Afrikaans
Akan
Albanian
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
« آنچه در خاندان داوود...»
امروز دخترم رو به یکی از پسرات پیشکش میکنم.
- نمیتونی این کار رو بکنی. - این زندگی منه، داوود.
آخرین چیزی که نیاز داریم اینه که تو دنبال یه پسر چوپون بیفتی.
اگه من عضوی از خانواده بشم، خونریزیای در کار نخواهد بود.
حق نداری یه کلمه حرف بزنی.
تو «مادر غولها» هستی.
- چی میخوای بهشون پیشنهاد بدی؟ - انتقام.
شیر رو بکش.
خاندانهای ما به هم نمیپیوندن.
شائول، بیا فردا صبح در موردش حرف بزنیم.
سعی نکن آرومم کنی، زن!
از خونهم برو بیرون!
همه چیز از روزهای شورش بزرگ شروع شد.
وقتی فرشتههای آسمون به دنبال تخت ابدی بودن،
اونا سر به طغیان برداشتن، اما شکست خوردن و بیرون انداخته شدن.
این فرشتهها به زمین افتادن.
یا خدا بیرونشون کرده بود یا مأمور شده بودن که مراقب پسران آدم باشن.
واقعاً معلوم نیست.
بعضیها میگن افسانهست، بعضیها میگن واقعیته.
داستانی که نسل به نسل منتقل شده.
از انسانها دخترانی زیبا و دلربا به دنیا اومدن
که تصویر خدا رو داشتن.
بعضی از فرشتهها اونا رو دیدن و پر از میل و هوس شدن.
و رهبرشون، سمیازا، به بقیه گفت،
«بیاین از بین دختران انسانها زن انتخاب کنیم،
و برای خودمون بچه بیاریم.»
و همینطور هم شد.
و از این اتحاد، چیزی غیر از پسران آدم به وجود اومد.
غولهایی که از یه اتحاد ممنوعه به دنیا اومدن.
مردانی نامدار و با تواناییهای عظیم، که مثل خدایان بین ما راه میرن.
اما خدا فرشتهها رو به خاطر گناهشون مجازات کرد...
و اونا رو به تاریکی ابدی تبعید کرد،
تا دیگه هرگز روی زمین راه نرن.
تنها چیزی که باقی موند، نتیجهی شورششون بود،
که انسانها ازش میترسیدن و دنبالش میکردن.
اونا شما هستین، بچههای من.
شما آخرین بازماندگان نفیلیم هستین.
اگه همه چیزی که میگی درسته...
پس چرا ما هنوز تو این غار قایم شدیم؟
[شهر گاث] [سرزمین فلسطین]
این دفعه چیه، آخیش؟ خسته شدم از اینکه مدام منو احضار میکنی
فقط برای اینکه با داستانهای خیالی و افسانهای سرگرمم کنی.
اونا واقعیان. من دیدمشون.
من به پدرت اعتماد داشتم، و به تو هم اعتماد دارم.
اینو میدونی.
اما پنج ارتش فقط زمانی متحد میشن
که بتونن این قدرت عظیم رو با چشم خودشون ببینن.
نه افسانه، نه اسطوره.
صدا رو میشنوی؟
میخوای قدرت منو ببینی.
الان میاد دم در و جلوی پام زانو میزنه.
چند هفته گذشته. فکر کردم نمیای.
اگه به خاطر پسرم نبود، نمیاومدم.
لطفاً اجازه بده خدمتکارام ازت پذیرایی کنن.
هر چی میخوای.
بزرگوار، یه چیز جالب دارم که باید ببینی.
«امپایر بست تیوی با افتخار تقدیم میکند» ..:::EmpireBestTV.Com:::.
به بقیه پادشاهها بگو تو دره ایلاه جمع بشن
من با ارتشم و غولهام اونجا بهتون ملحق میشم.
وقتش رسیده.
« خاندان داوود » « قسمت ششم: غولهای برخاسته »
«امپایر بست تیوی در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
میخال.
داری چیکار میکنی؟
سعی دارم آیندهای رو ببینم که قابل دیدن نیست.
حرف زدنت شبیه جادوگر مادر شده.
بعضی وقتها این قصر خیلی احساس...
اوم.
خیلی وقتها خودمو میدیدم که رو دیوارها نشستم و به افق خیره شدم،
فقط به امید اینکه برادرمون ایشبعل رو یه بار دیگه ببینم،
ولی، اوم، هم اونو از دست دادم، هم خودمو.
متأسفم که پدر جلوی ازدواجت رو گرفت.
اوم، نه.
وظیفه ما اینه که خدمتکارهای وفادار پادشاه باشیم،
مهم نیست چقدر رفتارش متناقض باشه.
خوشبختی و اراده آزاد چیزی جز یه توهم نیست.
و بعد تو هستی.
ملاقاتهای مخفیانه کوچیکت.
تو قصر کمتر از بیماری پدر در موردش حرف میزنن.
داری عاشق میشی؟
هوم؟
نه.
بودم.
بودم. و... و الان... الان سردرگمم.
- قلب پاک و معصومت. - اوه، در مقایسه با قلب بدبین تو.
از جواب دادن فرار نکن.
چرا دو دلی؟
مادر چیزهایی بهم گفت که نمیدونستم، و حالا یه جنبه دیگه ازش رو میبینم.
اون یه رعیته، و هیچوقت اجازه نمیدن باهاش ازدواج کنی.
بالاخره یاد میگیری.
ما نردبونی هستیم که مردها ازش بالا میرن تا به جاهطلبیهاشون برسن،
و هر چه زودتر قبولش کنی...
...قدمهاشون کمتر دردناک میشه.
خدا یه موهبت بزرگ بهت داده.
ممنونم پادشاه من.
بهت حسودیم میشه.
زندگیای که تو خونهات داری، سادگیش.
مراقبت از گلهت، مزرعه.
دلم براش تنگ شده.
شما تو مزرعه بزرگ شدین؟
من پادشاه به دنیا نیومدم. پادشاه شدم.
مثل تو، من هم از حیوونا مراقبت میکردم.
تو مورد من، الاغها.
موجودات لجبازی هستن، خیلی بیشتر از گوسفندها.
ولی خب، فکر کنم تمرین خوبی بود برای رهبری کردن مردها.
پس میگین مردها مثل الاغها هستن.
بعضی وقتها بدتر.
از چوپونی تا پادشاهی.
همه چیز ممکنه.
میتونی هر چیزی بشی، مهم نیست از کجا شروع کردی.
و اجازه نده حرفهای هیچکس سرنوشتت رو ازت بگیره.
مال خودته.
سفت بچسبش.
اوه. یه دیدار. چه عالی.
من اینجا نبودم.
اگه ملکه بفهمه...
ما رازهای همدیگه رو نگه میداریم، مثل همیشه.
حالا میتونی بری.
نترس، روبن.
کزیا چیزهای خیلی خوبی دربارهت بهم گفته.
اینکه چقدر باهوشی، چقدر خوب گوش میدی،
و اینکه یه شب پیش پادشاه بودی.
یه شب خاص.
تو میدون جنگ، وقتی یه مرد اومد پیش پادشاه. هوم؟
- سموئیل؟ - آره. سموئیل. چی گفت؟
- آخرش میکشیشون؟ - هان؟
حیوونا رو. قربونیشون میکنی؟
من پیامبر نیستم، روبن.
پس چرا اذیتشون میکنی؟
چرا؟
چون میتونم ازشون یاد بگیرم.
چیزایی تو وجودشون هست که میخوام بدونم.
تا حالا از نزدیک قلب دیدی؟
هوم؟
نه؟ دوست داری ببینی؟
پس بهم بگو چی شنیدی، در عوض،
چیزای خیلی زیادی اینجا بهت نشون میدم.
صداشون بلند بود، و پادشاه گریه کرد.
و بعد خدا جایگزینش کرد به عنوان پادشاه.
خداوند پادشاهی رو ازت گرفت.
اون یه... مس...
- تدهین شده؟ - تدهین شده.
ممنون، روبن.
فلزکاری اولین بار توسط خدایان به انسان آموزش داده شد،
و در پایان آخرین عصر بزرگ، اسرار هنرهای عرفانی از بین رفت.
همینطور خیلی از عناصر ارزشمند دیگه که لازم بود.
برنز. فلز.
و اراده برای ساختنش.
زره کامل.
الهی. ساخته شده توسط بهترین آهنگر میسنی.
هیچی مثلش نیست.
آره.
این خوبه.
هی، نگاه کن.
میخوای بجنگی؟
هان؟ شما دو تا میخواین بازی کنین؟
نگران نباش. بهش آسیب نمیزنن.
نمیتونم همینو درباره اون بگم.
کی میخواد بجنگه؟
ها؟ [فریاد میزند] بیا!
کجا میرین؟ برگردین!
با من متحد شو. تو پیروزیم کمکم کن.
تو و پسرات مثل پادشاهها زندگی خواهید کرد.
پادشاهها؟
اونا همین الانشم خدا هستن.
تو مهرهها رو روی نقشه جابجا میکنی.
سر اینکه زمین کی مال کیه، کدوم خدا قدرتمندتره بحث و دعوا میکنی.
انگار واقعاً کنترل هر کدومشو داری.
خب، به پیشنهادم چی میگی؟ با هم میتونیم انتقام بگیریم.
بذار جالوت پادشاهشون رو بکشه، مردمش رو برده کنه.
وقتی این پیروزی به دست بیاد، غنیمت برای همهمون به اندازه کافی هست.
انتقام چیزیه که از وقتی یادم میاد آرزوش رو داشتم.
پس، اینم پیشنهاد من در جواب.
پسرام با یه شرط باهات متحد میشن.
بگو.
تخت سلطنتت.
نمیفهمم.
چرا پسرای من باید جلوی پای هر مردی زانو بزنن؟ حتی تو.
این مردها هستن که باید جلوی خدایان زانو بزنن.
وقتی پیروزی به دست بیاد، این جالوت خواهد بود که بر این سرزمین حکومت میکنه.
همهش.
الان دستمو ببوس و قسم بخور که اینطور خواهد شد.
نه.
پس هیچ غولی نخواهی داشت.
و بدون اونا هیچ پیروزیای نخواهی داشت.
ولی مراقب باش، آخیش.
وقتی غولها رو بیدار کردی، به ندرت دوباره میخوابن.
جاسوسهای ما تو فلسطین میگن یه چیزی در جریانه.
نیروها اینجا و اینجا جمع میشن.
یه جور توافق بین حداقل دو تا از ملتهاشون.
- نمیدونیم برای چه هدفی. - نشونههای بد همه جا دورمونه.
حدس میزنم پادشاه آخیش پشت این قضیهست.
اون جاهطلبه، انتقامجوئه.
ولی تا حالا ناآزموده بوده و پشتیبانی نداشته.
فکر میکردم سالها پیش تهدیدش رو خنثی کردیم.
پدرش رو آره، ولی از وقتی آخیش از مخفیگاهش بیرون اومد و تخت رو پس گرفت،
جسورتر شدن.
به خاطر چی؟
خبر بیماریت پخش شده، پدر.
شاید فکر میکنن فرصتی پیش اومده.
که منو شکست بدن؟ چند بار باید یه سگ رو بزنی تا بخوابه؟
شاید باید بهشون یادآوری کنیم ، قبل از اینکه...
نه، نه. من... ببخشید پادشاه من. عاقلانه نیست.
باید دفاعمون رو تقویت کنیم،
و... و صبر کنیم ببینیم چی پیش میاد...
«صبر کنیم»؟
از کی تا حالا از حمله به دشمن میترسی؟
ما کل ارتش عمالقه رو نابود کردیم،
با وجود اینکه سلاحهای بهتر و تعداد بیشتری داشتن.
ما با پشتیبانی خدا پیروز شدیم.
با خدا.
پدر.
- حالت خوبه؟ - به خوبی همیشه.
حمله به روستای مرزی...
دیگه درباره غولها با من حرف نزن.
پدر، نمیتونی نادیدهش بگیری.
نشونههایی وجود داشت.
میخوای به خاطر یه اثر دست از ترس بلرزم؟
فکر میکردم تو قهرمان مردم مایی، نه یه بچه ترسو!
ضعف دورم رو گرفته. اونا و تو!
هیچکس نمیتونه منو از تختم پایین بکشه.
نه آدریل، نه آخیش، و نه تو!
پدر.
بذار بیان. بذار همشون بیان!
بهشون نشون میدم قدرت یه پادشاه واقعی چیه.
تک تکشون رو تیکه تیکه میکنم.
میخال.
چرا بهم نگفتی واقعاً کی هستی؟
مادرم بهم گفت تو از قبیله و خانوادهت طرد شدی.
این چیزی رو تو نظرم دربارهت عوض نمیکنه،
ولی فکر میکردم با هم صادق بودیم.
راستش میترسم.
وقتی مردم میفهمن واقعاً کی هستم... فرار میکنن،
و از دستشون میدم.
الان قراره تو رو از دست بدم؟
داوود.
برادرم یه راهی بهم پیشنهاد داد که بدون دیده شدن از قصر برم بیرون.
میتونی با من بیای.
مثل یه داستان خیالی قشنگ به نظر میاد.
بذار بهت نشون بدم بیرون از این دیوارها چطور میتونی باشی،
بدون اینکه سرنوشت سلطنتی روی دوشت سنگینی کنه.
آزادی.
یه زندگی ساده، حتی اگه فقط برای یه لحظه باشه.
وقتی مادرم ببینه غیبم زده، ارتش پادشاه رو میفرسته دنبالم.
- تو یه فراری میشی. - پس میتونیم دورتر بریم.
جایی که هیچوقت نتونن پیدامون کنن.
داوود...
بین خواسته و وظیفه فرق هست.
آینده من دست خودم نیست که تصمیم بگیرم.
این فقط وقتی درسته که خودت باورش داشته باشی.
اینا دو تا چیزن که کاملاً حقیقت دارن...
من عاشقتم...
- چی؟ - و ما هیچوقت نمیتونیم با هم باشیم.
هیچوقت.
میخال.
بذار صد نفر ببرم، تو دره غافلگیرشون کنم، هر دوشون رو بکشم.
خیلی بیشتر از اینا لازم داری.
وایسا!
- سرورم. صلح. - همونجا بمون.
دوئگ. چی میخوای؟
من فقط خدمتگزار قدرتم.
شاید یه راه دیگه باشه که به خواستهت برسی.
سموئیل؟
سموئیل!
داره بدتر میشه.
این تو مرز تاریک دانش منه، و خطر داره.
چقدر جدیه؟
یا یه روزنه به بیماریش باز میکنه،
و راهی برای خروج ازش، یا...
فقط انجامش بده. اون... اون به خودش آسیب میزنه.
محکم نگهش دارین.
برای چی؟
باید ازش خون بگیرم.
میخال.
میخال.
داوود، تو قسمت سلطنتی چیکار میکنی؟
- من... - آه، دنبال اون میگردی، مگه نه؟
- عقلت رو از دست دادی؟ همینه. - داری چیکار میکنی؟
- همین الان برمیگردی خونه. - چیکار میکنی؟ ولم کن.
الیاب، این چه وضعیه؟
شاهزاده من.
وقتشه برادرم قصر رو ترک کنه.
بس کن. همین الان.
نوازنده در خدمت پدر منه.
پادشاه تصمیم میگیره کی بره.
برادر من تمام عمرش نحسی برای خانوادهمون بوده.
دعا کن برای خانواده شما نحسی نیاره.
از زبانش به ذهنش.
نشونم بده.
چیه؟ چی میبینی؟
یه شیر...
...و یه مرد.
هر دو یکی.
یه اسم. یه اسم بهم بده.
یه چیز دیگه.
یه انرژی. یه حضور.
یه اسم.
آره، بذار ببینمت...
همین الان تمومش کن.
- چیکار کردی؟ - همهمون رو از این نجات دادم.
طبق قانون، حتی یه ملکه هم میتونه کشته بشه...
- به من نگو قانون چیه. - خدا بر این خانه حکومت میکنه.
خدا این خونه رو رها کرده.
این راهش نیست.
تو.
تو.
تو باعث همه اینا شدی.
تا وقتی میتونی برو.
به اندازه کافی دیدم که اینو بدونم.
تو هیچوقت پادشاه نمیشی. هیچوقت.
مرگ داره میاد.
مادر موقع اومدنتون کم حرف زد.
فقط غرغرهایی درباره خیانت انسانها.
خب، من ازشون خوشم اومد.
میل به زنده موندنت باید از همه چیز مهمتر باشه. به حرفام گوش کن.
آخیش بهمون یه آینده پیشنهاد داد و تو ردش کردی؟
اون بهتون بردگی پیشنهاد داد.
ولی مگه این همون چیزی نیست که اینجا با تو داریم؟
من همه وجودم رو فدا کردم تا از شما مراقبت و محافظت کنم.
متأسفم، مادر.
من فقط مشتاق یه زندگی بیرون از این غارم.
خب، میتونم بخشی از چیزی که میخواین رو بهتون بدم.
این مکان دیگه امن نیست.
اگه آخیش و مردمش تونستن اینجا پیدامون کنن، کی دیگه ممکنه بتونه؟
باید دنبال یه خونه جدید بگردیم.
جایی که دوباره قایم بشیم.
جایی که از خودمون محافظت کنیم.
حداقل تا وقتی که بتونم راهی پیدا کنم تا چیزی رو که لایقشین بهتون بدم.
یه شب دیگه اینجا میمونین، و هر چی لازم داریم جمع میکنیم، و میریم.
یه زندگی جدید نمیتونه شروع بشه مگه اینکه زندگی قدیمی بمیره.
«زیرنویس پارسی اختصاصی وبـسـایـت امـپـایـربـسـتتـیوی»
انگشتات. داره خون میاد.
چنگت رو بذار زمین. بذار بهشون رسیدگی کنم.
ساعتهاست داری میزنی.
هنوز میتونم بزنم.
نه. بذارش زمین.
هر چقدر هم که موسیقیت آرومم میکنه، نمیتونم بذارم بهت آسیب بزنه.
من...
چیزی از اتفاقات اون شب یادم نمیاد.
فقط تیکههایی یادمه.
میترسم تنها کسی که مقصر همه این اتفاقاته منم.
سموئیل به دلایلی که نمیتونم درک کنم یکی دیگه رو تدهین کرده.
ندونستن اینکه کیه، روز به روز عذابم میده.
هر لذتی رو ازم میگیره.
یه پادشاه اغلب با انتخابهای سختی روبرو میشه.
وقتی جای منو بگیری،
این برای تو هم مثل من صدق میکنه، پسرم.
یوناتان.
خیلی متأسفم، پادشاه من. نتونستم ذهنتون رو آروم کنم.
فکر کنم وقتشه که برم.
آروم بگیرین. حتماً باید داد بزنین که بخونین؟
سنگها رو میندازین رو سرمون.
نمیتونیم یه شراب خوب رو حروم کنیم، مادر.
پس بذار یه نوش بگیم.
به سلامتی قدرتمندترین پسرهایی که یه مادر میتونه داشته باشه.
یه روز، دنیا جلوتون سر خم میکنه...
و اونجوری که لایقشین بهتون احترام میذاره.
ایما.
ایما، ایما، ایما، ایما، ایما.
تموم شد.
چند تا مشک دیگه مونده.
من میرم بیارمشون.
به سلامتی ایما.
- به سلامتی ایما. - ایما!
اورپا.
کی هستی؟
سلام از طرف اسرائیل و خاندان شائول.
جالوت!
حالا برام جیغ بکش.
ایما!
ایما!
کی این کارو کرد؟
کی این کارو کرد؟
خاندان شائول...
انتقامم رو بگیر.
نه! نه!
نه.
نه!
نه!
جایی میری؟
چیزی ندزدیدی، مگه نه؟
باید برم.
میترسم بیشتر از اینکه راه حل باشم، مشکل باشم.
ملکه هم موافق بود.
نمیتونم اینجا کار خوبی انجام بدم.
درسته.
موسیقیت فقط به نظر میرسید سقوط پدرم رو کُند کرده، نه اینکه متوقفش کنه.
موسیقی درمان دردش نیست.
ظاهراً جادو هم نیست.
داوود.
قبل از اینکه بری...
- میخال چی؟ هوم؟ - منظورت چیه؟
چی... قلبت میخواد اون چی بدونه؟
داری چیکار میکنی؟
بهم بگو... و من به میخال میگم.
هوم؟
میدونم که آیندههامون یکی نیست.
مسیرهای متفاوتی داریم.
ولی این مانع عاشق شدنم نشد.
واقعاً و کاملاً.
آره، البته.
خداحافظ، داوود.
خداحافظ، شاهدخت.
تازه شنیدم.
راه دیگهای نیست، ابنیر.
- باید یه کاری بکنم. - سموئیل مخفی شده.
تو نوب پیداش نمیکنی.
به اندازه کافی میشناسمش.
فقط یه جا هست که میتونه پناه بگیره.
مراقب باش.
تو هم همینطور، ابنیر.
[کوه سینا]
پدر.
پدر!
پدر!
پدر، عقبنشینی کن!
سموئیل! سموئیل، منم یوناتان.
- چی؟ - یوناتانم!
یوناتان؟
- یوناتان؟ - آره!
یوناتان. چرا زودتر نگفتی؟
آسیب دیدی؟
هنوز قدرتت رو از دست ندادی.
نه، من زور پیرمردی دارم، هان؟
و یه چوب خیلی خوب دارم.
هیلا.
اینو بخور. کمک میکنه آروم بشی.
خوشحالم بعد این همه سال میبینمت.
چه مرد جوون قویای شدی.
و تو همچنان میزبان مهربونی هستی.
کاش میتونستم همینو درباره شوهرت بگم.
بارهای سنگینی رو دوشش هست.
باید سر یکی خالیشون کنه.
هوم.
الان چه اتفاقی برام افتاد؟
هوم؟ نمیفهمم چی دیدم.
به مرور زمان میفهمی.
بگو ببینم، چطور پیدام کردی؟
فکر کردم فقط یه کوه مقدستر از نوب هست.
- دقیقاً. - سینا.
کوه آتش.
اینجا قدرت زیادی میگیرم.
حکمت عظیمی.
با این حال...
نیازی به وحی ندارم تا بفهمم چرا اومدی.
روزهای گذشته رو یادته، سموئیل؟
جنگیدن کنار پدرم.
و آموزش دادن به من وقتی بچه بودم.
هوم.
این خاطرات هر روز تو ذهنم سیل میشن.
قلبم رو میشکنن.
پس چرا این نفرین هنوز باقیه؟
یوناتان، تنها نفرین، بیمیلی پدرت به رها کردن
چیزیه که دیگه مال اون نیست. هوم؟
بگو ببینم،
اولین فرمانی که موسی اینجا داد چی بود،
درست روی همین کوه؟
«خدایان دیگری غیر از من نداشته باش.»
آه. و با این حال،
پدرت خودش رو تبدیل به یه خدا کرده.
و به خاطر همین عذاب میکشه.
تو میتونی برش گردونی.
- من همچین قدرتی ندارم. - داری.
تو سموئیلی.
تو اسرائیل رو رهبری کردی. تو... همه مردها ازت میترسن.
- نه. - همونطور که باید بترسن.
نه، یوناتان.
من برای پدرت التماس کردم،
برای خاندانت.
هیچی عوض نمیشه.
بعضی اشتباهات رو نمیشه جبران کرد.
و رؤیاهایی که موقع بالا رفتن از کوه دیدم...
به حقیقت میپیوندن؟
حقیقتی توشون هست.
ولی نمیتونم بگم حتماً اتفاق میافتن یا نه.
هی.
یوناتان.
هیچ کدوم از اینا تقصیر تو نیست.
خوبی زیادی تو وجودت هست.
اگه اینو باور داری، پس بهم بگو.
یکی دیگه رو تدهین کردی؟
اول باید بپرسم، تو در خدمت کی هستی؟
خدا. بالاتر از همه.
بله، کردم.
به عنوان پادشاه؟
پادشاهی که سلطنتش پایانی نخواهد داشت.
اگه جای تو بودم، موقع برگشت از دره بزرگ رد میشدم.
تاریکی بزرگی میبینم.
نه.
شائول.
نه!
شائول.
شائول.
اون پسره کجاست؟
نو... نوازنده.
رفته.
بهش نیاز دارم.
چطور گذاشتی بره؟
نیاز دارم برام بنوازه.
میدونم. میدونم.
یکی دیگه پیدا میکنیم. قول میدم.
دوباره داری از دستم در میری، عزیزم؟
- سعی میکنم. - خوبه.
وقت داری.
مطمئنم.
حالا، بیا.
اینو بخور.
میکشمتون!
عبرانیها! خاندان شائول!
سابا، کاه بیشتری بیار.
دارم میام، آوا، همین الان.
بفرما.
اینم از این.
آوا، نگاه کن.
داوود.
داوود!
آوا.
داوود!
پسرم!
فلسطینیها جمع شدن... ...تو کوه ایلاه.
قبلاً خبرش رو شنیدیم.
چند تا دیدی؟
مثل شنهای ساحل کوه رو پوشوندن.
- تا حالا همچین ارتشی ندیده بودم. - غولها هم بینشون راه میرن؟
نمیتونم با اطمینان بگم.
قبیلهها رو احضار کنید.
همشون رو.
پادشاه من.
با هم کاری رو میکنیم که همیشه کردیم.
میجنگیم!
صبر کنین.
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
بذار با پادشاهشون بجنگم.
«امپایر بست تیوی کهکشانی از فیلم و سریال» .:::EmpireBestTV.Com:::. «در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
بذار همشون رو بکشم.
و به نام تو،
بهشون نشون میدم خدایان واقعی کیا هستن.
«امپایر بست تیوی، حرفه ای ترین اپلیکیشن دانلود و تماشای آنلاین فیلم و سریال» .::: EBTV.App :::.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.