فکر کردم شما دو تا دوستین.
ما دوستیم. یه جورایی.
از اون دوستایی که از هم خوششون نمیاد؟
نکته اینه که تو باید قبل از اینکه این قضیه بزرگتر بشه، باهاش صحبت کنی.
باشه.
سکینه اینجا بزرگ شده اما توی بمبئی توی زمینهی تامین مالی خرد کار میکنه
و راسل رئیس موسسه روانپزشکیه.
میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟
میشه امشب دربارهی لیست حرف نزنیم؟
چرا؟ همه عاشق اون داستانن.
این یه داستان نیست، زندگی منه،
و کم کم دارم حس میکنم شبیه یه شیرینکاری حیوون خونگی دوستداشتنی شدم.
باشه. حرفی از لیست آرزوها نمیزنیم.
خوبی؟
آره.
الکس؟
چیزی نیست، فقط...
چرا ما هیچوقت خونهی من نمیمونیم؟
منظورم اینه که شام رو توی خونهی من درست کنیم.
چون تو آپارتمان منو دوست داری.
دوستش دارم، عالیه، فقط...
این مال توئه.
این زندگی توئه، دوستات و...
نمیدونم، فکر کردم شاید تو هم دوست داشته باشی بخش بزرگتری از زندگی من باشی.
آره، و ما یه کم با خانوادهت وقت گذروندیم. ما...
یه بار برانچ خوردیم.
تو همیشه میگی من باید بیشتر سعی کنم احساساتم رو بروز بدم، پس...
بفرما، رو شد.
ممنون، و متاسفم.
متاسفم، حق با توئه، من فقط...
من مهمون افتضاحیم چون وسواس کنترل دارم.
من خیلی وسواس کنترل دارم.
شاید باید خودتو به یه روانشناس نشون بدی.
شاید فقط باید خونهی تو بمونم.
واقعا؟
واقعا.
یه لحظه صبر کن.
سلام بردلی.
آره، چه خبر؟
یا خدا.
- عزیزم؟ - بابامو پیدا کردن!
جانی رو پیدا کردن.
توی ورمونت زندگی میکنه، هنوزم موزیسینه، اما فقط از یه اسم دیگه استفاده میکنه.
- واسه همین نمیتونستیم پیداش کنیم. - عالیه.
مگه بابات گم شده بود؟
نه. آره.
یه جورایی داستان طولانیه، که الان باید بهتون بگم.
این به موقعست چون من فرصت نکردم مقالهت رو توی نیویورکر بخونم،
و گرت میگه که ما نمیتونیم دربارهی مگان مارکل صحبت کنیم.
سلام، من الکسم.
- سلام. - سلام.
سلام.
اکتبر
خب، تصمیمت چیه؟
من و گرت فردا با ماشین میریم برلینگتون.
میرم به کلابی که گروه جانی توش اجرا داره و ببینم چی میشه.
مطمئنی که این خیلی شوکهکننده نیست؟
شاید، اما اگه یهو باهاش تماس بگیرم و بهم توجه نکنه،
نمیدونم میتونم باهاش کنار بیام یا نه.
من باید برم. اولین مهمون شامم رسید.
- خبرت میکنم. - موفق باشی.
ممنون. دارم میام!
- سلام! - سلام!
- حالتون چطوره؟ - بیا تو.
با همهی وسایل جدید، اینجا عالی به نظر میرسه. به نظر...
خیلی کوچیک؟
به نظر میاد شخصیت تو رو نشون میده. خیلی بامزهست.
تو مهربونی.
خب، بذار اینو ببرم آشپزخونه و میرم لباسامو عوض کنم.
راحت باش.
ممنون. باشه.
روی صندلی نشین. باید فنرهاشو درست کنم.
اشکالی نداره.
میشه لطفا در رو باز کنی ویرایش شده
سلام.
تو حتی از چیزی که الکس میگفت هم جذابتری.
- من مگانم. - من...
گرتم. این دوست دخترمه، نیل. الکس، ما اومدیم.
الان میام.
سلام. چطوری؟
- سلام. - اینجا کوچیکه.
برام سواله چقدر اجاره میده.
یا خدا!
الکس، تو تتو زدی؟
- این... - آره. لیست!
باورم نمیشه چقدرشو انجام دادی.
به جز اون آرزویی که هنوز تیک نخورده.
طبق برنامه پیش برو، فقط تا اول سال جدید وقت داره.
بازش میکنم.
عاشقشم، در خونهی یکی دیگه رو باز میکنه.
سلام.
- سلام. من زوئیام. - سلام.
- نیل. از دیدنت خوشحالم. - کلی دربارهت شنیدم.
لوکاس. از آشناییت خوشبختم.
صبر کنین. یه سوال خوب دارم.
ترجیح میدین صد سال به گذشته سفر کنین یا به آینده؟
آینده، معلومه.
جتپک و درمان سرطان و تا ابد زندگی میکنیم.
همهی اینا خوب و قشنگه، ولی آخرش...
کی میخواد تا ابد زندگی کنه؟ من بیشتر هفتهها به زور تا جمعه دووم میارم.
- یا چهارشنبه. - آره. دقیقاً.
- جدی میگم. - من ترجیح میدم تو زمان حال زندگی کنم.
- کتاب "نیروی حال" رو خوندین؟ - یا خدا!
- حتما. - چی؟
چیزی که باعث میشه از یکی خوشم نیاد اینه که درخواست پول کنه. من...
- یا خدا! خیلی رو اعصابه. - فقط باید انجامش بدی.
خیلی داری بهش فکر میکنی. چی باعث میشه از یکی بدت بیاد؟
خیلی داری فشار میاری... گشنیز.
چی؟ اینجوری میفهمم از گشنیز بدت میاد؟
تو خیلی قدیمیای. ببخشید پدربزرگ.
- این خیلی مشکلسازه. - منظورت چیه؟
چی؟ بعداً توضیح میدم. بچهها، نمیتونم...
نه، من باید بدونم داری به چی فکر میکنی چون اون یه میلیون تا فکر داره.
راستش من یه سوال از گرت دارم. بدون قضاوت.
تا حالا با یکی از مریضات رابطه داشتی؟
جدی؟
چرا مگان؟ تو تا حالا با یکی از دکترات رابطه داشتی؟
دکتر پوستم حساب میشه؟
ایول!
- بزن قدش! - بزن قدش!
"تا حالا با یکی از دکترات رابطه داشتی؟
تا حالا با یکی از دکترات رابطه داشتی؟"
واقعاً مردم منو اینجوری میبینن؟ به نظر آدم پستی میام
که با یکی از مریضاش رابطه برقرار کنه؟
نه، فقط یه بازی بود. داشتیم خوش میگذروندیم.
قبول دارم، شب خوبی بود.
آره، شاید نه برای همه.
میتونم بپرسم، وقتی این مهمونی شام رو ترتیب دادی، اصلا فکر کردی
یه سری آدم رو دور هم جمع کنی که یه وجه اشتراکی با هم داشته باشن؟
منظورت چیزی غیر از منه؟ چون امیدوار بودم همین کافی باشه.
گوش کن.
متاسفم اگه احساس کردی نادیده گرفته شدی و من متوجه نشدم.
فقط هیجانزده بودم که داری با دوستام وقت میگذرونی.
وقت گذروندن با یه مشت حرفای بی سر و ته و بیمعنی.
میدونی مگان بهم چی گفت؟
گفت باید عجله کنم تا بتونی آرزوی عشق واقعیت رو از لیستت خط بزنی.
- باورم نمیشه! - نمیدونم کدومش توهینآمیزتره.
اینکه اون آرزو رو خط نزدی یا اینکه ناخودآگاه
فقط برای اینکه ارثیهت رو بگیری با منی.
یه لحظه بهت فرصت میدم تا دوباره به چیزی که گفتی فکر کنی.
من اصلا به پول اهمیت نمیدم. فکرت دربارهی من اینه؟
راستش نمیدونم چی باید فکر کنم
چه دربارهی امشب چه دربارهی رابطهمون.
ما برای اولین بار از هفتهای که اومدم اینجا، تو آپارتمان من هستیم،
با دوستای مسخرهت که چرت و پرت میگن.
شاید بهتر باشه برم.
فکر خوبیه.
بعدا میبینمت.
گرت، صبر کن. من چجوری باید برم ورمونت؟
- پرینگل؟ - آره.
مرسی.
خوبی؟
آره.
نه.
به هیچ کدوم از تماسها یا پیامهام جواب نمیده، که عالیه.
شماها خیلی خوبین که این کارو میکنین. واقعا ازتون ممنونم.
یه ماجراجوییه.
اگه قرار بود برای اولین بار بابامو ببینم، دوست داشتم یکی پشتم باشه.
چیه؟
دارم سعی میکنم یکم وزن اضافه کنم.
خیلی خوشتیپ شدم. مردم فکر میکنن سطحیام.
میبینی؟ هیچوقت به جکهام نمیخنده.
- بهش گفتی؟ - چون نمیخندی.
شاید دارم تو دلم میخندم. نمیدونم.
تو دلت بلندتر بخند.
یا خدا.
- امکان نداره. - خندید.
- ایول. - چی؟
- صبر کن، میشه یه چیز دیگه گوش بدیم؟ - آره، حتما.
ببین.
چی میشه اگه بابام از من خوشش نیاد؟
چی میشه اگه تو از اون خوشت نیاد؟
اینجوری بهم دلداری میدی؟
چی میشه اگه اون از من خوشش نیاد و منم از اون خوشم نیاد؟ من یدونه از اینا دارم.
وای خدا، نینا خیلی خوشگله.
گردنش مثل آدری هپبورنه.
باید گوشاشو چک کنی.
- جدی؟ - جدی میگم، آره.
مثل یه گوی آسمونیه که خدای خورشید طراحیش کرده.
و پوستش.
آره.
سکسش محشره؟
حتی اگه اونجوری هم نبود، بازم از خودم خیلی خوشم میاومد،
و حس میکردم خیلی خفنه.
فقط محض اطلاعتون، من دارم تکتک کلمههایی که میگین رو میشنوم.
تنها چیزی که توش رو اعصابه اینه که تو خواب حرف میزنه.
ثبت ورود برای الکساندرا رز.
و بردلی اکرمن.
- بردلی اکرمن. - یه چیزی اینجا برات داریم.
اکرمن؟
- مگه یه ستاره سینما... - نه.
بیخیال.
- مرسی، اندازهس. - خب.
کسی اینجا هست به اسم بردلی اکرمن؟
نه. این یه چیزی بود که بابام همیشه میگفت.
- چیز بعدی که کشف نشده... - قضیهش همینه.
- اتاقمون ارتقا پیدا کرد. - معلومه.
ببین! ما رو بردن سوئیت.
عالیه.
- آره، محشره. - خب، دمت گرم. مرسی.
محشره.
سلام.
سلام، آمادهای؟
آره.
نینا کجاست؟
یه کار اورژانسی پیش اومد.
خوشبختانه تونست یه پرواز برگشت به نیویورک پیدا کنه.
خوبی؟
چه شکلیام؟ این...
خیلی خوشگل شدی.
واقعاً؟
مرسی.
و مرسی که اینجایی.
خب، رسیدیم.
این خیلی خوب میشه.
آره.
عالی میشه.
(نومادز)
بیا اصلاً بریم. این یه فکر مزخرفه.
هی، وایسا. یه دقیقه صبر کن.
به من نگاه کن.
یه نفس عمیق بکش.
حالا برو صاف جلو و باهاش حرف بزن. یادت باشه، من اینجام، پیشتم.
باشه.
لعنتی!
سلام.
موبایل داری؟
آره.
آره؟ بده به من.
چی؟
میخوام یه سلفی بگیرم.
اینجوری بیشتر از زل زدنتون به من دووم میاره.
ببخشید، ما...
شما از اداره مالیات هستین؟
ما از اداره مالیات نیستیم.
راستش، اسم من برده و این الکسه.
الکساندرا در واقع.
رز.
سلام.
الکساندرا.
سورپرایز.
الکساندرا کارولینا رز.
اسم کامل منو میدونی.
معلومه. وقتی به دنیا اومدی یه آهنگ نوشتم.
به اسم "اونا روزا کن ال نومبره د اوترا".
یه آهنگ عاشقانه غمگین.
درباره تو و الیزابت.
هیچ وقت ضبطش کردی؟
نه. فقط یه راهی بود برای کنار اومدن با زندگی اون موقع.
کنجکاوم، تو چه نوع موسیقیای دوست داری؟
همه جور.
تازگیا به یه خواننده مکزیکی گوش میدم که خیلی ازش خوشم میاد،
ناتالیا لافورکاد.
و یه مدتی هم هست که دارم کلاس پیانو میرم.
تسلط پیدا کردن به هر سازی خیلی تلاش میبره. یا هر چیزی.
آره. مثلاً زندگی.
به یاد مادر زیبات.
به سلامتیت.
میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
هیچ وقت درباره من کنجکاو بودی؟
معلومه.
خیلی وقت پیش یه کنسرت تو نیویورک داشتم.
و وقتی تو شهر بودیم،
با ماشین رفتم بروکلین و جلوی خونهتون پارک کردم.
دیدم که دو تا برادرات از مدرسه برمیگردن
و سام وقتی داشت ماشین رو تو ورودی خونه پارک میکرد، بوق میزد.
بعد در جلویی باز شد و...
و یه دختر کوچولو اومد بیرون که به باباش خوشآمد بگه.
نه، فکر نکنم هیچ وقت این کارو کرده باشم.
و تو رو بارها و بارها چرخوند، و بعد هر دوتون رفتین داخل خونه.
نه، اون...
اون کاری نیست که ساموئل با من بکنه.
شاید به خاطر این واقعیت باشه که اون پدر واقعی من نیست.
تو هستی.
حقایق وجود دارن، و چیزهایی که درست هستن.
و آدم باید برای هر دوشون جا باز کنه.
اسمش چیه؟
- برد. - برد.
به نظر میاد برد آدم خوبی باشه. دوست پسـرته؟
- نه. - نه؟
نه، اون...
اون فقط یه دوست واقعاً خوبه.
- جانی - آره؟
حاضری؟
آره. برمیگردم سر کار.
آره، خب. حتما.
میتونیم بعد از اجرا بیشتر صحبت کنیم؟
اونجوری یکم سخته، ولی اگه بخوای میتونیم فردا صبح حرف بزنیم.
- کجا اقامت داری؟ - ماریوت آن چری.
اوهوم، اونجا یه بیف کورن شدهی خوشمزه دارن، آره.
ساعت 10 صبح.
عالی میشه.
فردا میبینمت.
خدافظ، الکساندرا.
سلام. چطور پیش رفت؟
گیجکننده بود، ولی در عین حال خیلی واقعی به نظر میرسید.
- آره. - و صمیمی.
نمیدونم.
یه جور قشنگی هم داره که یه چیزایی مثل این میگه،
"حقایقی وجود دارن، و چیزهایی که درست هستن."
اینکه ازمون پرسید مأمور مالیات هستیم چی؟
خیلی مردونهس.
آره!
پرسید دوستپسر منی.
- عمرا. - آره.
فکر کنم ازت خوشش اومده.
پس منظورت اینه که میخوای بری ورمونت.
چرا که نه؟ قشنگه.
- خب. - گاو داره، منم عاشق گاوم.
بستنی داره. بابام اونجاست.
نه، تو دختر شهری هستی.
نمیتونم تصور کنم شیر گاو بدوشی. شوخی میکنی؟ نه...
قرار نیست شیر گاو بدوشم. دیوونهای؟
حقایقی وجود دارن، بعدشم چیزای درست.
نه. گفت حقایقی وجود دارن، بعدشم چیزهایی که درست هستن.
چی درسته؟
خب، حقیقت اینه که این یه لیوانه.
چیزی که درسته...
اینه که ما یه نوشیدنی دیگه لازم داریم.
- تا حالا سه تا آهنگ از شینید اوکانر گذاشتیم. - باید شینید بذاریم.
- باید یه تنوعی به شبمون بدیم... - نه.
من همین الان همهی دکمهها رو زدم.
و الان دیگه...
چی؟ یه مشت شمارهی الکی زدی!
(رد اوک)
باورم نمیشه آهنگ ما رو گذاشتن.
صدای خفهکردنهات از حرف زدنهات بلندتر بود.
ای بابا
این اتاق منه.
ببخشید.
شب بخیر.
- شب بخیر. - شب بخیر.
آره.
زدیش.
- این دیوونگیه. - باید تمومش کنیم؟
نه.
تو خوب میبوسی.
مرسی. تو هم.
زبونتو یکم بکش عقب. یکم قلقلک میاد.
آها، باشه.
ببخشید، من فقط زبونم بزرگه، خیلی هم مسته.
اشکال نداره.
- میدونی دربارهی زبونهای بزرگ چی میگن. - چی؟
بردلی اکرمن.
بله؟
بیا اینجا.
سلام.
یه حسی بهم میگفت نمیاد.
آره.
ولی گریه نمیکنم.
اگه بخوای میتونی گریه کنی.
حقیقتش اینه که من یه احمقم.
چون از یه غریبهی کامل انتظار دارم همهی چیزای زندگیمو درست کنه.
ممنون که اومدی.
تو همیشه یه جوری حرف میزنی انگار یه ایرادی داری.
این مزخرفه.
تو فوقالعاده باهوش و خوشگل و پرانرژی هستی و...
و هر بار که میبینمت، شگفتزدهم میکنی.
و اگه گرت و بابات اونقدر بیبصیرت هستن که اینو نفهمن، ضررش مال خودشونه،
ولی نباید ضررش مال ما باشه.
ولی هست.
دیشب عالی بود.
ولی اشتباه بود.
- تو یه دوستدختر فوقالعاده داری... - نینا دیگه به خاطر کار نیست.
دعوامون شد و به هم زدیم.
سر چی دعوا کردین؟
سر تو.
خب. چرا اینو بهم نگفتی قبل از اینکه باهام بخوابی؟
میدونم که باید بهت میگفتم.
- آره. - همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد و...
آره.
متاسفم.
نرو. خواهش میکنم، الکس.
ببین، گرت مرد فوقالعادهایه.
میفهمم. اون...
تحصیلکردهس و موفقه و اون... من...
باورم نمیشه که عاشقشی.
فکر نکنم حتی ازش خوشت هم بیاد.
- تو فقط حسی که نسبت به خودت داری رو دوست داری... - دیگه حرف نزن.
...وقتی باهاشی.
تو نیاز داری که ارزشمند باشی حتی بعد از همهی کارهایی که کردی...
- داری چرت و پرت میگی. -...از وقتی مامانت فوت کرده.
داری بهم دیکته میکنی که چی کار کنم و چطوری زندگیمو بگذرونم.
درسته، چون اون موقع دیگه این وظیفهی گَرِته.
باشه.
اون لیست دلیل اتفاقی که اون شب افتاد نبود.
من فقط ناراحت بودم، به خاطر صندلی شکسته، و دوستات...
و کتابی که بهت دادم و نخوندیش.
ولی بعدش...
کل آخر هفته رو دلتنگت بودم.
کل آخر هفته دلتنگ لبخندت بودم
و دلتنگ همهی دستوپاچلفتیبازیات.
و فهمیدم که ما میتونیم این کارو بکنیم. که من میتونم این کارو بکنم.
ازم نپرسیدی که با جانی چی شد.
متاسفم. چی شد؟
خوب پیش نرفت.
مسئله اینه که
خونهی بههمریختهم، دوستام، کتابایی که میخونم...
اینا شخصیت منو نشون میدن.
همهی اینا منو نشون میدن.
("زامبی آمریکایی: حموم خون، حاضرین؟")
("هماکنون در دسترس")
سلام.
بریم تو؟
آره.
نمیفهمم چرا لوکاس میخواد با یه مشاور املاک قرار بذاریم.
ما که نمیتونیم خونه رو تا اول سال جدید برای فروش بذاریم.
اگه اشکالی نداره بپرسم، حالتون چطوره؟
خوبم. شما چطورین؟ بچهها چطورن؟
دلتنگتن.
آره، منم همینطور.
لوکاس کِی میرسه؟ من باید به کارام برسم.
رسیدم! سلام!
سلام، چه خبر؟
- مشاور املاک کجاست؟ - مشاوری در کار نیست.
چی؟
آره، یه چیزی هست که میخوام بهتون نشون بدم.
همه چی درست میشه، فقط...
چی؟ نمیفهمم.
کمپینگ زیر نور ماه کامل.
شماره هفت توی لیست.
زدی به هدف.
- لطف کردی، ولی... - نه، کلویی...
فقط تمومش کنین. خفهخون بگیرین.
جفتتون خفه شین، باشه؟
ما این کارو میکنیم، پس...
بیاین یه بطری شراب باز کنیم و شروع کنیم.
قبوله؟
آره.
خلاصه، ساعت 10 رسیدم اونجا،
و نیم ساعت گذشت، یه ساعت گذشت.
و جانی اصلاً پیداش نشد. و تو اونجا نشستی و منتظرشی.
باید سخت بوده باشه.
متاسفم.
خیلی هم غافلگیر نشدم.
خوشم اومد.
ولی با اینکه یه چیزایی بهم گفت، یه جورایی انگار
یه چیزی رو ஒளி میکرد، میفهمین؟
از وقتی برگشتی با بابامون حرف زدی؟
منظورم اینه که، درک میکنم. آماده نیستی، ولی...
یه بند داره سراغتو میگیره.
یادته گفتی فهمیدن قضیهی جانی
خیلی چیزا رو دربارهی رابطهت با بابامون روشن کرد؟
منم همین حسو داشتم.
فقط برای من، دربارهی تو و مامان بود. اون پیوند بینتون.
رازهای کوچیکتون، شوخیهای مخصوصتون.
انگار یه باشگاه بود که بقیهمون اجازهی ورود بهشو نداشتیم.
یه لحظه به این فکر کن که این چه تاثیری روی بابامون داشته.
و روی لوکاس و من.
واقعاً این حسو داشتی؟
اصلاً...
اصلاً نمیدونستم.
فکر کنم یه لیوان دیگه لازم دارم.
یه چیزی یادم اومد.
جولین، اون بالا چیکار میکنی؟
آره.
اینجاست.
آخرین باری که همگی با هم اومدیم اینجا کی بود؟
خیلی وقت پیش.
باورنکردنیه.
هنوز اینجاست.
ای بابا. چی؟
جولین، شیطون کوچولو. همهی این مدت قایمش کرده بودی؟
حتی نابغهها هم گاهی باید یه کم تفریح کنن. درسته؟
فکر میکنین سالمه؟
حدود 15 ساله که اینجاست.
فقط یه راه برای فهمیدنش هست.
پس جولین برای جنس قایمکردش میاومده اینجا.
تو چی، لوکاس؟ برای چه شیطنتهایی میاومدی اینجا؟
من باکرگیمو از دست دادم
توی اون گوشه، روی اون تشک.
با والری هافمن.
والری هافمن؟
آره.
اون خیلی از سرت زیاد بود.
میدونم.
- نمیدونم، فقط یه بار بود. - آره، حتما.
تنها چیزی که یادمه
اینه که صدای اپرا از تلویزیون طبقهی پایین همهش میومد.
تو چی، خواهر کوچیکه؟
رازی هست که باید بدونیم؟
با دوستام یه شبنشینیهای خیلی خفن داشتیم.
یه شب همگی
همهی کارایی که میخواستیم تو زندگی انجام بدیم رو نوشتیم.
مثل همون لیست؟
آره.
حالا اینجاییم.
الکس؟
جانم؟
چه خبر؟
نوارهایی که مامان برات گذاشته بود.
- آمادهاین؟ - آره.
اون تابستونی که تو و داداشات یه دکهی کارواش و آبلیمو فروشی راه انداختین
رو یادت میاد؟
داداشات فکر میکردن پولش قراره بره تو صندوق بازیهای ویدیوییشون،
ولی تو اینا رو همه جا چسبوندی تا اینکه آخرش مجبور شدن کوتاه بیان،
و همهی پول رفت برای انجمن حمایت از حیوانات؟
چی؟ فکر کنم گفته بودم رقص بیرویه ممنوعه.
اشکال نداره.
فقط نزدیک سالنهای تتو یا هر نوع وسیلهی نقلیهای نشو.
میخوام تو بهترین زندگی ممکن رو داشته باشی.
باید خودت رو از اون چالهای که توش قایم شدی بکشی بیرون.
من نیستم که از اون چاله بکشمت بیرون، ولی مطمئناً میتونم یه بیل بهت بدم.
اون کلبهای که شمال ایالت اجاره کردیم رو یادت میاد؟
شبا، همگی میرفتیم بیرون و با هم روی ایوون مینشستیم
و فقط به ماه و ستارهها نگاه میکردیم.
و انگار تنها زمانی بود که مجبور نبودیم حرف بزنیم، تیکه بندازیم یا بحث کنیم.
و تو گاهی اوقات توی بغل بابات مچاله میشدی،
و فقط سکوت بود.
و اون لحظهای بود برای تجربهی اون حس شگفتی
و تامل و احساس قدردانی برای همهی چیزایی که داشتیم.
و مهمتر از همه، برای همدیگه.
سلام.
سلام بابا.
خیلی خوشحالم که میبینمت.
داشتم ماشینو توی پارکینگ پارک میکردم وقتی از سر کار برمیگشتم خونه...
...و تو از توی خونه میدویدی بیرون، و من بلندت میکردم و میچرخوندمت.
دسامبر
آقای سالیوان!
الکساندرا. خوشحالم که میبینمت.
هرچند به نظر نمیرسه که تو از دیدن من خوشحال باشی.
ببخشید، فقط فکر میکردم آقای اکرمن اینجا باشه.
بردلی عذرخواهی میکنه.
حالا که شریک کامل شده، برنامهش یه کم پیچیدهتر شده.
ببخشید. گفتین شریک؟
خیلی محکم اومد توی دفترم و بهم یه اولتیماتوم داد.
اون موقع نمیتونستم تصمیم بگیرم که تنبیهش کنم
یا ازش بپرسم چرا اینقدر دیر درخواست داده.
فکر کنم اینا برای اونه.
چیز مهمی نیست. فقط یه کراواته.
و یه پیشبند بچه، یه شوخی خودمونیه.
مطمئن میشم که به دستش برسه.
وقتی الیزابت این نقشه رو پیشنهاد داد،
بهش گفتم که عقلشو از دست داده.
و بعدش توافق کردیم که عاقلانهست که از یکی مثل بردلی کمک بگیریم
تا جزئیات دقیق رو به عهده بگیره.
به هر حال، امیدوارم سال گذشته خیلی بهت سخت نگذشته باشه.
لحظات سختی داشتم. ولی...
فکر کنم یه جورایی هدف همین بود.
مشکل اینه آقای سالیوان...
من لیست رو تموم نکردم.
انگار عشق واقعی هنوز داره از دستم در میره.
عشق واقعی به چه دردی میخوره.
از هر کدوم از زنهای سابقم بپرس.
جایزهی دیگهای هم هست؟
یه هفته توی یه استراحتگاه لوکس؟
- متاسفانه همچین چیزی وجود نداره. - آره.
فقط همینه.
مامانت فکر نمیکرد عادلانه باشه
که ازت انتظار داشته باشه عشق واقعی رو توی یه بازهی زمانی مشخص پیدا کنی.
و به قول خودش، "فقط امیدوارم به کمتر از اون راضی نشی."
ارثیهی تو، عزیزم.
الکساندرا
خونه؟
آرزوش از همون اول.
چرا باید این همه داستانسرایی میکردیم...
یه سپردهی مالی کوچیک هست
برای کمک به پرداخت مالیات و نگهداری، و اگه آمادهی نقل مکان نیستی،
میتونی اجارهش بدی تا وقتی که آماده بشی.
این کاملاً به خودت بستگی داره.
خدای من. داری گریه میکنی.
من توی دلداری دادن خوب نیستم.
بذار دستیارمو صدا کنم.
خب.
الکس، عزیزم.
مامان.
بالاخره انجامش دادی. موفق شدی.
به زور.
هیچ وقت بهت شک نداشتم.
میخوام بگم که مادر تو بودن
باعث خوشحالی زندگیم بوده.
و حالا تو در یک شروع تازهای.
و من دیگه دنبالت نمیام. دیگه خبری از لیست و اولتیماتوم نیست.
دیگه به خودت مربوطه.
پس شاید فقط یه چیز دیگه باقی مونده باشه.
زندگی زیبا، آشفته و پیچیدهست،
و گاهی اوقات اونجوری که فکر میکنی باید باشه، به نظر نمیرسه،
و این اشکالی نداره.
به راهت ادامه بده و همیشه شجاع باش.
همین کارو میکنم.
و در مورد عشق واقعی،
راستش رو بخوای، من هیچوقت این موضوع رو درک نکردم.
ولی یه چیزی رو مطمئنم.
عشق واقعی ارزش جنگیدن رو داره.
فهمیدی؟
- سلام مامان. - سلام.
برات یکم چایی درست کردم.
عزیزم. مرسی.
خواهش میکنم.
- داری با اون چیکار میکنی؟ - دارم یه پروژهی کوچولو انجام میدم.
بعداً میفهمی.
خیلی دوستت دارم دختر کوچولوی من. همیشه و تا ابد.
این رو فراموش نکن.
منم دوستت دارم مامان.
خداحافظ.
خداحافظ.
لعنتی!
"زویی"، چهار تا سوال عشق واقعی چی هستن؟
لعنتی!
موبی دیک
چیکار میکنی؟
شبیه چیکار کردنم؟
چرا به هیچکدوم از زنگام جواب ندادی؟ داشتم سعی میکردم معذرت خواهی کنم.
خب، معذرت خواهیت پذیرفته شد،
منم معذرت میخوام، ولی لازم نبود ماشین منو داغون کنی.
- میتونیم بریم تو؟ باید حرف بزنیم. - فکر نکنم ایدهی خوبی باشه.
با توجه به همهی اتفاقایی که بینمون افتاده، واقعاً فکر نمیکنم ایدهی خوبی باشه.
ببخشید، ولی آشتی کنیم و دوباره دوست بشیم؟
عمراً...
ولی من نگفتم که میخوام دوست باشیم.
خب، این موضوع رو حل میکنه.
شب خوش.
میخوام بیشتر از اون باشیم.
خیلی بیشتر.
آخرین باری که دیدمت اینجوری نبودی.
شاید بودم، ولی گیجی زیاد باعث شده بود کور بشم،
و شاید فقط لازم بود که از خودم چند تا سوال مهم بپرسم.
دقیقاً چهار تا سوال.
نوشتیشون؟
"اولی. آیا اون مهربونه؟" منظورش تویی.
بدون شک. تو مثل یه توله سگ کوچولویی.
میتونی به یه سگ شکاری قوی هم تبدیل بشی.
بچگیهام یکی داشتم.
"دومی، آیا میتونم همهی چیزایی که تو ذهنمه رو بهش بگم؟"
معلومه.
تقریباً از همون روزی که همدیگه رو دیدیم، همه چیز رو بدون هیچ سانسوری بهت میگم.
"سومی. آیا اون کمکم میکنه تا به بهترین نسخهی خودم تبدیل بشم؟"
اصلا جای فکر کردن نداره.
یعنی، فکر میکنی میتونستم
بدون تو از پس اتفاقای سال گذشته بربیام؟
یا هیچکدوم از اینا رو...
بدون تو انجام بدم؟
و سوال چهارم؟
"چهارمی: آیا میتونی اون رو به عنوان پدر بچههات تصور کنی؟"
مهم نیست.
مهم اینه که جواب مثبته، پس نتیجه اینه.
چهار از چهار.
خب حالا چی میشه؟
پس چیزی که میگن درسته.
شرکای ارشد بهتر میبوسن.
- ما همه کارا رو بهتر انجام میدیم. - همه کارا؟
پنج، چهار،
سه، دو، یک. سال نو مبارک!
سال نو تو هم مبارک، "بردلی اکرمن".
کی فکرشو میکرد؟
سال نو مبارک.
به سلامتیتون. عشق زندگیت؟
خجالتم نده.
سال نو مبارک "زویی".
سال نو مبارک عزیزم.
دوستت دارم.
"ازرا".
- خانم "رز". - سال نو مبارک.
- سال نو مبارک. - اون دانشجوی مدرسهی "پارسونز" شده.
- غیر ممکنه! - باورت میشه؟
- آره. - اون قسمتش رو بهم نگفتی.
- آره. - عالیه!
سلام "کلی". سال نو مبارک. بچه چطوره؟
بزرگ شده.
سلام بابا.
- سال نو مبارک. - سال نو مبارک.
- خیلی خوشحالم که اینجایی. - خوشحالم که اینجا باشم.
یا خدا، خانم "هاوارد" و بابا.
- حواسمون بهت هست. - علیه من توطئه نکنین.
میکنیم. کارت تمومه، دیگه راه فرار نداری.
- این واقعی نیست. - ...از نظر تو. کارت تمومه.
- دارن اذیتت میکنن؟ - اونا دارن...
بهم نگفته بودی که دوست پسر سابقت توسعهدهندهی بازی "(زامبی آمریکایی): حیاط خونین"ـه.
- اون بازی غیر اورجینال و کسل کنندهست. - نجات عالی.
بعد از 36 ساعت بازی کردنش این حس رو داشتم.
خیلی خب. همگی گوش کنین.
جمع بشین ای مهمونای خوشگل. بیاین تو.
میخواستم یه نوشیدنی به سلامتی بزنم.
واقعاً عالیه که تو این خونه هستیم،
خونهای که من و "لوکاس" و "الکس" توش بزرگ شدیم.
همونطور که همهتون میدونین، امسال سال آسونی نبود. ما رو امتحان کرد.
پس به سلامتی دوستای قدیمی،
و دوستای جدید، و در نهایت به سلامتی مادر عزیز و خوشگلمون.
سال نو مبارک!
- سال نو مبارک! - به سلامتی.
به سلامتی.
"لیست آرزوهای زندگی"
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.