Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
«چشمهات خاموش شدن»، بهم گفت اون بازیگر.
ولی عشق به آزادی هنوز روشن مونده بود،
چون زندگی انقدر بزرگه که آدم هر جا یه تیکهشو از دست میده.
مستقیم از ورسای!
ولی هدیۀ قشنگی نیست؟
اینجوری وقتی میخوابه، میتونه سفر کنه، بره.
- خیلیه، فرمانده. - خیلیه؟ کی گفته؟
من پدرخواندۀ ریموند و این دختری که داره میاد نیستم؟
- اصلاً نمیدونیم دختره یا پسره. - دختره، من بهتون میگم.
من این چیزا رو بلدم.
ببین چه قشنگه.
- مـمـم. - زیباست.
گریه کن! گریه کن و فشار بده!
- آآآه! - یالا، فشار بده!
فشار بده!
فشار بده!
- آآآه! - موفق شدی!
دختره!
گفتم که! من این چیزا رو بلدم!
فردا یه جشن بزرگ خونۀ من!
چی صداش کنیم؟
چی صداش کنیم؟
پارتنوپه!
اسمشو بذاریم پارتنوپه!
پارتنوپه
ترجمۀ اِمجی JustMJ
با داغونترین اینترنت سینما رو بدون محدودیت ببین SandsMovie.Ir
!با ما همراه باشین Telegram: @sands_movie
سال 1968
موافقی؟
تو یه آدم پر افادهای.
جواب ندادی. موافقی؟ معلومه که موافقم.
سیگار بعد از دریا خیلی بهتر از سیگار بعد از استخره.
میدونی چرا، سندری؟
نه، تو میدونی؟
نه.
هنوز خیلی جوونم که همۀ جزئیاتو بگیرم.
و ریموند؟
بهار شروع شده.
خب؟
رفتن ناپل رو ببینن که لباساشو درمیاره.
بریم؟
میتونم بیام تو؟
نه.
ولی میتونی دور کالسکه بگردی.
میخوای با من نامزد کنی؟
آینده رو اون جلو میبینی، سندری؟
از من و تو بزرگتره.
این چیزا رو کی از خودت در میاری؟
تو سفر،
توی کالسکهم.
به چی فکر میکنی؟
به چی فکر میکنی؟
آشیونه فرانکو.
استاد، میتونم یه لحظه برم دستشویی؟
دانشگاه که میای، از قبل باید خودتو خالی کرده باشی، بشین سر جات.
میگن بداخلاقه چون یه بچۀ خیلی مریض داره.
تو چیزی میدونی که من نمیدونم؟
نه.
نه؟
دی سانگرو پارتنوپه.
ببین این یکی چقدر «خوشگل»ـه.
- روز بخیر. - روز بخیر.
سه تا اصل گولیَن:
یک، فرد. دو، شرایطی که توش قرار داره.
سه، واکنشش به اون شرایط.
- آلتوسر چی میگه؟ - آلتوسر اون روی سکهس.
طبق نظریۀ جبرگراها، ساختارگراها و فرهنگشناسها،
لحظۀ انسانشناختی رو ایدئولوژیک میدونه، ولی من علاقهای ندارم.
- به چی علاقه داری؟ - همیشه گولیَن.
یه فرهنگ مجموعهای از ارزشهای مادی و معنویه،
که به مجموع مشکلات وجودی آدمها جواب میده،
از غذا خوردن گرفته تا خلق هنر.
با این کاملاً موافقم، حتی تحت تأثیر قرار گرفتم.
نظر من انقدر بیاهمیته که بهت خنده میده؟
باشه، باشه، تو همهچیزو میدونی.
- نمرۀ کامل. - من هیچی نمیدونم، ولی همهچیزو دوست دارم.
چی رو نمیدونی؟
هنوز نفهمیدم انسانشناسی چیه.
خب، پس نمرۀ کامل با تقدیر.
پروفسور ماروتا، انسانشناسی چیه؟
شما جوونا دنبال جوابین، ولی بلد نیستین سؤالای درست بپرسین.
- راضی نشدی؟ - نه.
این فقط یه جواب قشنگ بود.
انسانشناسی علمیـه که جنبههای مختلف انسان رو
از نظر ریختشناسی و روانشناسی مطالعه میکنه.
این جواب درسته؟
نه، این فقط جوابیـه که تو از پسش برمیای.
لویاستراوس، فاز اول.
- مرسی. - خداحافظ.
اوه! همیشه فرمانده میبره!
خب؟ تصمیمتو گرفتی؟
متأسفم که ناامیدتون میکنم.
این که بیام تو دفترتون کار کنم و کار بابامو یاد بگیرم،
فکر نکنم برای من باشه.
یه روزی که بابات بازنشسته بشه،
میتونی کمپانی کشتیرانی منو اداره کنی.
- من مثل بابام نیستم. - ولی یه کار باید پیدا کنی.
ریموند، دیگه بزرگ شدی.
منو سوار یکی از کشتیهاتون کن،
اون که میره شمال، دریای بالتیک، به عنوان ملوان ساده.
تو توی قشنگترین جای دنیا هستی. چرا میخوای بری سرما؟
آدم نمیتونه تو قشنگترین جای دنیا خوشحال باشه.
- برای فرماندۀ بینمک! - حلیم! هیپ، هیپ، هورا!
دیگه چی بگم؟ حتی یه راگو هم نیست؟
- رسمه، مامانمون انگلیسی بود. - تو که اهل میلانی،
یه شنیسل، یه ریزوتو با استخونپاچ...
- پارتِ، چی میخونی؟ - جان چیور.
یه الکلی افسردۀ فوقالعاده.
پارتِ، تو جوونی،
کی مجبورت کرده بشینی پای غصههای آمریکاییها؟
دانشگاه چی؟ شروع کردی؟
انسانشناسی، نمرۀ کامل و تقدیر با پروفسور ماروتا.
مرد فوقالعادهایه. وقتی جوونی، همهچی فوقالعادهس.
- وقتی بزرگ میشی، همهچی رنگ میبازه. - یه موج خوشبینی!
واقعیت که معلوم بشه، آدم رنگ میبازه، تونینو. گرفتی؟
ساسا حساسه.
خودش ایده داد که یه لنگه کفش رو قبل از رأیگیری بدن، یکی رو بعدش.
خیلی هم حساس بود تو اون شرایط!
خیلی از سخنرانیامو اون نوشته،
یه نابغهس توی بلاغت و حسابکتاب.
من همیشه خرجش کردم.
اگه شهردار ناپل شدم، به خاطر اون بود.
- آآآه! - کجات سوخته؟
- اینجا. - بزن بریم به جنگ حلیم!
"جنگیدن" دقیقاً کلمۀ درستیه، حلیم یه نبرده!
مزهش چطوره؟
بوی چوب ماهون میده.
پارتِ،
اگه من چهل سال جوونتر بودم، باهام ازدواج میکردی؟
- سؤال درست یه چیز دیگهس. - چی؟
اگه من چهل سال بزرگتر بودم، شما با من ازدواج میکردین؟
ناقلا!
داداشت ریموند حساسه،
مثل خودم.
ریموند همهچیو میبینه.
ریموند همهچیو میدونه.
سال 1973
خب، اینم جواب!
- نتیجه؟ - یه میلیارد و سیصد میلیون بیشتر!
ساسا، بیا اینجا، بیا. بیا.
شنبه یه جشن بزرگ خونۀ من!
- ساسا، اون یارو کیه؟ - آرتورو.
نه، اسمش جیانیه، دوستپسر پارتنوپهس.
- بچهها، تابستون چی کار میکنین؟ - کاپری.
- کاپری. - یه ناپلی واقعی هیچوقت نمیره کاپری.
یا خیلی فقیره یا خیلی تنبل.
تا وقتی کار پیدا نکنی، یه قرون بهت نمیدم. یه جوری در میارم.
میخوام با آلبا ناردلا دوست بشم، اون میره کاپری.
- کیه؟ - چی؟ "کیه"؟
خوشگلترین دختر پورتوفینو، یه الهه.
- بریم دریا؟ - باید تمرینمو تموم کنم.
بریم کاپری.
من، تو، و سندری. بریم کاپری.
هر تابستون اینو میگیم و هیچوقت نمیریم.
- با چه پولی؟ - با پولی که نداریم.
- کجا میخوابیم؟ - هر جا شد.
چه ایدۀ چرتی.
پارتِ، بیخیال شو، لذت ببر.
بار همیشه بازه، ما جوونیم، خودتو ول کن، هان؟
بیخیال شو.
خانم محترم، چون مهمون ما نیستین،
وقتشه که شما و برادرتون هتل رو ترک کنین.
اگه اون بره، همهمون میریم.
شوخی کردم.
چی شده، سندری؟
- امشب کجا میخوابیم؟ - کی میدونه؟
فعلاً یه مهمونی هست خونۀ سیلوانا پیسچیتلی.
دقت کردی جوونا همیشه،
با کمال وقاحت، سمت ناامیدی میرن؟
خانم محترم، ببخشید.
ایشون…
ایشون یه پیکنیک پیشنهاد میکنه.
چه ایدۀ چرتی.
نمیدونه رستوران اختراع شده؟
چی جواب بدم؟
که با یه دوست آمریکاییم میرم رستوران.
- منو به ناهار دعوت میکنین؟ - با کمال میل.
سکوت…
یه معماست توی خوشگلا.
یه شکست توی زشتا.
من همیشه زشت بودم، ولی شما…
شما از
حضور خیرهکنندۀ زیباییتون آگاهین؟
کمکم دارم شک میکنم.
اگه بخواین مطمئن بشین، باید بازیگر بشین.
من انسانشناسی میخونم.
شما عالی میشین برای یه ستارهشدن.
من لیدیا روکا هستم، نمایندهی سینما.
فقط با اونایی کار میکنم که موفق شدن.
ولی باید درس بخونین.
اینم شمارۀ من،
اینجا شمارۀ بهترین استاد بازیگری ناپل هم هست، فلورا مالوا.
لطفاً بهش زنگ بزنین.
مرسی، بهش فکر میکنم.
اون…
…میخواد بدونه کی میتونین همدیگه رو ببینین.
دوست داره با هلیکوپتر یه دور ببرتتون.
باید صبر کنه.
چقدر؟
این بازی همینه، معلوم نیست.
به چی فکر میکنی؟
اون همه قول و قرارای شبونهای
که تو مستی گذاشتیم، چی شدن؟
همۀ قولای رفاقت،
همۀ قسمای عشق ابدی…
محو میشن
با خواب.
فرداش دوباره برمیگردن،
کمرنگ،
دور،
غیرممکن.
توی وضوحِ مبهمِ
سردردِ صبحگاهی،
زندگی…
واقعاً غیرقابلتحمله.
میتونم یه دوش بگیرم؟
ها؟ برو شنا کن!
"چند نفر اینجا خوابیدن؟
عشاق توی این تخت چی به هم گفتن؟
همیشه همون حرفای تکراریه.
خوشبختانه،
نویسندهها هستن
که این تکرار رو یه کم عوض کنن.
میتونم بوی
همۀ اونایی که اینجا خوابیدن رو حس کنم.
و تو؟"
و تو؟
تو بوشو حس میکنی؟
- چه بویی؟ - بوی عشقای مرده.
میتونم عاشقت بشم؟
منم میتونستم دوستت داشته باشم، میدونی؟
اگه فقط میتونستم به خودم ثابت کنم که از مردا خوشم نمیاد.
تو میتونی همهچیو داشته باشی،
بدون اینکه حتی بخوای درخواست کنی.
همه هم خوشحال میشن برات.
باور نمیکنی؟
امتحان کن.
زیبایی مثل جنگه.
همۀ درا رو باز میکنه.
دیروز توی میدان آلبا ناردلا بهم لبخند زد.
و اینجوری، اون مرد بزرگ از هلیکوپترش پایین اومد.
حالا که تو سوار نشدی…
به نظرت باید خیلی منتظر بمونم؟
این آهنگ تموم شه، میریم.
- آلبا ناردلا؟ - خودمم.
- دنبالت میگشتم. - پیدام کردی؟
امیدوارم.
اون خونۀ منه.
صدف دریایی میخوری؟
بهتره نخوریم.
میگن تو ناپل وبا اومده به خاطر صدفا.
اینا از نرماندی اومدن. - آها.
این فقط چیزیه که بهتون گفتن، واسه پولدارا اینجوریه.
تو همیشه انقدر زود جواب آماده داری؟ - سعی میکنم.
زیاد میخونم و مطالعه میکنم.
چه عالی!
نه.
اول تابستون رو نگاه کنیم.
به چی فکر میکنی؟
نمیتونم فقط از سر ادب بیام باهات بخوابم.
این تنها دلیلیه که باعث میشه بیای پیش من؟
فقط ادب؟
فکر نمیکنی که میل یه رازه و سکس، تشییعجنازهشه؟
نه، اینو نمیگم.
ولی خب، ببین، فهمیدم، مشکلی نیست.
ناامیدت کردم؟ - گفتم که، مشکلی نیست.
در نهایت، تو آنچنان چیزی هم نیستی.
قبلاً، توی پیکنیک،
داشتی به هیچی فکر نمیکردی،
چون باهوش نیستی.
پارتِ، تو یه ستارهای.
شببخیر.
ببخشید بابت صبح.
اونقدر ناراحت بودم که حتی خودمو معرفی نکردم.
درسته. من پارتنوپهام.
جان چیور.
همۀ داستاناشو خوندم.
خب، زندگی پر از بدبیاریه.
چیکار میکنی؟ - همون کار همیشگی.
پیادهرویهای طولانی و غمگین.
میتونم همراهیت کنم؟
نه. - چرا نه؟
چون نمیخوام حتی یه لحظه از جوونیتو ازت بدزدم.
نه، نه.
کاری کردم که اذیتت کنه؟
یه کم حرف بزنیم.
اون عاشقت نیست.
ولی من عاشقشم، از اولِ زندگیم.
اما چرا؟
چون همیشه فرار میکنه.
به چی داره فکر میکنه؟
اینکه همیشه جواب درستو پیدا کنه.
میخوای برقصیم؟ - آره.
ببخشید.
بریم از اینجا.
این چیه؟
وباست.
وبا اومده.
چی میخوای؟
میخوام پایاننامهمو با شما بردارم. موضوعش رو انتخاب کردی؟
آره.
دوست دارم…
دوست داری؟
دلایل انسانشناختیِ خودکشی.
چرا؟
چون…
چون برادرم…
نگام کن.
من هیچوقت قضاوتت نمیکنم.
تو هم هیچوقت قضاوتم نمیکنی.
این معامله رو دوست داری؟
از پایاننامۀ خودکشی خوشم نمیاد. - چرا؟
برامون فایدهای نداره.
یه موضوع دیگه بهت پیشنهاد میکنم.
مرزهای فرهنگیِ معجزه.
سعی کن پایاننامهای ننویسی که آخرش این بلا سرش بیاد.
من و بابات اینجا ازدواج کردیم.
شبِ اولِ عروسیمون، ریموندو رو ساختیم.
تقصیر توئه.
من میدونم.
تقصیر توئه.
سال 1974
من پارتنوپهام، با فلورا مالوا قرار دارم.
اینجا بشین، یه وقتی پیداش میشه.
ارنستو! - اومدم.
من عاشق ناپلم.
منم. - بیدار شو، کوچولو.
"من عاشق ناپلم."
من عاشق ناپلم.
نه صدات درسته، نه احساست. بشین.
لیدیا راست میگفت، جذابی، منو یاد خودم میندازی.
من میتونم همهچی یادت بدم،
جز اون یه چیزی که هیچوقت فراموش نمیکنیم.
آههای عشق.
میفهمی وقتی حرف میزنم؟ - آره، آره.
یه مفهومیِ که در توانمه. - آفرین، زبوندرازی.
یه بازیگر باید زبوندراز باشه.
میخوام بهت دوستمو معرفی کنم، گرتا کول، میشناسیش؟
آره، معروفه، کی نمیشناسدش؟
میدونی گرتا کول به سکس مقعدی علاقه داره؟
ولی ایرادی توش نیست.
گرتا کول از همۀ ما زرنگتره، انقدر زرنگه که مهربون شده.
شوهرم، آرتو رو جیانی، بزرگترین نمایشنامهنویس قرن بیستم،
براش احترام زیادی قائل بود.
شوهرم توی تئاتر بود.
گرتا کول بلد نبود تئاتر بازی کنه، براش زیادی سخت بود.
واسه همین، من وارد صحنه میشدم، فلورا مالوا.
چرا میخوای بازیگر بشی؟ - اممم…
تو فیلمای قدیمی، بازیگرا همیشه جوابِ آماده دارن.
درسته.
کاش زندگی هم همینجوری بود.
ولی نه، شبا خوابمون نمیبره.
توی سرمون مرور میکنیم که باید چه جوابی به مردایی که بهمون توهین کردن میدادیم.
زنای خوشگل همیشه مورد توهین قرار میگیرن.
شام میمونی؟ چند تا از دوستای شوهر خدابیامرزم میان.
باشه.
کسیو پیدا نمیکنی. - چرا؟
چون دفترچۀ تلفنش پر از آدمای مردهس.
چرا صورتشو پوشونده؟
یه جراح لعنتیِ برزیلی نابودش کرد.
تو بیاحساسی؟ - امیدوارم که نه.
پس هیچوقت عکساتو زیاد نمایش نده. رو زیبایی هم زیاد حساب نکن.
ده دقیقۀ اول جذب میکنه، ده سالِ بعدش روی اعصاب میره.
دیگه اشتها ندارم، یه کُنیَک حقمونه.
توی سالن منتظرم باش، میرم یه لباس راحت بپوشم.
مسیح!
بیا تو، کوچولو.
فقط بخار میتونه به این پوست غمگینِ من آرامش بده.
میدونستم طاقت نمیاری و میای دنبالم.
نگران بودم. - نه، کنجکاو بودی.
یه بازیگر باید کنجکاو باشه،
یه زن هم همینطور، وگرنه نابود میشه.
حالا یه بوس بهم میدی؟ - چی؟
خوب میدونی چی گفتم.
بیست ساله کسیو نبوسیدم، از وقتی بیوه شدم.
ارنستو دندونای گندهای داره، امتحان کردم، نشد.
انگار یه دیوار سیمانی رو میبوسی.
خب؟ - اول میخوام صورتتو ببینم.
دیگه نمیبوسیم.
میتونی دهنمو ببینی. همین کافی نیست؟
نه…
نمیدونم.
دیگه نمیتونیم برگردیم، کوچولو.
دیر یا زود، محکومیم که خودمونو رها کنیم.
همیشه دهن قشنگی داشتم.
اه…
چهقدر عروسک!
مادری، هرجا که رفتم، دنبالم بود.
چرا کارت رو با فرمانده از سر نمیگیری؟
اونقدر وضعم خوبه که دیگه لازم نیست کار کنم.
شما دیوونه شدین. - آره، دیوونه شدیم.
چی کار باید کرد که به خودتون بیاین؟
یه نوه.
یه نوه میتونست کمک کنه.
چه فکر مسخرهای.
خوش اومدی به ناپلِ خوشگلت.
یه زمانی خوشگل بود.
خانم کول، من آلچیده ریپوزاتو هستم، پسرِ اون کشتیدار.
چرا پدرت نیومد؟ - چون شش سال پیش مُرد.
خب میتونست بیاد، داریم دربارۀ من حرف میزنیم!
یه سورپرایزِ فوقالعاده برات داریم.
برای سورپرایز کردن من باید بمب اتم بیارین.
حالا دیگه اینجاییم، بزرگترینِ همشون، بانوی بانوان.
فقط برای شما…
گرتا کول!
حالا سورپرایزی که قولش رو دادیم.
مجسمهساز دراگو آتسورو خواسته شما رو اینجوری به تصویر بکشه. بفرمایید، دخترا.
ببینید،
مشکل این نیست که این مجسمه زشته.
مشکل، شما ناپلیاییها هستین.
افسردهاین و نمیدونین.
دستِ دوستیتون رو با وحشت دادین و خبر ندارین.
فقط شلخته و سنتی هستین.
همه بهتون میخندن و نمیفهمین.
به زرنگیِ خودتون افتخار میکنین.
ولی این زرنگبازیها چی بهتون داده؟
فقیر، ترسو، نقنقو، عقبمونده.
دزدین و بد بازی میکنین.
همیشه آمادهاین که تقصیر رو بندازین گردن یکی دیگه.
اشغالگرای جدید، سیاستمدارای فاسد، بسازبفروشای بیوجدان.
ولی بدبختیِ واقعی خودتونین.
یه ملتِ بدبخت که به بدبختیش افتخار میکنه.
شما هیچوقت موفق نمیشین.
ای ناپلیاییهای وحشتناک، من دارم برمیگردم شمال،
جایی که سکوتِ قشنگی حاکمه،
چون سالهاست که دیگه ناپلیایی نیستم.
من خودمو نجات دادم، ولی شما نه.
شما مُردین.
یه میلیون؟
قرارمون سی تا بود، خنگ کوچولو.
اگه کاری رو که باید، انجام میدادی.
تو فقط مارو خراب و تحقیر کردی، چون یه نمکنشناسِ بیچشمروئی.
اگه ناپل نبود، الان داشتی توی پونتی روسی تنفروشی میکردی.
تنفروشی رو مامانت میکرد. کی بهت اجازه داد باهام خودمونی حرف بزنی؟
سی میلیون منو بده، عوضی.
گرتا کول، برو کیرهاشون رو بخور.
ولم کن! ولم کن!
لعنتی…
گمشو!
کیه این لعنتی؟ - من پارتنوپهام.
فلورا مالوا منو فرستاده. - چی میخوای؟
موهاتو آوردم برات.
بیا تو.
پالتوتو دربیار.
بشین.
میدونی که فلورا مالوا به سکس مقعدی علاقه داره؟
ولی ایرادی توش نیست.
چه شب گندی!
مردای بیادب و زنای بینزاکتی که فکر میکنن باکلاسن.
این شهر هیچوقت باکلاس نمیشه.
توی حرفام زیادی تند رفتم؟
چیکار کنم؟ خوشم نمیاد برگردم توی این چاهِ لعنتی.
فقط یادمه که یه زمانی کونم پارهپوره بود.
بوسیدن یه دهنِ خوشگل و بعد فهمیدن با زبونت که دندونی توش نیست.
عشقای فقیرونه.
فقط همین یادم مونده از این شهر
و مادرم که همیشه آماده بود منو بندازه جلوی هر کسی. ولی ولش کن.
با این حال، ما به چیزی نیاز نداشتیم.
حتی دندون هم نه.
عشقای فقیرونه.
شاید، شاید هم بهتر بود اینطوری.
فلورا مالوا گفت که میخوای بازیگر بشی.
خوشگل و بهیادموندنی هستی، ولی چشات خاموشه.
شادی نداری، عزیزم.
دوربین اینو قبول نمیکنه.
بیخیال این چرتوپرتای بازیگری شو، به دردت نمیخوره.
بعد منو نگاه کن؟
به نظرت خوشحالم؟
با این حال، من از همشون مهمترم.
کص توش.
روبرتو کریسکوالو.
از حرفای گرتا کول خوشت اومد؟
به نظرم…
خاص بود.
هرچی گفت دربارۀ این شهر حقیقت داشت.
حدس بزن من کیام.
منتظرتم، روبه.
روبرتو.
روبرتینو. - "تو پادشاه ناپلی".
خوشتیپ.
بیا اینجا، بیا اینجا.
شب همگی بخیر. بیاین اینجا، بیاین.
چند نفرین؟
برای تو. - مرسی.
برای تو. - مرسی.
ببین اون چقدر خوشگله. سلام، کوچولو.
چه خوشگل! - انگار خودِ مدوناست.
انگار سوفیا لورنه. - وای خدایا، واقعاً.
مرسی.
شببخیر.
آقایون، لطفاً یکم جا بدین. ممنون.
چطورین؟
چطورین؟
روبرتو. برگشتی؟ چقدر خوشتیپ شدی!
اون مادر جندهت، جیجونه!
چیرو کریسکوالو و ویتوریا از کازامیکیولا آیندهان،
امید مان.
وارثی که به دنیا میارن، نمادِ صلحمون میشه.
از دو خانوادۀ بزرگ، کریسکوالو و کازامیکیولا،
امشب قویترین خانوادۀ جنوب شکل میگیره.
یه اتحاد بزرگ.
حالا میتونین بشینین.
بفرما بشینیم. - چی شده؟
اتحاد بزرگ. - یعنی چی؟
پدر، شروع کنیم.
به نام پدر، پسر و روحالقدس.
خدا برکتتون بده. حواستون باشه.
چی زل زدی به من؟ اونو نگاه کن، ببوسش.
شروع کنین به لمس کردن هم.
نمیتونم اینجوری.
چرا نمیذارین برین؟ - این دفعه باید مطمئن بشیم.
ویتوریا، همونطور که اون شب نشونت دادم.
ها؟
بجنب.
پنج. - چهار.
سه، دو، یک.
داری میلرزی.
سردته؟
نه.
هیجانزدهم.
من اینجا به دنیا اومدم.
سال 1975
توی آب.
به چی فکر میکنی؟
خودم خبرت میکنم.
"با در نظر گرفتن امتحانات برگزارشده
و بررسی پایاننامه همراه با دفاعیۀ مربوطه،
کمیسیون، آزمون فارغالتحصیلی شما رو با این نمرات تأیید کرده:
جوزپه آرکو، ۹۶ از ۱۱۰. الیزا مارتی، ۹۸ از ۱۱۰.
آرتورو براکو، ۸۶ از ۱۱۰. ماریا بونو، ۹۰ از ۱۱۰.
پارتنوپه دی سانگرو، ۱۱۰ با تقدیر از ۱۱۰،
با تحسین کمیسیون، اجازۀ چاپ و بوسۀ دانشگاهی."
آفرین! - ممنون.
میخواین بوسۀ دانشگاهی رو بهم بدین؟ - دیر فارغالتحصیل شدین.
بهم القا کرده بودن که میتونم بازیگر بشم.
ولی با بالاترین نمره فارغالتحصیل شدم.
پایاننامۀ منو هم پاره میکنین؟ - نه.
خبر خوبیه؟ - آره.
اگه جدیتر روش کار کنین،
میتونه ارزش چاپ داشته باشه.
چی؟
بخش کلی دربارۀ تأثیر فرهنگی معجزه در جوامع پیشرفته،
عالیه.
خوشحالم که اینو میگین، چون یه چیزو فهمیدم.
همۀ ما حداقل یه چیزو فهمیدیم.
میخوام مسیر دانشگاهی رو ادامه بدم.
- حس میکنم این راه منه. - مطمئنی؟
ببین، آخرش مثل من میشی.
مگه عالی نمیشه؟
نه.
استاد، هنوز نگفتین که واقعاً انسانشناسی چیه.
ماه مِی بیاین پیشم.
استاد.
ممنون.
این یه مشکله که هرکسی باید خودش حلش کنه.
عاشق که بشی، بالاخره میفهمی.
چطور؟
وقتی میبوسی، میبوسی.
با آلفردو، هیچوقت چیزی حس نکردم.
مطمئنی؟ - آره.
ولی، اونم…
بیا عزیزم.
نگران نباش، طول نمیکشه.
لباستو دربیار.
چرا داری اسبابکشی میکنی؟ - حقوقم زیاد شده.
آخرش، من همیشه بچۀ یه خدمتکارم.
نه، دلیلش این نیست.
پارتِ،
توی این شهر فقط عذاب وجدان برام مونده.
تقصیر ما نیست که ریموند مُرد.
چرا، هست. - نه.
تقصیر توئه.
اون شب توی کاپری،
اگه تو حواسمو با بوسههات و نوازشهات پرت نکرده بودی،
ریموند هنوز زنده بود.
باید از چیزی که گفتی، خجالت بکشی.
من اسمم پارتنوپهاس، هیچوقت خجالت نمیکشم.
همیشه دنبال جملههای پرطمطراقی، نه؟
ترجیح میدی حرفای کلیشهای بشنوی؟
نه، حقیقتو.
حقیقت گفتنی نیست.
ریموند ضعیف بود.
ریموند بیاهمیت رو با حیاتی قاطی میکرد،
مثل بقیۀ آدمای این شهر.
جز من.
تو شهری که آدما توش برای چیزای الکی زندگی میکنن و میمیرن.
من از این شهر متنفرم.
بیرحم، مغرور و سرد شدی.
بزرگ شدم.
شاید تهش، هیچوقت نتونستی کسی رو واقعاً دوست داشته باشی.
تو.
اولین عشق من بودی.
شاید یه روز برگردم که آخرین عشقتم باشم.
نه، اینجوری نمیشه.
میدونی چی میشه؟
نه. - میری میلان، ازدواج میکنی.
یکی دو تا بچه میاری.
بعد چند سال، با زنت به مشکل میخوری.
اون موقع بهم زنگ میزنی.
بعد از مدتها، وقتی صدامو میشنوی،
میفهمی که مشکل من نیستم.
رابطت با زنت دوباره خوب میشه، همهچی برمیگرده سر جاش.
میدونی چرا، سندری؟
نه.
چون من فقط یه عشقِ جوونی بودم.
عشقای جوونی هیچ فایدهای ندارن.
فقط بهمون توهمِ بیخیالی میدن.
من چی گفتم؟
هیچ فایدهای ندارن.
باید برم، پارتِ.
چی شده، سندری؟
دیگه ازم خوشت نمیاد؟
سقط جنین غیرقانونی کردم، واسه همین دیر اومدم.
من مدیر مدرسه رو کشتم، واسه همین زود اومدم.
جفتمون هیچ مدرکی نداریم.
من هیچوقت تو رو قضاوت نمیکنم، تو هم منو قضاوت نکن.
بریم؟
کجا؟ - باید کمکم کنی امتحان بگیرم.
دستیارام تو کنفرانسن. - نمیدونم از پسش برمیام یا نه.
قانوناً، تو میتونی. درس دادن که چیزی نداره.
"یه استاد فقط کافیه یه جلسه از دانشجوها جلوتر باشه."
میدونی کی اینو گفته؟ - نه.
بیلی وایلدر، یه انسانشناس.
خیلی چیزا یادم نیست، سالها پیش امتحان دادم.
تو کتاب داری، اونا ندارن.
فهرستو نگاه کن، سه تا سوال انتخاب کن، آخرشم نمره بده.
خوشت میاد.
بریم، دیره.
آره، نسبیگرایی.
نسبیگرایی…
ممنون، خداحافظ. - خداحافظ.
اسپوزیتو لوچیا.
صبحبخیر. - صبحبخیر.
مفهوم ساختار از نظر لویاستروس.
بله.
اِهم…
بهتره دورۀ بعدی امتحان بدم.
دفترچتو بده.
نمرۀ کامل با تقدیر، میتونی بری. - ممنون.
هر بار که…
میخوای همین روش نمرهدادنُ
وقتی استاد رسمی بشی هم ادامه بدی؟
نه.
چرا اون دخترُ قبول کردی،
بهجای اینکه بذاری دورۀ بعد بیاد؟
دورۀ بعدی با یه نوزاد کوچیک برمیگشت.
دیگه هیچوقت برنمیگشت.
منم برنمیگشتم، اگه تو نبودی.
امیدوارم پشیمون نشم.
بذار یکی از اون ۱۵۰ تا دستیارِت بشم، پشیمون نمیشی.
سلام، ماروتا. - سلام، سارتر.
به نظرم روشنفکرایی که یقهاسکی مشکی میپوشن، باید اعدام بشن.
باید کمتر قاطعانه قضاوت کنیم،
چون بالاخره یه نفر با تبر میاد و میزنه تو سرمون.
باشه، پس فقط بگیم رِستلی لفاظی میکنه و پرمدعاست.
پرمدعا، قطعاً.
فکر کن، وقتی طلاق گرفت، گفت یه شقاق اتفاق اُفتاده.
از زنتون چی، استاد؟ خبری ازش نیست؟
یه مدت پیش، منو گذاشت و با یه دفترخونهدارِ شاد رفت.
تناقضه. معلومه که پشیمون شده.
برگشتین پیش هم؟ - نه.
بعدش فهمیدم
که دلم میخواد تمام وقتمو به پسرم اختصاص بدم.
پسرتون، بهم گفتن که… - برادرتون چجوری مرد؟
خودشُ ول کرد. - و شما؟ شما خودتونُ ول کردین؟
آخرین باری که پدرتون بغلتون کرده، کی بوده؟
دیگه یادم نمیاد.
از وقتی که برادرتون مُرد.
میخواین منو بغل کنین؟ - آره.
ببخشید.
سال 1982
باید باهاتون حرف بزنم. - منم باید چیزی بهتون بگم.
یه موضوع خصوصیه، ترجیح میدم خونۀ خودم ببینمتون.
باشه. - من با پسرم زندگی میکنم.
مشکلی نیست.
چیزی ازم نپرسین. - باشه.
اول شما بگین چی میخواستین بگین.
مجلۀ مطالعات انسانشناسی
ازم خواسته یه مقاله دربارۀ معجزۀ سن جنارو بنویسم.
قبول کردم، به نظرم خیلی جالبه.
قرار ملاقات با تِسورونه گذاشتم. - خوب میشناسمش.
مراقب باشین، عوضیه.
از چه نظر؟ - از هر نظر.
شما چی میخواستین بگین؟
بهزودی بازنشسته میشم.
خبر خوبی برام نیست. - اتفاقاً هست.
بهزودی آزمون استخدامی برای استادی توی ترنتو برگزار میشه.
دوست دارم شما شرکت کنین، احتمال بردنتون زیاده.
یکی دو سال اونجا باشین، بعدش میتونین برگردین ناپل و جای منُ بگیرین.
نظرتون چیه؟
من عاشق ناپلم.
پس دستیارای شما چی؟ - استاد تمام نمیشن،
همچنان دستیار شما میمونن، اگه بخواین.
منم یه دستیارم. نه، شما یه چیز دیگه این.
شما شبیه منین.
چرا این کارارو برای من میکنین؟
چون میتونین یه انسانشناس فوقالعاده بشین،
حتی اگه هنوز ندونین انسانشناسی چیه.
حالا،
دلیل اصلیای که خواستم بیاین.
اینه که شما رو با...
مراقب تسورونه باشین، اون آدم شیطونه.
من دیگه حوصله ندارم معجزه کنم.
هر سال، همۀ این مسئولیت فقط روی دوش منه.
همیشه همون داستان.
اگه خون حل نشه، تقصیر کیه؟
معلومه، تقصیر من.
نمیدونی چه استرسی داره. - نه، ولی میبینم.
استرسو با رنگ مو چجوری جمع میزنی؟
این یه سرگرمیه. تو سرگرمی نداری؟
نه.
حتی نداشتنِ سرگرمی هم یه جور سرگرمیه.
تو با ماروتا کار میکنی؟
حالش چطوره؟
سخت میشه فهمید.
ماروتا کمتر از اون چیزی که نشون میده، مرموزه.
فقط یه پسر مشکلدار داره.
اوهوم… شما که مرموزترینین، درسته؟ - معلومه، چه سوالیه!
من کشیشم.
یه جای عالی برات پیدا کردم برای دیدن معجزه،
جوری که هیچچیز از نمایش از دستت در نره.
چی؟ همینجوری داری میری؟ گنجِ سن جنارو رو نشونم نمیدی؟
الان وقت ندارم، باید برم آمپول خونُ ببینم.
سن جنارو، برای من دعا کن.
سن جنارو، برای من دعا کن.
درود بر تو ای مریم، سرشار از فیض، خداوند با توست.
تو در میان زنان مبارک هستی، و میوهٔ رحم تو، عیسی، مبارک است.
ای مریم مقدس، مادر خدا، برای ما گناهکاران دعا کن.
خداوندا، رحم کن.
سن جنارو، برای من دعا کن.
سن جنارو، برای من دعا کن.
سن جنارو، برای من دعا کن.
درود بر تو ای مریم، سرشار از فیض، خداوند با توست.
تو در میان زنان مبارک هستی، و میوهٔ رحم تو، عیسی، مبارک است.
ای مریم مقدس، مادر...
این چیه؟ - خونه.
هل ندین. - کمکش کنین.
سن جنارو!
معجزه کردی، سن جنارو!
مرسی، مقدس من! منو انتخاب کردی!
این زنه رو سریع ببرین بیرون!
برو بیرون! برو!
مقدسِ من! - برو بیرون!
هرچی میتونن از خودشون درمیارن.
حالا نوبتِ پریودِ ساختگیه!
هر کاری میکنن که توجهُ از من منحرف کنن.
از سن جنارو؟ - نه، از من.
خستهام، داغون، له.
انگار تو باید معجزه میکردی.
از کجا میدونی که نکردم؟ - آه.
حیف که خون حل نشد.
سال بعد حل میشه.
میخوای یه دور تو کلیسا بزنیم؟
مسیح زیادی دوست داشت و توی عشقش غرق شد.
عشق همینه، قابلکنترل نیست.
برای همینه که از عیسی تا خوانندهها،
همه سعی میکنن یه راهی واسش پیدا کنن.
تو زیادی دوست داری یا خیلی کم؟
تمام فرقش همینه.
همهش درهای دروغینن.
نفسم بالا نمیاد.
اینه کاتولیسیسم.
آزادی از درها رد نمیشه. - اوهوم…
از کجا رد میشه؟ - رد نمیشه.
گنجِ سن جنارو رو نشونم میدی؟
الان وقت ندارم.
باید برم یه مهمونی، میخوای باهام بیای؟
همۀ اون دفعاتی که میخواستی گریه کنی و خودتو نگه داشتی…
فقط اینجا، توی کلیسا،
آزادی داری که خودتو رها کنی.
چرا باید گریه کنم؟
چون مادر شدن همیشه دنبالت بوده و تو ازش فرار کردی.
این خونه رو دوست داری؟ - خوب اینجا رو میشناسم.
جناب کاردینال، خیلی ناراحتم که نمیشه معجزه رو جشن گرفت.
چه کوفتی شده؟ - هیچی، چیز مهمی نیست.
یه خودنما، یه زن گستاخ، اومد نمایش اجرا کرد.
سن جنارو حواسش پرت شد و هیچ کاری نکرد.
این شد.
اگه تونستی، یه نوشیدنی خوب برام بیار.
مامان!
مامان!
مامان!
مامان!
مامان!
مامان!
چند سال پیش، شب سال نو بود،
دیدمت.
توی آب عشقبازی کردی.
نه، من نبودم. - چرا، خودت بودی.
پارتنوپه.
جناب کاردینال، به چی فکر میکنین؟ - به مادرم.
اون همهچیو میدونست.
وقتی همهچیو بدونی، زود و تنها میمیری.
با چیزهایی آشنا میشی که قابلگفتن نیستن.
یه سرگیجۀ عجیبه.
خدا محدود بود، نتونست ما بچهها رو اونجور که باید سرگرم کنه.
فقط یهبار واقعاً جدی گرفت، وقتی که کودکیِ شادُ آفرید.
جایی که همهچیز سبک و پاک بود.
بعدش حواسش پرت شد، خودشُ رها کرد،
و دنیایی که توی بچگی میشناختیم،
یهویی، بدون هیچ هشداری،
تحلیل رفت.
دنیاها…
دنیاها خسته میشن.
خب، دخترا، بسه دیگه.
یه نوشیدنی لازم دارم، نابود شدم.
پارتنوپه!
فرمانده، منو شناختین.
فراموشت کردن غیرممکن بود.
یادتونه میخواستین باهام ازدواج کنین؟ - هنوزم وقت هست، اگه بخوای.
فرمانده، شما خیلی تند میرید.
اول به یه دورۀ طولانیِ عشقبازی نیاز دارم.
عشقبازی طولانی؟ اون خواهر احمقت عشقبازی طولانی میخواست!
تو یه ناقلایی.
یه ناقلا.
تو یه زن کمیابی. - چرا؟
چون از زیباییت سوءاستفاده نمیکنی.
شما اشتباه میکنین، فرمانده. - نه، نه.
پدر و مادرت چطورن؟
وقتی برادرت مُرد، اونا هم مُردن.
و من گم شدم.
از همه خداحافظی کردم.
هر وقت خواستی، حاضرم گنجِ سن جنارو رو نشونت بدم.
گنجِ بزرگِ سن جنارو.
آخرِ زندگی، فقط طعنه و کنایه باقی میمونه.
چه فکر احمقانهای! شبیهِ یه یادگار شدم.
شبیهِ یه قدیسه شدی.
توی یه زن چی رو دوست داری؟
کمرشو. بقیهش فقط پورنوگرافیه.
باید خودتو به من بسپری، پارتنوپه.
آه، واقعا؟ بشنویم، چرا؟
چون بدن من ساخته شده که رد بشه.
ولی رد کردنم زیادی کلیشهایه.
اما تو… تو بلدی یه زن شگفتانگیز باشی.
من یه زن معمولیم.
تو همیشه جواب تو آستین داری.
باشه،
باید به این قانع بشم که فقط یادتُ نگه دارم و خوابتُ ببینم.
اگه بخوام خودمو به تو بسپارم، برای این نیست که شگفتانگیز باشم،
بلکه چون ازت خوشم میاد.
از من چی رو دوست داری؟
گستاخیتو.
من بهش میگم هنرِ فریبندگی.
میخوای بدونی دارم به چی فکر میکنم؟ - نه.
چون خودم میدونم.
خب، به چی فکر میکنم؟
به همۀ چیزای دیگه.
تو مثل معجزۀ سن جنارو میمونی.
یه راز.
یا یه کلاهبرداری.
حالا بیا عشقبازی کنیم.
عجله نکن.
باید آرومآروم به خدا نزدیک شد.
به زودی کُنگرۀ انتخاب پاپ برگزار میشه.
خیلی به خدا نزدیک میشم که دیگه نتونم باهات در ارتباط باشم.
چه حیف!
ولی خب، چیکار میشه کرد؟
تصمیم گرفتم که پاپ بشم.
اون بقیۀ چیزایی که داشتم بهش فکر میکردم چی بود؟
زمان که کنار درد میگذره.
یا شاید هم اینطور نیست.
یا شاید هم اینطور نیست.
با «تِسورونه» چطور پیش رفت؟
حق با تو بود، اون مرد واقعاً شیطونه.
نه، فقط یه اغواگره.
به هر حال، شما رو صدا زدم که بگم وقتش رسیده.
میخوام بازنشسته بشم.
مطمئنم دانشگاه یه جشن بزرگ براتون میگیره.
من هیچوقت عاشق جشن نبودم.
به پیشنهاد «ترنتو» فکر کردین؟
من نمیتونم استاد انسانشناسی بشم،
اگه هنوز دقیقاً ندونم انسانشناسی چیه.
انسانشناسی یعنی دیدن.
همین؟
یعنی انقدر ساده بود؟
پس انگار من کل زندگیم این کارو کردم.
دیدن خیلی سخته،
چون آخرین چیزیه که یاد میگیریم.
کی یاد میگیریم ببینیم؟
وقتی که همۀ چیزای دیگه از بین میرن.
همۀ چیزای دیگه چیه؟
عشق، جوونی،
میل، هیجان، لذت،
و اون احتمالِ دور که یه بار دیگه بتونی بخندی
به یه مرد محترم که توی خیابون میلغزه و زمین میخوره.
حالا با من بیا. - کجا؟
برای دیدن.
ما زیر یه آسمونیم و همهمون میتونیم اشتباه کنیم.
خب، دو هفته پیش،
اگه یکی از این کارشناسهای جامعهشناسی،
انسانشناسی جنایی، اتحادیههای کارگری، مزخرفشناسی،
یه حرکتی…
بابا، گفت «مزخرف».
آره، استفانو، آقا گفت «مزخرف».
…یکم چشماشون رو روی سابقهدارها میبستن که…
سلام. - سلام.
از آب و نمکه. - مثل دریا.
خیلی قشنگه. - آره، خیلی قشنگه.
خداحافظ، پارتنوپه.
سلام. - سلام.
من هیچوقت اون امتحان رو با شما یادم نمیره.
وقتی ازتون پرسیدم میتونم برم دستشویی، شما گفتین:
«به دانشگاه که میای، قبلاً باید جیش و پیپیتو کرده باشی!»
اون دوستپسرت بود؟
چقدر مونده؟
دو روز دیگه میزام.
اسمش چی میشه؟
اگه دختر باشه، دوست دارم اسمشو بذارم مثل اسم شما.
پارتنوپه.
نه.
هیچچیزی از زندگی خصوصیتون نمیدونیم، استاد.
چیز زیادی هم برای دونستن نیست. - ولی ما بازم میخوایم بدونیم.
میشه چندتا سؤال شخصی بپرسیم؟
بله، البته.
میتونستین دو سال توی «ترنتو» بمونین و بعدش برین «ناپل» درس بدین.
ولی چهل سال اینجا موندین، تا زمان بازنشستگی.
چرا؟
خب، همونطور که میبینین، عاشق «اسپِک» شدم!
چرا ازدواج نکردین؟
چون هیچکس هیچوقت جدی ازم نخواست.
بچه؟
ببخشید.
حواسم پرته.
یا شاید نتونستم سؤالای درستی از خودم بپرسم و…
حالا چی کار میکنین؟
حالا… حالا…
سال 2023
آفرین!
پارتِ!
به چی فکر میکنی؟
به چی فکر میکنی؟
خودتو بسپار به تابستونی که بینقصه،
ما هم زیبا بودیم و هم غمگین.
شاید قشنگترین چیز همین جوونی بود.
ولی زود گذشت.
من هم غمگین بودم، هم سبکسر، هم مصمم، هم بیحوصله،
مثل ناپل،
جایی که برای همهچی جا هست.
من زنده بودم و تنها.
به چی فکر میکردم؟
عشق برای زنده موندن…
عشق برای زنده موندن،
یه شکست بود.
یا شاید هم اینطور نبود.
پارتنوپه
!با ما همراه باشین Telegram: @sands_movie
و در هر حال، خدا دریا رو دوست نداره.
یادتون بمونه، خدا دریا رو دوست نداره.
خداحافظ.
ترجمۀ اِمجی JustMJ
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.