Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
فیلم بردار:دانیل مایر
فیلم نامه:میشل فسلر
داستان گو:میلن فارمر
آهنگساز:لوران پرز دل مار
کارگردان:میشل فسلر
ترجمه و زیرنویس:مهران واعظی
بامبی داستان زندگی در جنگل
جنگل در بهار مانند شکم مادر سرشار از زندگی ست
که در آن هزاران قلب کوچک می تپد
هر اندازه هم که کوچک باشد، زندگی بزرگترین راز است
و برای آشکار کردن آن راز، گاهی باید گوشها را تیز کرد
این قلب کوچک تپنده, قلب بامبی ست
-به دنیا آمدن شازده کوچولو یک رویداد جادویی است
به ویژه برای یک کلاغ کمی کنجکاو
نخستین بامداد زندگی اش، بامبی میتوانست راه برود
این غریزه است، از نیاکانش سرچشمه گرفته است
همچون آوای کوچکی که او را در رویارویی با همه خطرات همراهی می کند
خطراتی که کم نیستند
گرچه در روزهای نخستین هیچ چیز نمی تواند جای مراقبت مادر را بگیرد
بامبی و خانواده اش بزرگترین حیوانات در کل جنگل هستند
و آوای کوچک درون بامبی به او می گوید که گاهی خطر از سوی جانداری کوچکتر از خودش است
بامبی هنوز چیزهای زیادی است که باید یاد بگیرد
باران بوهای خوش طبیعت را در هم می آمیزد
نمایش آتش بازی از بوی خوش که حس بویایی را بر می انگیزد
یک روز، تنها با بوییدن، بامبی خواهد توانست نزدیک شدن تهدیدها را حس کند
تا آنروز،اکنون او می تواند روی مراقبت مادرش حساب کند
و یک فرشته نگهبان، که آماده خیس شدن برای اوست
به زیر بام سبزرنگ، بامبی از دید پنهان است
لکه های سفید پشت او شبیه لکه های خورشید ست
یک استتار واقعی
در چمنزارها دیگر هیچ چیز از او محافظت نمی کند
خطر تنها انسان است
و در چمن زراندود شده از خورشید، او میتواند آنها را بیابد
بامبی هرگز نباید فراموش کند که انسان در کنار جنگل زندگی می کند
ارزش این را دارد که برای پرسه زدن در میان گل ها کمی ریسک کنید
رهایی به شما بال می بخشد
عقاب هر از گاهی به جنگل نگاه می اندازد
یک ندای درونی کوچک به بامبی میگوید که پنهان شود
غریزه از او پاسداری میکند
بامبی برای نخستین بار ترس را تجربه میکند
چه بسا ترس گاهی جانتان را نجات میدهد
مادرش هر از گاهی ناپدید می شود
از اینرو چیزهای زیادی وجود دارد که بامبی باید خودش یاد بگیرد
این آغاز استقلال یافتن است
بامبی بخشی از یک خانواده بزرگ است
و او باید جایگاه خود را در میان همنوعانش پیدا کند
او نیز روزی شاخ های بزرگی خواهد داشت
بالیدن به معنای تغذیه کردن خود است
چشمهایت را باز کنی
همه چیز را بچشی
و مهمتر از همه به مادرش نگاه کند
این همان چیزی است که یادگیری نامیده میشود
بامبی به دیگران و تفاوت های آنها پی میبرد
این گوناگونی است که دنیا را زیبا می کند
هیچ دو نفری شبیه هم نیستند
کنجکاوی هم آنچنان خطای بزرگی نیست
شاید شما با یک راکون سمج سر و کار داشته باشید
پس از چند هفته با هم بودن، بامبی به اندازه کافی بزرگ شده است که دوباره به گروه بپیوندد
و با اندکی خوش شانسی، یک دیدار خوب داشته باشد
گاهی
براستی شبیه هم هستید
و یک شراره دوستی پدید می آورد
هنگامی که دو قلب کوچک شتابان میدوند
نرم خویی به ماجراجویی تبدیل میشود
و از مرز بین ماجراجویی تا بی پروایی
به تندی عبور میکنند
سایه ی یک انسان بروی شادمانی بامبی می افتد
او هر آن میتواند در جنگل پیدایش شود
اما خوشبختانه چشمان مراقبی حضور دارد
تابستان در اوج است
خورشید سوزان بر روی سرشان میتابد
و سایه میتواند بسان بهشتی باشد
اگر حشرات آرامش آنها را بهم نزنند
روزها سپری میشوند
و اگر آسودگی خیال تابستان شادی بخش دلها ست
بامبی باید همواره هشیار بماند
هرچند گاهی با بی پروایی از مادرش دور میشود
به زیر نگاه مراقب یک مادر
دگرگونیهای آسمان هم یک بازی میشوند
هیچ چیز به زیبایی این پیوند شکوفا نیست
برخی شبها شگفت انگیز هستند
دختران کوچک از خواب برخاستند
کرمهای شبتاب گویی ستاره هایی هستند که از آسمان فرو افتاده اند
همچون چشمان جغد در شب، نگاهی پر مهر بامبی را همراهی می کند
در گوشه ای کوچک از یک یاد
خاطرات تاخوشایندی پنهان است
- تجربیات زندگی را به اشتراک بگذارید، چه بسا دلهره آور ترین آنها
این یک راه خوب برای جلوگیری از تله هایی است که بوسیله انسان کار گذاشته شده
گرگ.. می تواند ترسناک باشد
هر چه باشد او جد سگ ها است
بسان یک سگ بزرگ ماقبل تاریخ
و سپس مانند همه حیوانات جنگل
هر آنچه خیلی دوست دارد را میخورد
چه بسا خوراکش کمی ترسان است
از بدو تولد حضور پدرش باعث آسودگی خاطر بامبی بوده است
هنگامی که کوچک هستید، مهم است که احساس امنیت کنید تا اعتماد به نفس به دست آورید
و بامبی به اعتماد به نفس نیاز دارد
تا به نوبه خود پادشاه جنگل شود
بامبی اکنون شش ماهه است
زمان لکه هایی را از روی پوشش خز او زدوده است
یک غرش همه جنگل را به لرزه می اندازد
آن غرش گوزن نر است
برای نخستین بار
بامبی در می یابد که چگونه غریزه گوزنهای نر را به مبارزه میکشاند
پدرش و گوزن نر دیگر بر سر یک گوزن ماده شاخ به شاخ میشوند
هنگامی که بامبی بزرگ و قوی شود و بروی سرش شاخ در بیاورد
او نیز مبارزه خواهد کرد
با بزرگ شدن بامبی، او تغییر می کند
و همراه با آن، جنگل هم دگرگون میشود
حتی در زیر باران، پاییز رنگ ها را شعله ور می سازد
و هم قلب بامبی را
اما بامبی متوجه می شود که فصل جفت گیری یک روز به پایان می رسد
برای هر چیزی زمانی وجود دارد
ناراحتی جاندار دیگری را احساس کنی
ولی کاری از دستت بر نیاید
هنگامی که صدای درون شما خاموش است
نمیدانید که چه کاری باید انجام دهید
حس بویایی بامبی بسیار قوی شده است
برخی از بوها مانند یک فال نگران کننده هستند
یک حضور تهدیدآمیز در جنگل سر بر می آورد
مادر بامبی این تهدید را میشناسد
برای بامبی، کنار آمدن با نبود مادرش یک آزمون دشوار است
اندوه,گویی سرما درونت را در بر گرفته
او هنوز نمی داند که این اندوه همیشگی است
درسهای مادرش برای همیشه در یادش می ماند
این به مانند "نیروی زندگی" برای بامبی است
و خوشبختانه
او تنها نیست
مکان های پنهان زیادی در طبیعت وجود دارند
که تنها خرد یک پدر می تواند آنها را آشکار سازد
آنجا
رویش داروهای جادویی
گیاهانی که مرهم و شفا بخشند
حتا برای عمیق ترین زخمها
گیاهان باعث میشوند سرش گیج برود
اما بامبی را بی درنگ درمان میکنند
پس از افتادن شاخ گوزن
یک نویدبخش خوش حال کننده است
که در سال بعد حتی بزرگتر از آن باز رشد میکند
و بچه گرازها، هیچ چیز آنها را از تفریح باز نمی دارد
و هنگامی که هر دو با هم هستند
کنار آمدن با همه چیز آسانتر میشود
بامبی فراموش کرده که هر چیز میتواند آنها را از هم جدا کند
همین بس است که یک مزاحم غیر منتظره
همدست بامبی را برماند
بامبی به اندازه کافی قوی است
دوباره تنها
صدای کوچک درونش به او می گوید که امیدت را از دست نده
زندگی میتواند گاهی آکنده از مانع و مشکلات باشد
با چیرگی بر هر چالشی به ما یاری میرساند تا بیشتر رشد کنیم
با یک سال زندگی در جنگل, بامبی
ماجراهای زیادی را از سر گذرانده است
برای گوزن های نر و ماده هیچ مرزی وجود ندارد
هر طور که بخواهند می آیند و می روند
با پیروی از غریزه اش، که مطمئن تر از خودش است
بامبی تنها یک ایده در سر دارد
بدنبال آنی بگرد که در قلبت جای دارد
و بامبی جستجو می کند
دوباره جستجو کن, شاید نزدیک تر شده باشد؟
انسان موجود عجیبی است
چه ایده خنده داری برای به بند کشیدن حیوانات
رهایی,کنار هم بودن,در خوشبختی شنا کردن
بازپس گیری قلمرو و خانواده خود
هیچ چیز دلپذیر تر از آن نیست
مگر آنکه در نگاه نخست دلداده بشوی
با سپری کردن 2 سال با یکدیگر و آسوده خیالی
هنگامی که زمان به آرامی میگذرد
ندای درونی که خطرها را هشدار میدهند,آرام میگیرند
زمان بامبی را آگاه کرده است
که هنوز چیزهای زیادی است که باید بیاموزد
باید همراه پدرت آنجا را ترک کنی
تا آزموده تر بازگردی
دو سال دیگر سپری شد
بامبی اکنون 4 ساله است
زمان آن فرا رسیده که برای خودش بشود
سلطان جنگل
اکنون زمان آن فرا رسیده که خودش از فرزندش نگهداری کند
داستان زندگی بامبی میتواند دوباره تکرار شود
شاهزاده کوچک جنگل
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.