All language subtitles for House.Of.David.S01E03.WEB-DL-[Fa]

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian Download
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

«امپایر بست تی‌وی با افتخار تقدیم میکند» ..:::EmpireBestTV.Com:::.

‫برخی از رویدادهای به تصویر ‫کشیده شده در این سریال ممکن است

‫واقعیت‌های تاریخی یا شخصیت‌های ‫کتاب مقدس را به صورت دقیق بازتاب ندهند.

‫با این حال، ما در بازسازی برخی ‫ جنبه‌های تاریخ با دقت کوشش کرده‌ایم،

‫ اما از آزادیهای خلاقانه به منظور ‫ داستانپردازی نیز به کار شده است.

‫«آنچه در خاندان داوود گذشت...»

‫استاد، حالا کجا میریم؟

‫دنبال یه پادشاه.

‫اگه کس دیگه‌ای رو مسح کنه، ‫باید کشته بشه.

‫کی این کار رو کرده؟

مردمانت یه افسانه دارن، مگه نه؟

.غول‌ها -\N.اسب‌ها رو آماده کن -

کجا می‌ریم سرورم؟ -\N.که خدایان جدید رو فرابخونیم -

.این بازدید سلطنتی هیچی جز یه حواس‌پرتی نیست\N.پادشاه‌شون داره عقلش رو از دست میده

.خودم برش‌می‌دارم\N!ولش کن

.ببخشید یوشیا

!پدر؟ پدر -\N!همه فراموش می‌شوند -

!داوود، بدو

«امپایر بست تی‌وی در شبکه‌های اجتماعی» @EmpireBestTV

‫شائول.

‫اوه، شائول.

مترجم: سپـهـر طـهـمـاسـبـی @SepSensiSubs :تلگرام

‫رها کن، شائول.

‫سموئیل، تویی؟

‫باهام حرف بزن.

‫اسمش باید یوناتان باشه.

‫پسرم. یوناتان.

‫شاه آینده.

‫اون هیچ‌وقت شاه نمیشه.

‫- به خاطر تو. ‫- نه، نه.

‫به خاطر غرورت. تو نابودش کردی.

‫ما رو نابود کردی.

‫زمانت به سر رسیده.

‫یوناتان!

‫ابنیر!

‫یوآب!

‫وایسا. سموئیل! جبران می‌کنم.

‫- وایسا! ‫- خدا را نمی‌توان به سخره گرفت.

‫پدر!

‫نه!

‫نه. پسرم.

‫نه! یوناتان. به من نگاه کن!

‫من پادشاه خوبی می‌شدم؟

‫نه. پسرم.

‫نه!

‫نه!

‫رها کن، شائول.

‫چیزی که دیگه مال تو نیست رو رها کن.

‫نه.

‫نه!

‫این پادشاهی منه!

‫من پادشاه اسرائیل هستم!

‫سموئیل!

‫شائول.

‫نه، لطفاً. نرید.

« خاندان داوود » « قسمت سوم: مسح مقدس »

‫پروردگارا، کنار برادرم باش.

‫ازش محافظت کن.

‫اون رو ازم نگیر.

‫خواهش می‌کنم.

‫نذار تاوان اشتباهات من رو بده.

‫ناتانیل، حواست باشه زن‌ها بیرون بمونن.

‫تو باید نگهش داری.

‫می‌خوام دردی که باعثش شدی رو ببینی.

‫باید سریع انجام بشه.

‫باید قبل از اینکه از خونریزی بمیره، ‫زخمش رو بسوزونیم

‫و دعا کنیم تبش پایین بیاد.

‫متوجه شدی؟

‫خیله‌خب.

‫آماده.

‫قوی باش، پسرم.

‫معذرت می‌خوام.

‫معذرت می‌خوام.

‫نیازی به عذرخواهی ندارم.

‫فقط اطاعت.

‫عجیبه.

‫- لرد ابنیر. ‫- دوآغ.

‫حضور شما توی این تاریکی ‫باعث افتخاره.

‫وقتی کارت با حیوانات باشه، ‫دیگه بوی بدشون اذیت نمی‌کنه.

‫این چه نجاستیه، دوآغ؟

‫قربان، همون‌طور که می‌دونید ‫من عبری نیستم.

‫و آدمی پر از پرسشم.

‫می‌خوام یکی تعقیب بشه.

‫همم.

‫رد پای کی رو می‌خواید دنبال کنم؟

‫غیب‌گو.

‫کدوم غیب‌گو؟ زیادن.

‫سموئیل.

‫سموئیل؟

‫اون تو رو می‌ترسونه؟

‫خیلی زیاد.

‫می‌خوای که بکشمش؟

‫فقط تعقیبش کن،

‫و ببین با چه جنگجوها، لردها و فرمانده‌هایی دیدار می‌کنه.

‫- بعد به من گزارش بده. ‫- همم.

‫فقط به من.

‫بی‌سروصدا و سریع انجامش بده.

‫لرد ابنیر.

‫بهتر نیست که

‫سموئیل رو قانع کنیم ‫تا نفرین پادشاه رو برداره؟

‫چه نفرینی؟

‫اوه، بله. درسته.

‫چه نفرینی؟

‫اوه، موهات.

‫بیا. مرتبش می‌کنم. بیا.

‫نگاش کن.

‫- تمام شب اون بالا بودی. ‫- آره.

‫باهات صحبت کرد؟

‫بله.

‫چیزی که خداوند می‌خواد ‫آزارت میده.

‫چرا هنوز برای شائول اشک می‌ریزی،» ‫وقتی من یکی دیگه رو انتخاب کردم؟»

‫و اینطوری خدا از من می‌خواد ‫که خیانت کنم.

‫چیه؟

‫فقط بامزه‌ست.

‫خدای متعال بامزه‌ست.

‫بامزه؟

‫شائول می‌تونه منو بکشه.

‫خیانت؟

‫خیانت به کی؟

‫نسیمی که به صورتت می‌خوره خیانته

‫که داره به جای شائول ما رو خنک می‌کنه؟

‫کوه داره خیانت می‌کنه ‫که از شاه بزرگ بلندتره؟

‫مردها می‌تونن با شمشیر و تاج و ‫کلماتی مثل خیانت بازی کنن،

‫ولی خدای ما به همه زندگی می‌بخشه.

‫و اون نویسنده‌ی بزرگ این داستانه.

‫بذار خودش بنویسه.

‫فکر می‌کنم اگه من پدر بهتری بودم،

‫شاید هیچ‌کدوم از اینا اتفاق نمیفتاد.

‫سموئیل.

‫شاید دیگه مردم یه پادشاه نمی‌خواستن.

‫شاید خدا براشون کافی بود.

‫دیگه کار از کار گذشته.

‫برای شائول، و برای من.

‫واقعاً؟

‫برای تو؟

‫هرچیزی که می‌دونیم داره عوض میشه.

‫هیلا، من دارم شاه جدیدی رو ‫توی کشوری که یه شاه داره مسح می‌کنم،

‫و اون شاه محبوبیه.

‫خب، این دفعه مطمئن شو ‫یکی بهتر رو مسح می‌کنی.

‫آه.

‫می‌دونی این پادشاه جدید رو ‫کجا باید پیدا کنی؟

‫می‌دونم.

‫- پس چرا منتظری؟ ‫- اوم.

‫هنوز چایم تموم نشده.

‫خدا نویسنده‌ی بزرگ این داستانه.

‫خوشم اومد. ازت می‌دزدمش.

‫همین چند روز پیش دیدمش.

‫درست اونجا بود، پشت پنجره‌ام.

‫ملکه‌ی من،

‫من رو ببخشید،

‫ولی متوجه نمیشم.

‫یوشیا یه سرباز نبود.

‫مهربون و با احساس بود.

‫چ-چطور ممکنه اینجوری بمیره؟

‫خاندان شائول هنوز دشمن‌های زیادی داره.

‫یه قاتل نقاب‌دار از نگهبانان ما رد شده ‫و سعی کرده پادشاه رو بکشه،

‫ولی پسر شجاعت با شجاعت، جلوی ضربه رو گرفت

‫و جونش رو نجات داد.

‫خواهش می‌کنم، اعلی‌حضرت، بگید که حقیقت نداره.

‫چرا خدا این کار رو کرد؟

‫چرا اجازه داد یه همچین ظلمی اتفاق بیفته؟

‫می‌خوام این رو داشته باشی.

‫یه هدیه‌ی کوچیک ‫که چیزی رو جبران نمی‌کنه.

‫نمی‌تونم، ملکه‌ی من.

‫این خیلی مقدسه.

‫نه، نه. این بیشتر به درد تو می‌خوره تا من.

‫داخلش چی نوشته شده؟

‫«من با تو هستم.

‫هرگز تو را ترک یا رها نمی‌کنم.»

‫برای محافظت از خانواده‌م هرکاری می‌کنم.

‫هرکاری.

‫پس، اینو بگیر و در عوض...

‫من رنجت رو به دوش می‌کشم ‫...طوری که انگار خودم مسئولش بودم.

‫اه، بحث خونوادگی رو از دست دادم؟

‫همه‌تون خیلی بدخلق هستین.

‫نشنیدی؟

‫اوه. هنوز برای اون خدمتکار گریه می‌کنین.

‫همونی که پدر آویزونش کرد.

‫می‌دونی، شاید عقلش رو از دست داده باشه،

‫اما به نظر می‌رسه هدف‌گیری پدر ‫هنوز افسانه‌ایه.

‫- اشبعل. ‫- یکم احترام بذار.

‫هزاران سرباز توی جنگ ‫برای خونواده‌ی ما کشته شدن.

‫یادم نمیاد برای اونا رفته باشی زیر پتو ‫و اشک ریخته باشی.

‫اونا داوطلبانه توی جنگ مردن.

‫ولی به‌هرحال مردن، پس چه فرقی می‌کنه؟

‫فقط یه زندگی دیگه ‫فدای خاندان سلطنتی باشکوه ما شد.

‫اش، کافیه.

‫نمی‌دونم چرا انقدر ناراحتین.

‫می‌دونی که اشتباه کوچولوی پدر

‫بهترین اتفاقی بود ‫که برای خونواده‌ی اون خدمتکار افتاد.

‫یه شبه از فقرا به اشراف رسیدن.

‫فقط یه قربانی کوچیک.

‫یه دلیلی داره که پدر هیچ‌وقت تورو انتخاب نمی‌کنه... برادر.

‫اه، دلایل زیادی هست.

‫اما جواب منو بده، برادر.

‫وقتی پادشاه کاملاً به جنون برسه،

‫و تو مجبور بشی تاجش رو برداری...

‫فکر می‌کنی چه چیزی به سمتت پرتاب می‌کنه؟

‫همم؟

‫بگو که یه کابوس بود.

‫من...

‫من...

‫هیچ‌وقت نمی‌‌خواستم بهش آسیب بزنم.

‫ن-نمی‌خواستم بکشم...

‫مقصر همه‌ی اینا فقط و فقط یک نفره.

‫سموئیل.

‫نه تو، عشق من.

‫حالا بهتر شد.

‫اون پسر.

‫چـی...

‫چیکار کنیم؟

‫من درستش کردم.

‫قراره همه‌چی رو درست کنم.

‫درود، ای کاهن خدا.

‫از طرف خود پادشاه.

‫پادشاه شائول می‌خواد که ‫قربانی روی کوه تقدیم بشه.

‫پس ازش بالا برو.

‫من نه جنون می‌خوام و نه رویا.

‫داستاناش رو شنیدم.

‫ولی برای اون بزرگوار، خطر می‌کنم.

‫برای سموئیل.

‫سموئیل اینجا نیست.

‫لطفاً. دستور دارم که غیب‌گو رو پیدا کنم.

‫خیلی وقت نیست که رفته. خودش و شاگردش.

‫همم.

‫از کدوم طرف رفتن؟

‫اسم کسی که باید مسح کنی رو می‌دونی؟

‫پرسیدم.

‫خدا فقط با نشونه و رویا جواب میده.

‫استاد، کی برمی‌گردیم؟

‫چرا می‌پرسی؟

‫همسرم بارداره و ماه آخرشه.

‫آه.

‫آدینا.

‫آره. آدینا، آره.

‫- اولین بچه‌ته؟ ‫- اولیه.

‫خب، بهت توصیه می‌کنم ‫الان حسابی بخوابی.

‫پیش‌بینی می‌کنم که خیلی لازم داری.

‫به زودی کمپ می‌زنیم.

‫و همونجا می‌مونی تا من برگردم.

‫ممنونم، ولی باید به شما کمک کنم.

‫این بار رو تقسیم کنم.

‫نه، سیلاس.

‫این ممکنه به خیلی بیشتر از ‫یک بار تبدیل بشه.

‫ممکنه حکمش مرگ باشه، ها.

‫نه. تو به آینده‌ت فکر کن.

‫- به خانواده‌ت فکر کن، باشه؟ ‫- باشه.

‫اسمت بچه‌ت رو چی میذاری؟

‫هنوز نمی‌دونم.

‫حالش چطوره؟

‫شاه خوابیده، خداروشکر.

‫آخرین بار کی توی اندور بودی؟

‫مادرت.

‫هنوز زنده‌ست؟

‫یا کسایی مثل اون؟

‫بهت هشدار میدم دنبال درمانی نباشی

‫که ممکنه بدتر از بیماری باشه.

‫پادشاه داره خودشو از دست میده.

‫هر روز کمتر و کمتر می‌شناسمش.

‫ولی هنوز می‌شناسیش.

‫کسانی داخل دیوارهای شهر هستن که ‫هنوز خدایان دیگه رو می‌پرستن،

‫درسته؟

‫روح‌گراها؟ واسطه‌ها؟

‫چیزی که می‌خوای رو خیلی وقت پیش رها کردم.

‫وقتی بهش نگاه می‌کنی ‫توی چشمات می‌بینمش.

‫این نفرین رو قبلاً دیدی.

‫قبلاً دیدم.

‫برای همین منو می‌ترسونه.

‫اما مادرت تسلیمش نشد، نه؟

‫خودش تبدیل به اون شد.

‫باید بگم، این سفریه که ‫هیچ راه برگشتی نداره.

‫یه دلیل خوب داره که پادشاه، شوهرت، اون و امثالش رو

‫طرد کردن، و خدا منعش کرده.

‫خدا چیزای زیادی میگه،

‫یا حداقل پیامبر اینطوری می‌خواد که باور کنیم.

‫التماست می‌کنم.

‫انعام، اون زندگی رو خیلی وقت پیش رها کردم.

‫این رو از من نخواه.

‫من نخواستم.

‫«زیرنویس پارسی اختصاصی و‌بـسـایـت ا‌مـپـایـر‌بـسـت‌تـی‌و‌ی»

‫خوش‌اومدین. چه کمکی می‌تونم بکنم؟

‫محموله‌ی جدیدی از مصر رسیده، پنبه... و البته ابریشم.

‫ما دنبال چیز معنوی‌تری هستیم.

‫فکر نکنم متوجه شده باشم.

‫سلام.

‫سلام، بسای.

‫ابنیر.

‫ملکه‌ی من.

‫بله، من ملکه‌ی تو هستم، ‫و تو کاهنه‌ی بعل هستی.

‫به کمکت نیاز دارم.

‫خیلی عجیبه که همسر پادشاهی که ‫واسطه‌ها رو ممنوع کرد،

‫حالا از یکیشون کمک می‌خواد.

‫هیچ آسیبی بهت نمی‌رسه.

‫خیلی از هم‌نوع‌های من مخالف خواهند بود.

‫و مخالفت کردن.

‫خب...

‫پس ثابت کن که تصمیم اشتباهی گرفتیم.

‫قربان. خواهش می‌کنم.

‫تو ردای ناب رو به تن داری، شهر کاهنان.

‫درسته.

‫لطفاً، برام دعا کن.

‫همه‌چیزم رو از دست دادم.

‫متأسفم.

‫من فقط شاگرد یه کاهنم، خودم کاهن نیستم.

‫شاگرد؟

‫پس استادت کجاست؟ لطفاً.

‫پیامبر درحال مراقبه‌ست.

‫توی تپه‌ها.

‫نباید مزاحمش...

‫تو کی هستی؟

‫هرچقدر بیشتر مقاومت کنی، ‫بیشتر درد می‌کشی.

‫اما من مرد منطقی‌ای هستم،

‫پس یه معامله پیشنهاد می‌کنم.

‫وقتی به این سوال جواب بدی، آزادت می‌کنم

‫سموئیل کجاست؟

‫استاد من سموئیل نیست.

‫همم.

‫حقیقته، اون توی ناب خدمت می‌کنه،

‫ولی من به اون خدمت نمی‌کنم.

‫دروغ حرفه‌ی منه، شاگرد.

‫با استاد توی بازی خودش، بازی نکن.

‫امشب برنامه‌ای برای تحقیق نداشتم،

‫ولی به تطبیق‌پذیری معروفم.

‫بگو ببینم، سیلاس، می‌دونی ‫چند تا استخوون توی بدن شترمرغ هست؟

‫پنجاه و شیش.

‫خودم اونا رو شمردم.

‫شترمرغ‌ها منحصربه‌فرد هستن،چون مغزشون ‫توی استخوونای پاشونه.

‫شترمرغ‌ها نمی‌تونن پرواز کنن.

‫ولی از پرنده‌های دیگه ‫خیلی با‌ارزشتر هستن.

‫و دوست من، این یه استخوان تیز شده‌ی شترمرغه.

‫این استخوان برای بریدگی‌های عمیق عالیه.

‫می‌بینی؟

‫این استخوون‌ها چیزای زیادی کشف می‌کنن.

‫تو روح رو مطالعه می‌کنی.

‫من بدن رو بررسی می‌کنم و چیزای زیادی یاد می‌گیرم.

‫شاید امشب بتونم یاد بگیرم ‫که توی گوش انسان چند تا استخوون وجود داره.

‫وایسا. وایسا.

‫نمی‌دونی داری چیکار می‌کنی.

‫من خدمتگزار خدای متعال هستم.

‫می خوای... می‌خوای خشمش رو ببینی؟

‫این چیزیه که همیشه آرزو داشتم ‫به یه عبری بگم،

‫و حالا می‌تونم به تو بگم، شاگرد کاهن.

‫من به یهوه خدمت نمی‌کنم.

‫به منافع و جاه‌طلبی‌های خودم خدمت می‌کنم.

‫اگه واقعی باشه، که بعید می‌دونم...

‫دعوتش می‌کنم،

‫دعوتش می‌کنم خشمش رو بهم نشون بده ‫چون این حقیقت منه.

‫اون همه‌چیز رو نمی‌بینه ‫و من رو نمی‌بینه.

‫- لطفاً. ‫- پس، حالا، پرنده‌ی اسیرم،

‫برام آواز بخون و بگو استادت کجاست،

‫وگرنه صورت من ‫آخرین چیزی خواهد بود که می‌بینی.

‫حبرون.

‫اون به حبرون رفت.

‫این تنها چیزیه که می‌دونم.

‫خواهش می‌کنم، لطفاً، فقط همینو می‌دونم.

‫- شروع کنیم. ‫- نه. نه، نه!

‫سموئیل قدرتمنده.

‫شکستن نفرینی که اون گذاشته ‫جادوی باستانی می‌خواد.

‫این نفرین رو نمیشه باطل کرد.

‫باید منحرف بشه.

‫چی می‌بینی؟

‫یه شیر.

‫مادر.

‫اون کی بود؟

‫یه صنعتگر،

‫- برای کارای کاخ باهاش جلسه داشتم. ‫- یه صنعتگر؟

‫اوهوم.

‫متوجه شدم نوشته‌های مقدست ‫کنار تختت نیستن.

‫- چه اهمیتی داره؟ ‫- مادر.

‫خدا به این خاندان حکمرانی می‌کنه.

‫اون پدر رو برمی‌گردونه.

‫نباید بهش پشت کنیم.

‫پادشاه شائول از بنیامین به این خونه حکمرانی می‌کنه،

‫و یک روزی هم تو.

‫اما تا اون موقع،

‫یادت نره کی تو رو به دنیا آورده.

‫- سموئیل. پیامبر بزرگ خداوند. ‫- امم.

‫با اینکه از دیدارتون مفتخریم، ما، اه...

‫اول باید بپرسیم...

‫با نیت صلح اومدی؟

‫بله.

‫اومدم با شما خدای متعال رو پرستش کنم.

‫یسی.

‫خانواده‌ی یسی رو خبر کن. ‫می‌خوام باهاشون مراسم قربانی برگزار کنم.

‫یسی، پسر عبید؟

‫بله.

‫یسی دیگه با بزرگان هم‌نشین نمیشه

‫چون با دختر یک دشمن، فرزند حرومزاده آورد.

‫خدا بامزه‌ست.

‫خیله‌خب.

‫خونه‌ش کجاست؟

‫هوم؟

‫رد پاها به پایین دره میره.

‫سفر خطرناکی خواهد بود، شاه من.

‫توی بچگی، پدرم برام قصه‌های زیادی ‫از غول‌ها می‌گفت.

‫بهم گفت توی یه دره‌ی بزرگ زندگی می‌کردن.

‫کاش اینجا بود و این رو می‌دید.

‫باید حرکت کنیم. ‫اسب‌ها پایین منتظرن.

‫[دره‌ی غول‌ها]

‫پادشاه، یه دلیلی داره که ‫هیچ‌کس از اینجا زنده برنمی‌گرده.

‫ترسی که حس می‌کنی ‫همون ترسیه که ما دنبالشیم.

‫به پیش.

‫بله، پادشاه من.

‫کی به اینجا اومده؟

‫آکیش. پادشاه جت.

‫شاهزاده‌ی امپراتوری فلسطین.

‫اومدم با عناقی که بین ما راه میرن ‫دیدار کنم.

‫جت با عناق دوستی‌ای نداشت.

‫اما می‌خوام که با شما دوست باشم.

‫می‌تونم وارد بشم؟

‫خیلی‌ها وارد میشن. کسی برنمی‌گرده.

‫آرامش خاندانم به این بستگی داره.

‫هنوز هم این درخواست رو داری؟

‫بله.

‫وارد شو، پادشاه جت.

‫تو، و هیچ‌کس دیگه‌ای.

‫پادشاه آکیش.

‫نه.

‫شاه من.

‫سرورم.

‫سموئیل.

‫افتخاریه که شما رو توی خونه‌مون داریم.

‫یسی، پسر بوعز.

‫چرا می‌لرزی؟

‫بلند شو.

‫بایست و بهم نگاه کن.

‫اومدم به خداوند قربانی تقدیم کنم.

‫پسرانت رو جمع کن.

‫با هم قربانی می‌کنیم.

‫پادشاه جت.

‫چطور این مکان رو پیدا کردی؟

‫نژاد شما رد پای عمیقی به جا میذاره.

‫غیب‌گوهای من میگن اسمت اورپاست.

‫درسته.

‫که در زبان باستانی یعنی «مادر غول‌ها».

‫هیچ‌کس به زبان باستانی حرف نمی‌زنه.

‫خیلی وقت پیش دفن شد.

‫هرچیزی که از دست رفته ‫دوباره زنده میشه.

‫اومدم که یه اتحاد بین جت و این خاندان پیشنهاد بدم.

‫باید با پدر صحبت کنم.

‫پس باید با خدایان حرف بزنی.

‫و از اون مکالمه زنده نمی‌مونی.

‫اونا به ندرت با آدم‌ها عهد می‌بندن، ‫چه شاه باشن، چه گدا.

‫صحبت با خدایان.

‫این غیرممکنه.

‫و با این حال، اینجایی.

‫بهم بگو، پادشاه جت،

‫اگه موجودات قدرتمند قدیمی ‫هنوز روی زمین راه می‌رفتن...

‫بهشون چی پیشنهاد می‌کردی؟

‫اگه می‌خوای زنده از اینجا بری، خوب حرف بزن.

‫ثروت، افتخار،

‫پرستش

‫پیشنهاد می‌دادم.

‫جایگاه به‌حقشون بین انسان‌ها.

‫اما مهم‌تر از همه،

‫علیه فرزندان اسرائیل

‫که شما رو از سرزمینتون بیرون کردن ‫و فرستادن توی این غارها...

‫انتقام پیشنهاد می‌کنم.

‫پدر، این چیه؟

‫غیب‌گو دیوانه شده. توی گیلگال دیدمش.

‫هیس.

‫چرا داوود اینجا نیست؟

‫الیاب. بزرگ‌ترین پسرم.

‫آه.

‫مطمئناً تو همونی هستی که ‫خداوند خواسته.

‫الیاب، آغاز قدرت پدرت.

‫قوی‌ترین در وقار و قدرت.

‫بی‌مهار همانند موج‌های دریا.

‫و با این حال...

‫چرا انقدر می‌ترسی؟

‫ابیناداب.

‫ناتانیل.

‫گفتم که. عقلش رو از دست داده.

‫هیس.

‫نمی‌فهمم.

‫چرا از دستور من سرپیچی کردی؟

‫یسی هیچ پسر دیگه‌ای نداره؟

‫یکی دیگه هست.

‫کوچک‌ترین پسرم. داوود.

‫ولی... اون مراقب گوسفندهاست.

‫بفرست دنبالش.

‫آوا. برو داوود رو بیار. زودباش.

‫بله. بشینید، لطفاً.

‫تا منتظریم با ما نون بخورید.

‫هیچ‌کس نمی‌شینه.

‫هیچ‌کس چیزی نمی‌خوره.

‫تا پسر دیگه‌ت بیاد، می‌ایستیم.

‫حالا.

‫داوود.

‫داوود!

‫بیا!

‫پدرت کارت داره. ‫من مراقب گوسفندها هستم.

‫چی شده؟ حالت خوبه؟

‫- همه‌چی مرتبه. ‫- تو مشکلی نداری؟

نمی‌خواد از چیزی بترسی. برو.

‫پسر بوعز.

‫این‌ها سخنانی هستن ‫که خداوند به تو میگه.

‫چرا از چیزی که می‌خوام بزرگش کنم، خجالت می‌کشی؟

‫چرا یک نور بزرگ رو پنهان می‌کنی؟

‫این کار داووده.

‫چیکار کرده که این رو سرمون آورده؟

‫هر کاری که بوده،

‫- به بدی آجاج نیست. ‫- همم.

‫- مطمئناً کشته نمیشه. ‫- چرا نه؟

‫- چون... ‫- چون دیوونگیه؟

‫- بله. ‫- نه.

‫من اجازه نمیدم.

‫تو اجازه نمیدی؟

‫برادر، تو هم کشته میشی.

‫این داووده.

‫کوچک‌ترین در خاندانم.

‫- پسر یه زن دیگه... ‫- پسر ننگت.

‫تو کی هستی؟

‫من سموئیلم.

‫پیامبر خداوند متعال.

‫به من نگاه کن، پسر یسی.

‫الیاب.

‫انتظار داشتم یه جنگجوی بزرگ ببینم.

‫و با این حال خدا...

‫مثل آدم‌ها قضاوت نمی‌کنه.

‫آدم‌ها ظاهر رو می‌بینن.

‫خدا به دل نگاه می کنه.

‫داوود،

‫پسر یسی،

‫چوپان ساده.

‫وقتی این روز به پایان برسه،

‫یک آدم کاملاً جدید خواهی شد.

‫اه، خدا بامزه‌ست.

‫ببینید، بزرگ‌ترین پسرانم.

‫اسمش چیه؟

‫من جالوت هستم.

‫زانو بزن، پسر یسی.

‫داوود،

‫کوچک‌ترین در بین برادرانت،

‫خداوند لشکریان تو رو انتخاب کرده.

مترجم: سپـهـر طـهـمـاسـبـی @SepSensiSubs :تلگرام

‫شیر قبیله‌ی یهودا.

‫قلبت در جستجوی خداست،

‫و به همین دلیل، اون به دنبال تو اومده.

‫خداوند خاندان شائول رو برای همیشه رد کرده.

‫امروز

،تو رو فرزند برگزیده‌ی خودش خواند

...‫و از خاندان تو

‫تمام اسرائیل برکت خواهند یافت.

‫برخیز، داوود.

‫مسح شده‌ی خداوند.

‫مسح شده؟ برای چی؟

‫پادشاه اسرائیل.

‫شائول.

‫قاتل عمالقه.

‫حافظ تمام اسرائیل.

‫غولی در بین انسان‌ها،

‫اولین پادشاه سرزمین موعود،

‫و خشم خدا در میان دشمنان ما.

‫اکنون پیروزمندانه به تخت خود باز می‌گردد.

‫ساخته شده از دروازه‌های پادشاهان سقوط کرده.

‫باشد که خاندان شائول تا ابد پایدار بماند!

‫تا ابد.

‫سرور من.

«امپایر بست تی‌وی، حرفه ای ترین اپلیکیشن دانلود و تماشای آنلاین فیلم و سریال» .::: EBTV.App :::.

‫بله.

«امپایر بست تی‌وی کهکشانی از فیلم و سریال» .:::EmpireBestTV.Com:::. «در شبکه‌های اجتماعی» @EmpireBestTV

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.