All language subtitles for Isle of Fury_1936_persian

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian Download
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

تیما گروپ با افتخار تقدیم میکند : ترجمه شنیداری فیلم Isle of Fury

ترجمه و تنظیم : علیرضا توسل و پ.ایمانی telegram: timagroupfilm

- عزیزان، اینجا جمع شدیم جلوی چشم خدا

و در حضور شماها که این مرد و زن رو به هم برسونیم.

این آقا و این خانم با هم پیوند مقدس ازدواج ببندند.

که یه پیمان محترم و باارزشه.

همون‌طور که سنت پل گفته،

ازدواج بین همه آدما محترمه و مهمه،

پس نباید بی‌فکر و سرسری واردش شد.

باید با احترام، با فکر، با دقت و جدیت واردش شد.

و از روی ترس از خدا.

تو حاضری این خانم رو به عنوان همسر قبول کنی؟

بله، حاضرم. تو هم حاضری

این آقا رو به عنوان شوهرت قبول کنی؟

بهش احترام بذاری، کنارش بمونی وقت مریضی و سختی...

یه لحظه وایسا، کشیش...

انگار شروع طوفانی‌ای برای عروسیه! هی کشیش...

- شروع بد یعنی پایان خوب!

- مرسی بابابزرگ! شنیدی چی گفت؟

- ویـل... - دوستش داری؟

هوای همو داشته باشین، بهش احترام بذار

تو مریضی و سختی کنارش باش... آقای بار، چی شد؟

- چی شده؟

- قایقشون...

غرق شدن... سوار چه قایقی بودن؟

کجا می‌رفته اون قایق؟ بوم! خورد به صخره‌های بیرونی.

مردای تو قایق زود غرق شدن.

چرا نرفتین دنبالشون؟ نه نشد.

دریا خیلی طوفانیه، موج‌ها خیلی بلندن.

هرکی بره دنبالشون، خودش هم غرق میشه. دریا خیلی خشمگینه.

چند نفر تو اون قایق بودن؟ کسی نمی‌دونه؟

تقریباً تموم کردی، کشیش بن؟ یا هنوز نه؟

- خب، باید یه کاری بکنیم کشیش. معلومه که باید.

یه قایق بیارین و چهارتا مرد قوی انتخاب کنین.

آره، شما می‌تونین، انجامش بدین. منم پنج

دقیقه دیگه میام.

باشه کشیش، ادامه بده.

آیا تو این مرد رو به عنوان شوهرت قبول می‌کنی،

و از همه‌ی آدمای دیگه دل می‌کَنی؟

و فقط با اون می‌مونی تا وقتی که هر دوتون زنده‌این؟ بله.

چه کسی این زن رو برای ازدواج به این مرد می‌سپاره؟

منم اون کسی‌ام. بعد منو تکرار کن. من، ولنتاین استیونز،

لوسیل گوردون رو به عنوان همسرم قبول می‌کنم.

من شما دو نفر رو زن و شوهر اعلام می‌کنم. فقط همین؟

- مگه کمه؟

- مبارکه! خیلی ممنون.

- مبارکه! مرسی.

- مبارک باشه! ممنونم.

ول، اون پالتو رو بده من.

نگران نباش عزیزم، زود برمی‌گردم.

- درو باز کن.

- همه‌تون بیاین.

طناب رو بکشین. خوبه. رد شد...

کیمبرلی!

برو اونور و نور رو تنظیم کن.

- نه نه، رئیس. اون می‌میره.

طوفانه، سرده. این واقعاً یه طوفانه.

یادمه وقتی اولین بار اومدم این طرفا،

اون موقع‌ها طوفان، واقعاً طوفان بود.

خیلیا کشته شدن.

- برو اونور و اون کارو بکن.

- کیه؟ پالتومو بده. لوسیل؟

تو حق نداری بری بیرون.

- هی دکتر... دکتر... لوسی، برگرد تو.

کلّی خیس می‌شی. اون درو باز کن.

اون می‌میره. دکتر، می‌میره؟

- نه. - مطمئنی؟ یعنی واقعا...

- مطمئنم.

- اوه، مدت‌هاست یه مراسم خاکسپاری حسابی تو این منطقه نداشتیم.

سگ‌جون شده بودن همه.

- ولی انگار یه گزینه جدید براش داریم، مگه نه کریس؟

- اگه منظورت منم...

- حال اون یکی چطوره؟

والا الان که به نظر خوبه دکتر.

- کیه اصلاً؟ - نمی‌دونم.

وقتی پیداش کردیم هذیون می‌گفت.

اصلاً نمی‌فهمید ما اونجاییم. فقط داشت جون می‌کند شنا کنه.

داشت اون کوچیکه رو هم با خودش می‌کشید.

ول، می‌خوام یه کم کمکم کنی.

حتماً. اون لیوانو بده بهش، می‌دی؟

- باشه.

اینو بخور.

- تا ته بخورش اگه تونستی. به دردت می‌خوره.

- مرسی. نرو، یه لحظه بمون. می‌خوام باهات حرف بزنم.

- بهتره الان حرف نزنی. سعی کن استراحت کنی.

- دلم می‌خواد حرف بزنم. انگار که...

قراره زنده بمونی، غریبه.

خب، ما قبلاً... منو جایی دیدی؟ نه، نه.

اصلاً، من فقط...

هنوز یه کم گیجم، همین.

اسم من استیونزه. ول استیونز. استیونز...

آره. اسم تو چیه؟ استیونز؟

استیون؟ استیو؟ نه، اون اسم منه!

اسم تو چیه؟ آهان، اسمم بلیکه.

اریک. اریک بلیک. من آمریکاییم. آره.

فکر کنم داشتیم تفریحی سفر می‌کردیم...

یه سفر تفریحی.

خب، زمان بدی رو برای سفر انتخاب کردین، نه؟

درست می‌گی.

- الان نباید حرف بزنه. - آره، درست می‌گی.

باید خودم می‌فهمیدم. ببخشید. اوه...

با زنم آشنا بشو. هنوز کامل عادت نکردم به گفتنش.

ما امشب باهم ازدواج کردیم، همین

قبل از اینکه شما پیدات بشه.

کار دیگه‌ای هست که بتونیم بکنیم، دکتر؟

نه، ممنون. خب پس فکر کنم ما دیگه بریم

و بذاریم شما یه کم استراحت کنین.

شب‌به‌خیر. شب‌به‌خیر. شب‌به‌خیر. شب‌به‌خیر.

بارون داره بند میاد، دکتر. لیندا...

- اون... - خیلی خوشگله.

هیچ‌وقت به زیبایی زنونه فکر نکرده بودم.

این قرصا رو بخور، کمکت می‌کنه بخوابی.

- راستی درباره‌ی این آقای بلیک...

- چی می‌گه؟ هیچی.

تجربه‌م یادم داده که هیچ‌وقت

از مریضا زیاد سؤال نپرسم.

نه، منظورم اینه که چی آوردتش اینجا؟ خب... بیا تو.

داشتیم درباره‌ت حرف می‌زدیم. واقعاً؟ آره.

داشتیم می‌گفتیم چقدر خوشحالیم که حالت

خوبه. ممنون. شب‌به‌خیر، خانم استیونز.

- شب‌به‌خیر. - یه چیزی می‌خوری؟

- نه مرسی. - اگه اجازه بدی، برم خونه ببینم برای شام

چی میشه درست کرد، بعد شما

و دکتر هاردی می‌تونین یه گپی بزنین.

- اوه، ببخشید. منم می‌رم، شما دو تا راحت باشین.

می‌شه لطفاً با لوسیل تا اون‌ور قدم بزنی؟

من خوشم نمیاد شب تنها بیرون بره.

باشه، خوشحال می‌شم همراهی‌تون کنم.

اووه، مرسی. بعداً می‌بینمت عزیزم.

- باشه. شب‌به‌خیر. شب‌به‌خیر دکتر.

- شب‌به‌خیر. شب‌به‌خیر.

- ولی واقعاً لازم نیست

زحمت بکشی، چون فقط یه قدم راهه.

- اشکالی نداره خانم استیونز. خودم خوشم میاد از این کار.

- ول زیادی نگران تنها بیرون رفتن منه شب‌ها.

و خب، خیلی مسخره‌ست چون...

تقریباً کل عمرمو اینجا زندگی کردم.

- خب آدم حتی رو همچین جزیره‌ای هم باید مراقب باشه.

- اینجا که هیچ اتفاقی نمی‌افته.

هیچ‌وقت.

اومدن شما اولین هیجانیه که بعد سال‌ها داشتیم.

- برای منم هیجان‌انگیزترین اتفاق این چند سال اخیر بود.

- خوشحالم که سالم ازش در اومدین.

- ممنون. اینو مدیون شوهر شمام.

- خب، رسیدیم. نمی‌خواین یه لحظه بیاین تو؟

- مرسی. هی، دکتر...

از بومی‌ها کلی چیز می‌شنوی

و معمولاً خوب چیزا رو تحلیل می‌کنی،

غیر از وقتی که پای خودت وسطه.

خب، خب، حق با تو بود. معلومه.

نمی‌خواستم لوسیل ازش خبردار شه،

ولی واقعاً با غواص‌هام به مشکل خوردم.

چه مشکلی؟ نمی‌تونم راضی‌شون کنم کار کنن.

انگار از یه چیزی می‌ترسن.

اگه نرن زیر آب، مرواریدی در کار نیست. و من پول لازم دارم.

از کجا فهمیدی؟ حدس زدم. و درست حدس زدی.

باید این‌بار رکورد بزنم تو برداشت مروارید،

قبل از اینکه اون کشتی بخار برسه.

چون باید آخرین قسطای جزیره رو بدم،

و باید پرداختشون کنم.

یعنی این جزیره واقعاً این‌قدر برات مهمه، دکتر؟

اگه می‌تونستم برات توضیح بدم این جزیره‌ی کوچیکِ قدیمی

چه معنایی برام داره... اوه، خب، یه جوری همه‌چی درست می‌شه.

امیدوارم این‌طور بشه، ویل. آره، می‌شه. باید بشه.

خب برگردیم سر بلیک... جریان بلیک چیه؟

چی باعث می‌شه یه آدم مثل اون بیاد این جزیره؟

- همون چیزی که بیشتر آدما رو می‌کشونه اینجا.

- ولی اون یارو که چیزی برای پنهون کردن نداره.

- اینجا نه ایستگاه رادیویی داریم، نه پلیس، نه توریست.

اگه یکی بخواد خودش رو از دنیا قایم کنه،

جای بهتر از این پیدا می‌کنه؟

- من که از بلیک خوشم میاد، لوسیل هم همین‌طور.

و هرکی لوسیل خوشش بیاد، منم اوکی‌ام باهاش.

راستی دکتر، اگه یه وقت از بومی‌ها چیزی شنیدی،

ممنون می‌شم بهم هم بگی.

حتماً، ول... ولی نگران نیستم، فقط احتیاط می‌کنم.

همین. باید محتاط باشم. خب، بعداً می‌بینمت.

- آره، اون قضیه... - تقریباً هیچ شکی توش نیست.

راستی، تو و اون دوستت نمی‌خواین فردا شب

بیاین خونه‌ی ما شام؟

مرسی ول، حتماً میایم. خیلی خوبه. شب‌به‌خیر دکتر. شب‌به‌خیر.

- هرچی گفتی انجام دادم رئیس. اینا وسایل بلیکه.

آره رئیس، پول داره. چیزی هم برنداشته.

همش همینه؟ فقط همین رئیس. نه نامه‌ای داره

نه اسلحه. وقتی اومد، هیچی همراهش نبود.

هیچ جا اسم واقعی‌اش نیست. بلیک معلوم نیست کیه.

آدم درست‌وحسابی‌ای نیست، هان؟ رئیس؟

- ممکنه دردسر بشه.

این وسایلو بذار سر جاش،

دقیقاً همون‌جا که پیداش کردی، فهمیدی؟

- می‌خوام حواست بهش باشه. هرجا رفت، دنبالش برو.

نمی‌خوام فعلاً از جزیره بره.

تو ردیفش کن.

- باشه باشه، ردیفش می‌کنم.

- فکر می‌کردم بلیک از این اتاق استفاده می‌کنه. آره، همینطوره.

فکر کردم شاید سیگار داشته باشه،

ولی تو اتاق جلوییه پیداش می‌کنی.

الان میاد. فقط یه لحظه کاپیتان، می‌خوام باهاش صحبت کنم.

بشین.

کشتی‌تون داشت به کدوم سمت می‌رفت

وقتی خورد به صخره‌های غربی؟

ماکارا؟ هفتاد مایل به سمت غرب مک‌سی.

تو اون جزیره پلیس هست، درسته؟

و ایستگاه رادیویی هم داره. آره، فهمیدم. بگو ببینم...

- یه چیزی در مورد... - بلیک.

اون یه آمریکاییه. همینو دربارش می‌دونم. بی‌خیال.

بیشتر از اینا می‌دونی. کجا دیدیش؟

اون موقع تو سنگاپور بودم، بدبخت و بی‌پول،

که داشت لنج اجاره می‌کرد.

خدمه کم داشت و دنبال یه کاپیتان می‌گشت

که این آب‌ها رو بشناسه، گفت پول می‌ده.

گفت بریم دور بزنیم،

سر بزنیم به جاهایی که کشتیای بزرگ نمی‌رن.

بلیک چی‌کاره‌ست؟ دزد بانک؟ جاعل؟ قاتل زنش؟

نمی‌دونم. ولی حق با توئه دکتر.

یه چیزی تو وجود اون مرد هست که مشکوکه. آره.

- می‌تونم برم حالا؟ آره.

ولی اول اون اسکناس‌هایی که از کمربند بلیک برداشتی

رو برگردون سر جاش.

زود باش.

هنوزم می‌خوای بری مک...

- مخصوصاً مک‌سی؟

- خب، داریم می‌ریم. کشیش تو ماکارا زندگی می‌کنه.

قایقش نیم‌ساعت دیگه حرکت می‌کنه.

- و تو هم همراهش میری.

- حتماً افتضاح بودم. - اصلاً! خیلی قشنگ می‌رقصی.

- کاش می‌تونستم باور کنم. - می‌تونی.

هیچ‌وقت از این جزیره رفتی بیرون؟

- فقط یه بار. یه سال تو هاوایی درس خوندم،

بعدش مجبور شدم برگردم.

مامانم فوت کرد.

- متأسفم.

ول نمی‌رقصه؟

دوست نداره. جالبه...

بقای غریزه‌ی اولیه... شیطانی. چی گفتی؟

آهان، آره دکتر... خب ادامه بده.

خوشحالم که بالاخره یه پارتنر رقص پیدا کرد، من هیچ‌وقت یاد نگرفتم.

- کارت تموم شد؟ - نه، هنوز نه.

باید برم انبار یه سر بزنم.

- خب، دردسر نیست؟ - نه نه، اصلاً.

کمکی ازم برمیاد؟ نه، هیچ چی.

بعداً می‌بینمت. فعلاً.

- خداحافظ. موزیک قشنگیه. هی آقای بلیک!

فعلاً! آره، عالی بود.

- مطمئنی ول از این موضوع ناراحت نمی‌شه؟

- معلومه که نه. چرا باید بشه؟

- خب شاید... می‌دونی... - چی باعث می‌شه اینو بگی؟

- نمی‌دونم. بعضی مردا یه طرز فکر خاصی دارن

راجع‌به زن‌هاشون.

- ولی ول اینطوری نیست.

- مدت زیادیه می‌شناسیش، درسته؟

- آره. چطور؟

- فقط داشتم فکر می‌کردم، دو نفر، یه مرد

و یه زن، تنها تو یه جزیره...

چیز طبیعی اینه که عاشق شن و ازدواج کنن.

همه‌چی همین‌جوری شد.

- آره، فکر کنم همین‌طوره.

مامانم همیشه می‌خواست با ول ازدواج کنم.

ببین، من که کسی دیگه‌ای رو نمی‌شناختم.

و، و درست

قبل از اینکه بمیره، بهش قول دادم یه روز باهاش ازدواج کنم.

قولم رو نگه داشتم.

- فهمیدم. - اوه، لطفاً بد برداشت نکن.

من واقعاً از ول خوشم میاد. خیلی مدیونشم...

- خیلی زیاد.

فکر می‌کنی کار درستی کردی، نه؟

- فکر کنم آره.

نگاه کن...

- منو.

اون اومد. سلام رئیس.

اوه، سلام. مثل همیشه.

- چی شده که اومدی اینجا؟ غواصا کار نمی‌کنن.

غواصا کار نمی‌کنن؟ مشکلشون چیه؟ نمی‌دونم.

رئیس. تو که سرکارگری، باید بدونی!

چی می‌گن؟ می‌گن یه چیزی زیر آبه...

یه چیزی که ازش می‌ترسن. یه چیزی زیر دریا.

درسته. نمی‌رن زیر آب. خودشونم نمی‌دونن چیه.

یه چیزیه که ازش می‌ترسن، درسته؟

می‌دونی که بومی‌ها چطورین، آقای استیونز.

- خرافاتی‌ان، زودم می‌ترسن.

- آره. خب، "کیم لی"...

- قایقو واسه حرکت صبح آماده کن توی کمپ.

بچه‌ها، شاید دعوا بشه. رئیس داریم. نه، اگه بشه که درگیری نشه بهتره.

تو امشب برگرد کمپ.

من صبح میام اونجا.

بهشون بگو که دارم میام. آره بچه‌ها. راستی "کیم لی"...

دو نفر از بهترین‌ها رو انتخاب کن باهات بیان. همه‌شون خوبن رئیس.

آره، باشه.

- اون حسابی عصبانی بود. یه کم دیگه بگذره بدترم میشه.

آره. شب بخیر.

- شب خیلی خوبی داشتم. - منم همینطور. شب بخیر.

- شب بخیر "لوسی". - داری میری؟

- آره. شب بخیر "کریس". شب بخیر "اندرسون". شب

- بخیر.

شب بخیر.

- امیدوارم باعث نشدم

- زودتر بری.

از پایپت خیلی خوشم اومده، دارم حال می‌کنم باهاش.

دکتر، میشه یه کم دیگه تنباکو بهم بدی؟ معلومه که میشه.

راستی، شنیدم گفتی که

"دیوا" قراره جزیره رو ترک کنه.

آره. یه ایستگاه رادیویی هست توی "ماکرا".

- مرسی آقای بلیک. می‌تونم یه پیشنهادی بدم؟

بفرما. این فقط یه پیشنهاده، بر پایه‌ی تجربه‌ی شخصی خودم.

یه فصل دیگه از زندگی‌نامه‌ت که چاپ نشده.

شاید... ولی فکر می‌کنم واقعی باشه.

وقتی مسیری که خودمون برای خودمون انتخاب کردیم

به‌خاطر یه اشتباه یا بدشانسی نابود می‌شه،

اون اشتباه به معنی پایان همه‌چی نیست.

شاید یه روز، بعدِ سال‌ها، شانست بزنه

و وقتی برگردی و نگاه کنی،

با خودت بگی حاضری اون زندگی جدیدو

که از دل یه فاجعه برات به‌وجود اومده،

با هیچ‌کدوم از چیزایی که قبلش داشتی عوض نکنی...

- چرا داری این حرفا رو به من می‌زنی؟

- فقط یه توصیه‌ی کوچیک. همین.

- شب‌به‌خیر.

سلام. اینقدر زود داری می‌ری بخوابی؟

چیزی جدید شنیدی؟ نه، هیچی.

غواصای جدید هنوز حاضر نیستن برن زیر آب.

سرکارگر می‌گه نمی‌فهمه چی شده که اینا اینجورین.

عجیب به نظر می‌رسه. اوه، به نظرم درست می‌شه.

فردا باید یه سری بهشون بزنم.

راستی، نمی‌خوای باهام بیای؟

غواصی دیدنیه،

اگه تا حالا از نزدیک ندیدی.

مرسی. ولی فکر نکنم... یعنی دلم می‌خواد، اما بهتره نرم.

که چند روزی یه کم استراحت کنم.

آره، راست می‌گی. ببخشید.

یادم رفته بود هنوز از شوک تصادف درنیومدی، ها؟

راستی، یه وقتایی یه سری به لوسیل بزن، باشه؟

بعضی وقتا احساس تنهایی می‌کنه، خوشش میاد با کسی حرف بزنه.

من خودم زیاد وقت ندارم. مرسی ول، حتماً.

خب، بعداً می‌بینمت. شب‌به‌خیر. شب‌به‌خیر ول.

آقای بلیک، شما هیچ‌وقت انجیل می‌خونین؟ گاهی.

یادتونه داستان اوریا، حیتی رو؟ نه، فکر نکنم.

خب، یه پادشاهی بود به اسم داوود، و یه زن خیلی زیبا به اسم بت‌شبع.

داوود خیلی از بت‌شبع خوشش اومده بود،

ولی بدبختانه اون زنِ یه مرد دیگه بود،

به اسم اوریا، همون حیتی.

داوود یه نامه نوشت به یوآب، فرمانده‌اش، و گفت:

اوریا رو بفرستین وسط داغ‌ترین نقطه‌ی جنگ

و خودتون از کنارش کنار بکشین...

تا کشته بشه.

تا ضربه بخوره و بمیره.

البته برای اوریا خیلی تلخ تموم شد، ولی داوود

و بت‌شبع تا آخر عمر با خوشی زندگی کردن...

- ول؟ ول؟ آره؟

نظرم عوض شد. دلم می‌خواد باهات بیام.

فکر می‌کنی حالت خوبه؟ اوه، معلومه.

یه سفر کوچولو حالمو خوب می‌کنه. خیلی هم خوبه!

فکر کنم ازش خوشت بیاد. باید بری ببینی.

فقط باید صبح زود بیدار شی.

ساعت پنج باید لب اسکله باشی. پنج صبح!

شب‌به‌خیر. شب‌به‌خیر.

- سلام. اوه، سلام.

- چی فکرتو مشغول کرده؟ نمی‌دونم، عصبی‌ام.

آره، معلومه که هستی. غواص‌ها از کار کردن سر باز زدن.

تا حالا هیچ‌وقت این کارو نکرده بودن.

- اوه، بیا دیگه. باید خودتو جمع‌وجور کنی.

- حس می‌کنم انگار روی بشکه باروت نشستیم، آقای...

کارگرای کمپ ممکنه هر لحظه شورش کنن.

قبل از اینکه تو بیای هم این کارو کرده بودن.

- آره، می‌دونم قبل از اومدن من بود... هی،

- فکر کردی داری کجا میری؟

آقای بار کجاست؟ اون اون پشت، تو انباره‌تونه.

هی کیمبرلی. پول خیلی بدی داری.

شاید... تو خوب نیستی؟ به‌هرحال، بگیرش. مرسی.

اوه پسر، برای توئه. کسی نیست دکتر.‌

رئیس گفت تو آشپز می‌خوای.

من آشپز خیلی خوبی‌ام. با رئیس دکتر حرف زدم. اون گفت باشه. باشه!

تو برو مواظب آقای بار باش. من می‌رم، باشه؟ باشه.

چشم قربان، بهتره همین کارو کنی. باشه، باشه. هی!

هی کیمبرلی...

من باید... باید... جا ندارم. چی؟ بچه‌ی وحشتناک!

پس از پسر من بپرس. ها؟ چرا ترسیدی؟ مواظب باش، آقای...

کیمبرلی.

- صبح بخیر ناخدا. - صبح بخیر ول. کی راه می‌افتیم؟

فکر کنم همین که خدمه کامل بشه. چی شده؟

همه حاضر نیستن؟ همه‌ان... جز یکی.

آه، کیم لی، بهتره اینو برداری... احتیاطی.

کیم لی، یه اسلحه‌ی دیگه بده من. آره، اسلحه... معلومه.

رئیس، بلدی با این چیزا کار کنی؟

فکر کنم آره. در واقع، بدک نیستم توش.

- سلام؟ - اوه، اینجایی! صبح بخیر.

- صبح بخیر. - واقعاً می‌خواین خانم استیونز رو هم ببرین، آقای...

- اگه فکر می‌کردم واقعاً قراره مشکلی پیش بیاد،

لوسیل رو نمی‌بردم. ولی خبری نیست.

پس بی‌خیال نگرانی، بیا یه کم خوش بگذرونیم.

- بیا با ما.

همه‌چی آماده‌ست، درسته؟

- درسته رئیس. اوکیه. درست شده.

اسلحه‌ی دیگه رو هم بیار.

- اون چیه که پوشیدی؟ - انقدر عادت کردم

به پوشیدنش،

بدونش حس می‌کنم لباس نپوشیدم. همه‌چی رو قایقه؟ - بله رئیس.

- خوبه.

راحت باشین. من بالا سرم شلوغه

تا از صخره‌ها رد شیم.

- خیلی خب.

- بیاین، دنبال من.

عقبیا بجنبین. همه پیاده شن!

اون رئیس گنده‌هه داره با قایقش میاد.

قشنگه، نه؟ همه‌ی بومی‌ها اومدن استقبال.

- پارو بده!

- مشکل این مردا چیه؟ چرا نمی‌رن زیر آب؟

همون‌طور که گفتم رئیس،

اصلاً حاضر نیستن حتی پاشونو بذارن تو آب.

می‌ترسم مجبور بشی باهاشون کنار بیای،

- فعلاً.

اول باید بفهمم مشکل چیه.

ببخش که این‌طوری شد، لوسیل.

- تقصیر تو نیست. - اریک، لوسیل رو برسون به ساحل.

باشه، ول. کیم لی، کمک کن بیارش لب ساحل.

لانا، بیا اینجا.

- خب...

مشکل چیه اینجا؟ توی آبه...

یه چیزیه اون بیرون.

یه نفر رفت زیر آب و دیگه هیچ‌وقت برنگشت بالا.

یه نفر دیگه هم رفت و برنگشت. آره،

- دیگه هیچ‌کدوم‌مون نمی‌ریم.

آهان؟

- گوش کن تو، - تو بهترین غواصی هستی که الان اینجاست.

همین حالا.

تو باید بری اون بیرون، بری زیر آب،

و بیای بالا. و بقیه‌تون هم

باید دست از این اداهای زنونه‌تون بردارین!

من نمی‌رم زیر آب. من... ساکت! آروم باش!

من بهت اعتماد دارم، رفیق.

من بیشتر از هر کارگر دیگه‌ای تو این جزایر بهت حقوق می‌دم.

چی اونجاست؟ از کوسه‌ها می‌ترسین؟

نه، نه، نه... فکر نمی‌کردم.

تا حالا ندیدم کوسه‌ای از شماها قوی‌تر باشه.

خب، پس چی باعث این ترسه؟ هی، پارو...

- کیم، اون جعبه رو بیار این بالا.

من اسمم راسه.

- ببرش اون بالا، بازش کن. خیلی خب رفیق.

- بگیر اینو. سریع چادرها رو بزنید.

ما صبحونه می‌خوایم. گرسنه‌ای؟

- می‌خوای چیکار کنی؟ - خودم می‌رم زیر آب.

اگه اونا نرن، من باید برم.

من رئیس این گروهم.

باید بهشون نشون بدم که می‌تونم هر کاری که

اونا می‌کنن، بهترش رو انجام بدم.

- ولی تو که غواص مروارید نیستی!

- با این لباس غواصی، چرا که نه؟

- پارو... کیم لی، اون وسایلو ببر بذار

- روی قایق.

آهان، همین‌جا. تمومش کن

- آقای استیونز.

به نظرت عاقلانه‌تر نیست که...

- که چی؟ اگه فقط یکی رو اخراج کنم؟

اگه یکی رو اخراج کنم، کل گروه استعفا می‌دن. با تازیانه یا تفنگم نمی‌شه کاری کرد.

نه، باید به این مردا نشون بدم...

که زیر آب چیزی نیست که بخواد آسیبشون بزنه.

- ولی اونا راست گفتن. واقعاً دو نفر رو از دست دادیم.

شناگرای قهار، غواصای باتجربه... یهو غیب شدن.

اگه برای شما اتفاقی بیفته، آقای استیونز...

- برید رو قایق.

بیا لوسیل...

حدوداً کجا غواصا ناپدید شدن؟

جنوب تالاب، نزدیک دماغه‌ی ایمس.

وقتی رسیدیم دقیقاً همون‌جا، بهم بگو. چشم.

- نباید این کارو بکنه.

- نه، ولی اون...

- الان دیگه انجامش می‌ده... کیم لی، پشت فرمون بشین.

چقدر دیگه مونده؟ حدود نیم مایل. این...

- خودشه رئیس.

- خب...

اون نردبونو بنداز پایین.

زود باش. کمکم کن این لباس رو بپوشم، اریک.

- همه‌چی اوکیه.

لطفاً... مواظب باش.

- مواظبم. خیلی خب، قفلش کن.

اریک... می‌ترسم... ولی فکر کنم حالش خوبه.

- رسیده به کف...

اریک... یه چیزی درست نیست. می‌دونم.

- پمپ رو روشن نگه دار. کیمبرلی، بجنب!

- بیا اینجا، کمک کن.

ما رفتیم پایین...

- اون طنابو بده.

زود باش، لوسیل. اینو بگیر ازم.

وقتی سه بار تکونش دادم، بکش بالا.

- قراره چیکار کنه؟

بکشینش بالا.

بجنب هانتر، پاشو.

- اریک، ول کجاست؟ اون جلو، سر طنابه.

بکشینش بالا.

- اون کلاه غواصی رو دربیارین.

- کیمبرلی، فرمون دست تو.

- یه کم از این بخور، حالت بهتر می‌شه. آره، فقط به‌موقع رسیدین.

- مرسی. ول چطوره؟

- داره استراحت می‌کنه. نمی‌تونم بگم چقدر ازت ممنونه.

زندگیشو مدیون توئه.

- منم زندگیمو مدیون اونم.

تقریباً سر به سر شدیم، نه؟

- فک کنم آره، ولی... ولی اگه تو نبودی، خب...

- لطفاً ازم تشکر نکن لوسیل.

- خانم استیونز، رئیس صدا می‌زنه، گفته بیاین. باشه، الان میام. شب‌به‌خیر.

الان میام. شب‌به‌خیر.

- شب‌به‌خیر.

- بله ول؟ کاری داشتی؟ - نه عزیزم، چرا؟

- هیچی، فقط فک کردم صدازدی. باشه.

فک کردم صدام کردی. می‌دونی که نباید از جات بلند شی.

- اوه، بی‌خیال. حالم واقعاً خوبه. آره؟

اریک چطوره؟ چرا می‌پرسی؟ حالش خوبه، همین الان دیدمش.

باید بهش آفرین گفت. مرد خوبیه. معلومه.

واقعاً شانسمون بود که سر و کله‌ش پیدا شد، نه؟

شنیدی چی گفتم؟

- آره، ول...

بله، ول...

- ول...

ببخشید، نمی‌خواستم بترسونمت.

- اشکالی نداره. - ول گفت

من بیارمت پایین، سمت قایق.

- اوه، یعنی دیگه داریم می‌ریم؟ - آره، گفته می‌خوایم حرکت کنیم

همین که حسابش با بومی‌ها صاف بشه.

- خوشحال می‌شم برگردیم.

کاش منم داشتم می‌رفتم یه جای دور...

- کجا؟ - اوه، پاریس، نیویورک، لندن...

همه‌شونو دیدی... برام تعریف کن.

- باشه، از کجا شروع کنیم؟

- پاریس... مامانم همیشه ازش می‌گفت،

و من همیشه خوابشو می‌دیدم که یه روزی...

- می‌ری اونجا، - ولی ول هیچ‌وقت این جزیره رو ترک نمی‌کنه.

قبل از ازدواج بهم گفته بودی.

چرا اینجوری نگام می‌کنی؟

- یادت میاد اولین بار کی دیدمت؟

همون شب بهت گفتم که خیلی زیبایی.

واقعاً زیبایی، لوسیل.

حیفه این همه زیبایی هدر بره

تو... توی همچین جایی.

نمی‌تونی تا ابد خودتو از حق زندگی کردن

و لذت بردن از زندگی محروم کنی.

این منصفانه نیست... اشتباهه.

- اشتباهه که یه عهد رو فراموش کنیم.

- عهد باید از دل بیاد.

چیزی که تو دادی، یه وعده بود. وعده‌ای که می‌تونه شکسته بشه.

- اوه... خب. سلام رئیس.

- شما - نمی‌تونین با این قضیه راحت در برین.

- نه به این راحتی.

آقای استیونز، من مسئولم.

می‌خوام پولای شیطانی رو تحویل بدم.

می‌گم نمی‌تونی فرار کنی،

آخرش می‌ری توی یه جزیره‌ی زندانی.

جفتتون! اول باید بتونن ما رو بگیرن.

- برو بیرون توی قایق، قایم شو.

اگه کسی مزاحمت شد، از این استفاده کن. بجنب!

- اگه نگفتی اون چیزو کجا قایم کردی...

همون بلایی سرت میاد که سر اون اومد. بگو... الان کی هستی؟

استیونز... وقت تلف نمی‌کنم،

مگه اینکه مرواریدها رو بهم بدی.

می‌کشم‌ت... ولی نزن...

به جون خودم من تو این قضیه نقشی ندارم.

- اصلاً چیزی در موردش نمی‌دونم. چرا...

اونا... گوش کن لطفاً، نه، خواهش می‌کنم...

می‌گم کجا قایمشون کرده... بلیک گفت بهم.

می‌دونم کجا گذاشته... ساکت شو! کجان؟

نشونت می‌دم... بیا

با من بیا... الان نشونت می‌دم...

پارو می‌خواست پول رو بدزده،

که من نتونم حقوق مردا رو بدم.

بندازینش تو کمپ زندانی‌ها. لباس زندونیا رو تنش کنین.

بگیرینش، ببرینش...

بچه‌ها، ببریدش.

- حالش خوبه؟ کاری از دستمون برمیاد براش؟ نه...

- برو عقب اون ماشین وایسا... همین‌جا... آره، همون‌جا.

- اون طناب جلوی قایق رو بگیر سریع!

برو کنار! دستتو ببر عقب، پسر!

وا نستین همین‌جوری! کمک بدین اون پشتو جمع‌وجور کنین!

حسابارو درست کن! سریع انجامش بده!

- حتماً. برگشتم که ببینمت آقای استیونز.

اینجا همه‌چی روبه‌راهه؟ - فکر کنم آره قربان.

ولی قربان... چی شد؟ هیچی سام، فقط... فقط کیم...

- لی...

کیم لی کجاست؟ کیم لی؟ اون دیگه بازداشته دائمیه.

یعنی... واقعاً؟ اون... باشه پسر.

اون وسایلو سریع از قایق خالی کنین، بجنبین!

- مرواریدا، قربان.

کشتی فردا قراره برسه. اوه،

- ایناست...

یه کم دیگه میام پیشت، با هم بررسیشون می‌کنیم.

بیا عزیزم.

- زیاد طول نمی‌دی، نه سام؟ - نه، همین الان برمی‌گردم.

سام...

- یه مشکلی که پیش اومده بود، نه قربان؟

- بستگی داره چی بهش بگی مشکل، سام.

گفتی کی کشتی می‌رسه؟

تا بعدِ طلوع فردا، میاد لب تالاب وایمیسته.

تو محدوده نمیاد، همون بیرون می‌مونه.

و قایق ما کی حرکت می‌کنه؟ - واسه چی می‌پرسی؟

- دقیقاً وقتی دود کشتی رو ببینیم.

- مرسی. سلام!

اوه، سلام دکتر. سلام اریک.

- سلام. - حس می‌کنم یه عمره نبودم.

بشین. اینجا دو هفته خیلی طولانی به حساب میاد.

و طبق چیزی که اریک می‌گه،

نزدیک بود برای همیشه غیبت بزنی!

با دکتر شوخی نکن، اریک جدی می‌گیره!

به‌نظرم حق داره که جدی گرفته بشه.

راستی... یادت نره اون قضیه رو بهم بگی، باشه؟ - آها، آره...

خیلی حیف شد. مرد بیچاره، موقع کمک کردن به من جون داد. یه پسر تازه‌وارد بود...

باشه... دلم براش...

- تنگ می‌شه.

ولی نمی‌تونم خودمو قانع کنم به این فکر...

که یه روزی دوباره اون طرف دنیا می‌بینمش.

من می‌دونم اون کجا رفته...

ولی برای خودم... نمی‌تونم

- با این اطمینان بگم که منم بالا می‌رم.

هوم‌هوم...

یه کلمه‌ست که نمی‌تونم تلفظش کنم... برای تو هم همینه، نه؟

مرسی، ولی مشروب نمی‌خورم. - اوه، بیا دیگه، فقط یکی.

چون چیزی که می‌خوام بهت بگم،

یه جورایی جای جشن داره!

ببین ول... صبر کن یه لحظه.

بذار حرفمو بزنم.

من و لوسیل در موردت صحبت کردیم...

و تصمیم گرفتیم یه پیشنهادی بهت بدیم.

می‌خوایم اینجا بمونی.

برات حقوق می‌ذارم و پاداشم می‌دم.

اگه اینجا بمونی، می‌تونی کلی پول دربیاری.

تو همین جزیره.

خب، همین دیگه... از فردا صبح کارتو شروع می‌کنی، نه؟

من فردا صبح دارم می‌رم، ول. با کشتی.

همین الانم زیادی اینجا موندم.

نه، نمی‌تونی همین‌جوری ولم کنی بری... - متأسفم، ولی می‌رم.

نمی‌مونه دکتر... باهاش حرف بزن.

بهش بگو اینجا بهترین جاییه که یه مرد می‌تونه باشه،

تو همین جزیره‌ی کوچیک و قدیمی.

اوه، نمی‌تونی بری. باید بمونی.

بحثی هم توش نیست. - چرا نه؟

چی اون‌ور دنیا صدات می‌کنه آخه؟

باید برم... فقط همین.

ببین، یه پیشنهادی دارم.

با هم شریک می‌شیم، ۶۰ به ۴۰ تقسیم می‌کنیم.

۵۰ به ۵۰... باور کن ترجیح می‌دم برای تو کار کنم تا هرکس دیگه‌ای.

می‌دونم، ولی نمی‌شه...

تصمیمم قطعیه. متأسفم. - آره...

آره، منم متأسفم. فکر می‌کردم برنامه‌هام می‌گیره.

فکر کنم یادم اومد باغ عدن هم آخرش زیادی شلوغ شد...

به مرور زمان. - یعنی چی اون حرف؟

- اوه... هیچی، هیچی، بی‌خیال.

- یه روزی دوباره از این‌طرفا رد می‌شی. - فکر نکنم...

آدم که نمی‌دونه. در هر حال، خوشحال شدیم این مدت اینجا بودی.

مرسی ول... نمی‌خوای با لوسیل خداحافظی کنی؟

نه، بهتره اصلاً...

من شما دوتا رو فردا صبح می‌بینم. میای دکتر؟ - آره، آره،

همین که نوشیدنی‌مو تموم کنم.

کجا داری می‌ری عزیزم؟ - باید برم انبار

یه سری کارا مونده تا قبل از رسیدن کشتی تمومشون کنم.

مطمئنی نظرت عوض نمی‌شه، اریک؟ - اصلاً.

متأسفم.

خب دکتر، بیا بریم خونه. یه ساعتی دیگه می‌خوابم.

می‌تونیم یه کم گپ بزنیم. مرسی ول، حتماً. تو چی اریک؟

نه مرسی، فکر کنم برم بخوابم.

باشه، پس صبح می‌بینمت. شب‌به‌خیر.

شب‌به‌خیر. راستی آقای بلیک، فکر می‌کنی بتونی...

- یه کم دیگه از فلسفه‌بافی‌هامو تحمل کنی؟

- بفرما دکتر. - تو جوونی...

هنوز داری با آسیاب‌های بادی می‌جنگی.

بعداً، مثل یه آدم تو یه جزیره‌ی متروکه می‌شی.

یاد می‌گیری چیزی رو نخوای که می‌دونی نمی‌تونی داشته باشیش.

یعنی در واقع...

- پذیرفتن.

تنها دارویی که یه دکتر واقعاً می‌تونه تجویزش کنه.

زندگی رو همون‌جوری که هست قبول کن.

چیزی نخوای که می‌دونی قرار نیست بهت برسه.

- دقیقاً. - البته گفتنش خیلی راحت‌تر از عملشه، دکتر.

- درسته...

- هیچ‌وقت کسی راحت باهاش کنار نمیاد.

- و همیشه راحت نیست.

یه جام آخر شب می‌خوری؟ - مرسی، بیا همین‌جا بخوریم. باشه؟

- آره، همینجا خوبه.

عالیه. اینجا همون جاییه که دل‌تنگ اُکی می‌شم...

خیلی، خیلی زیاد دلم براش تنگ می‌شه... - آره، معلومه... خوب بود.

- آقای بلیک، من خیلی چیزا راجع بهت می‌دونم.

فکر می‌کنی لوسیل چیزی می‌دونه؟

- لوسیل هیچ‌چی از من نمی‌دونه.

و تو هم قرار نیست چیزی که می‌دونی بهش بگی.

الان دیگه لازم نیست...

هیچ‌وقت نباید چیزی بفهمه... هیچ‌وقت.

- چیزی گم کردی؟ پیپت نیست؟

شاید تو خونه‌ی ول جا گذاشتی. چرا نمی‌ری برداریش؟

- باشه، می‌رم.

- ولی تویی؟ - اوه... اریک؟

- آره.

- می‌تونم فقط یه لحظه باهات صحبت کنم؟

- البته. - ببخشید که این‌جوری مزاحم شدم.

- نه، مشکلی نیست. می‌خواستم قبل رفتنت باهات حرف بزنم.

قبل از اینکه بری...

- پس می‌دونی که دارم فردا صبح می‌رم؟

- شنیدم پیشنهاد ول رو رد کردی.

- نمی‌دونم... می‌دونی چرا ردش کردم یا نه.

- آره، می‌دونستی که اگه اینجا بمونی، خب...

دیر یا زود مجبور می‌شیم به ول آسیب بزنیم.

و تو نمی‌خواستی همچین کاری بکنی.

- امیدوارم... امیدوارم هیچ‌وقت به‌خاطر اینکه اینجا بودم، پشیمون نشی.

که حتی یه ذره ناراحت نشی...

- دارم بهت فکر می‌کنم... که کجا داری می‌ری...

و اینکه قراره خوشحال باشی یا نه.

- دکتر هاردی یه نسخه برای خوشبختی داره.

می‌گه اسمش هست: "پذیرش واقعیت".

یاد گرفتن اینکه نخوای چیزی رو که می‌دونی...

هیچ‌وقت نمی‌تونی داشته باشیش.

- واای، چه خوشگله!

- واقعاً همین‌طوره قربان.

ولی خب، آدمو می‌ترسونه که همچین چیزایی اینجان.

قربان، راستش خیلی خیالم راحت می‌شه وقتی کشتی بیاد

و اینا رو با خودش ببره.

- واسه چی این‌قد نگران و پریشونی؟

خب، قربان، اینجا حداقل یه دوجین آدم هستن

که برای یکی از اینا حاضراً گلوی شما رو ببرن.

- چرند نگو!

اون‌قدرا هم دیگه احمق نیستن که دست به این کار بزنن.

تو زیادی خودتو درگیر نگرانی می‌کنی، سام.

بهتره بری خونه یه کم بخوابی.

- بله قربان، ولی هنوز کارمون تموم نشده.

- نه دیگه، کارمون تمومه. - پس اینا چی؟

- اینا رو نگه می‌دارم. - نگه می‌دارین؟ چرا آخه قربان؟

می‌خوام باهاش برای زنم یه گردنبند درست کنم.

قشنگ نمی‌شه دور گردنش سام؟

- بله قربان، خیلی هم قشنگ.

- من اینارو قفل می‌کنم، تو برو خونه.

- بله، فکر کنم برم بخوابم قربان،

واقعاً یه کم خواب لازم دارم.

- خب، شب‌به‌خیر. من یه کم دیگه اینجا کار دارم.

تا کارمو تموم کنم.

- یادت نره درو از پشت قفل کنی، قربان.

- یادم نمی‌ره، سام.

مواظب باش...

هنگام اصلاح، یه وقت خودت گلوتو نبُری!

- بله قربان، مراقبم. شب‌به‌خیر قربان.

- خوزه، منم کاپیتان دیوا. می‌خوام باهات حرف بزنم.

فکر کردم وقتی برگشتم، دیگه از شرّت راحت شدیم.

منو از قایق تدارکاتی پیاده کردن.

یه موضوع مهمی هست که باید باهات درمیون بذارم. - بیا تو.

مرسی. می‌تونم بشینم؟

- بشین.

خب، این موضوع مهمی که گفتی چیه؟

چی می‌خوای بگی؟

خب... فکر کنم می‌دونی من این چند وقت رو توی ماکارا بودم.

راجع به اون مرده‌ست... بلیک.

موضوع درباره‌ی اونه.

- چی شده؟ - تحت تعقیبه به خاطر قتل.

یه نفر رو تو آمریکا کشته. - خب، این چه ربطی به تو داره؟

واسه سرش جایزه گذاشتن... پنج هزار دلار! - خب که چی؟

قصد دارم تحویلش بدم و جایزه رو بگیرم.

همیشه زندگیم این‌جوری نبوده،

ولی حاضرم هر کاری بکنم تا از این وضعیت دربیام.

پول لازم دارم، هرجور شده.

البته مدرکی ندارم که اجازه بده خودم بگیرمش...

ولی تو که اینجا مسئول جزیره‌ای، می‌تونی تحویلش بدی به من.

برو گمشو از اینجا. بهت گفتم که باید بری، دیگه چی می‌خوای؟

اگه فقط دهن باز کنی درباره‌ی بلیک توی این جزیره،

مُردی دیگه، فهمیدی؟

اگه می‌دونستی من چی می‌دونم، اینجوری حرف نمی‌زدی.

برو گمشو... بهتره حرفی که دارم رو گوش بدی.

- باید بشنوی چی می‌خوام بگم.

برو بیرون! الان توی خونه‌ته،

داره با زنت عشق‌بازی می‌کنه!

- پس یعنی خداحافظی‌مونه. - آره،

- قربان.

صبح نمیای اسکله دیگه، درسته؟

- ترجیح می‌دم همین‌جا - خداحافظی کنیم.

- اینجا چی کار می‌کنی "اریک"؟ چرا اومدی؟

فکر کردم پایپمو جا گذاشتم، برگشتم بگیرمش.

اون بیدار بود، یه کم نشستیم گپ زدیم.

مشکلی داره مگه؟ امیدوارم که نه.

- اوه، خب... - شنیدم اینجایی. "دیوا" بهم گفت.

دیوا؟ آره، برگشته.

ظاهراً یه مدتیه داره شما دوتا رو زیر نظر می‌گیره، ولی...

ولی "ول"، این حقیقت نداره.

چی درسته نداره؟ چرا هیچی نمی‌گی "ول"؟

اگه چیزی که "دیوا" بهم گفته واقعیت داشته باشه، می‌کُشمت!

باشه...

- داری اشتباه می‌کنی. اون دوستته!

- دکتر، تو دخالت نکن. این قضیه‌ی خودمه!

- و منم وظیفمه نذارم کاری کنی

- که تا آخر عمر پشیمونش بشی.

دکتر، دخالت نکن! باید حرفمو گوش بده.

اریک می‌دونه تو کی‌ای.

- دکتر، خواهش می‌کنم... - اون می‌دونه که به خاطر قتل "ریچارد لرد"

تحت تعقیبی.

فرستادنش اینجا که دستگیرت کنه و برگردوندت. درسته، "ول".

من اومده بودم ببرمت، ولی فردا داشتم

بدون تو می‌رفتم.

اگه این اسمش رفاقت نیست، چیه؟ چرا داری این کارو می‌کنی؟

به خاطر "لوسیل"، دکتر.

"هاردی" قانعم کرد که بی‌گناهی.

با اطلاعاتی که از اون گرفتم

و چندتا چیزی که تو می‌تونی بهم بدی،

فکر می‌کنم بتونم مدرک دربیارم که بی‌گناهی.

اگه نشه، یه راه دیگه هست.

می‌خوام ریسک کنم و بدون تو برگردم.

"لوسیل"، تو عاشقشی؟

- خب، وقتی باهات ازدواج کردم قول دادم

که همیشه دوستت داشته باشم.

و اگه یه وقتی پیش بیاد که... که...

نتونم به اون قول وفا کنم،

خودم بهت می‌گم.

- دیدی "ول"، اشتباه کردی.

تکون نخور، همه‌تونو می‌زنم!

- بشین سر جات، تو هم همین‌طور.

- پس یعنی دنبال آدم اشتباهی بودم، هان؟ حالا نوبت توئه.

من باید پاداشمو بگیرم. از اون اسلحه دور شو.

با دست چپ بندازش زمین، همین حالا.

حالا دستاتو بذار جلوت، روی هم.

الان دیگه بهتره آروم باشی.

تا وقتی پرنده (هواپیما) بیاد اینجا می‌مونن

و بعدش تو و تو باهاش می‌رید.

- بابابزرگ، آسیب دیدی؟

نه بابا، بهم نخورد. اومدم یه زخمه دیگه به کلکسیونم اضافه کنم، هه!

- نمی‌خواستم بکشمش.

تقصر تو نبود. اگه تو نمی‌کشتی‌ش،

اون می‌کشتت.

خب دکتر، خداحافظ. ممنون واسه همه چی.

خدافظ "اریک". خوشحال شدم که مهمونمون بودی.

می‌دونی، دلم می‌خواست پشت سرت وایسم

وقتی داری گزارشو برای مقاماتت می‌نویسی.

تو گزارش فقط می‌نویسم: اون کسی که دنبالش بودم...

مرده. همون‌طور که دکتر می‌گفت... فصل بعدمونم فرستاده شد.

زیبا بود، قشنگ بود.

مرسی "گری". خداحافظ "دو"، خداحافظ "ایل"، خداحافظ

- اریک، و موفق باشی.

یادتون همیشه باهامونه.

- خداحافظ. خب، خداحافظ باباجون.

خداحافظ. خدافظ "اریک".

خب "کریس"، یادت میاد یه فصلی تو انجیل بود؟ نه.

ترجمه و تنظیم : علیرضا توسل و پ.ایمانی telegram: timagroupfilm

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.