Afrikaans
Akan
Albanian
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
برخی از رویدادهای به تصویر کشیده شده در این سریال ممکن است
واقعیتهای تاریخی یا شخصیتهای کتاب مقدس را به صورت دقیق بازتاب ندهند.
با این حال، ما در بازسازی برخی جنبههای تاریخ با دقت کوشش کردهایم،
اما از آزادیهای خلاقانه به منظور داستانپردازی نیز به کار شده است.
«امپایر بست تیوی با افتخار تقدیم میکند» ..:::EmpireBestTV.Com:::.
آنچه در خاندان داوود گذشت...
پادشاه داره خودش رو از دست میده. هر روز کمتر میشناسمش.
سموئیل!
هنوز کسانی هستن که خدایان دیگه رو میپرستن.
به کمکت نیاز دارم.
این آهنگ. خیلی زیباست.
شاید یه روز بتونم برات یه آهنگ بنویسم.
- میخوام یکی رو تعقیب کنی. - میخوای رد پای کی رو دنبال کنم؟
- سموئیل. - داوود. تدهین شده خداوند.
تدهین شده؟ به عنوان چی؟
پادشاه اسرائیل.
آهای؟
اینجا کجاست؟
آهای؟
چی دیدم؟
یه اتفاقی برام افتاد،
وقتی اون روغن رو ریختی.
یه چیزی دیدم.
یه جایی رفتم.
روح.
الان روی تو قرار گرفته، همونطور که قبلاً روی ابراهیم، اسحاق، یعقوب و موسی بود.
نه، نمیفهمم.
خب، لازم نیست چیزی رو بفهمی تا قدرتش رو حس کنی.
نه، ببخشید، ولی اسرائیل همین الانشم یه پادشاه داره.
یه پادشاه خوب.
شاید منظورت این بود که...
من تو رو انتخاب نکردم.
در واقع، سعی کردم هَشِم رو متقاعد کنم که اشتباه میکنه.
خدا فقط چیزی که الان هستی رو نمیبینه،
اون چیزی که خواهی شد رو میبینه.
اون میبینه...
چی شده؟
داوود.
قدرت زیادی در تو هست، حسش میکنم.
ظرفیت بزرگی، شور و اشتیاقهایی که در جهتهای مختلف میرن،
و این هم برکت تو خواهد بود و هم نفرین تو.
این چیزیه که میبینم.
صبر کن، میتونی پیش ما بمونی.
نباید اینجا دیده بشم.
برای تو امن نیست.
خب، پس بذار باهات بیام.
اونم برای من امن نخواهد بود.
چرا؟
اگه شائول از این موضوع باخبر بشه، سعی میکنه هر دوی ما رو بکشه.
داوود،
به زودی با جوابها برمیگردم، امیدوارم.
باشه.
سموئیل دیوونه شده.
- اگه نشده باشه چی؟ اگه نشده باشه چی؟ - این امکان نداره.
- پسرها. - اون کلام هَشِم رو میگه.
بس کنید!
هر چی میگه به حقیقت میپیونده.
حرفهایی که از وقتی بچه بودم درباره این مرد شنیدم.
پس خدا قصد داره ما بمیریم؟
نمیدونم خدا چه قصدی داره.
پدر، میدونم بهش احترام میذاری،
که قبل از دوران پادشاهان اسرائیل رو رهبری کرد،
ولی همه آدمها پیر میشن، همه شکست میخورن.
اون یه آدم معمولی نیست.
اون پیامبر خدای متعاله.
اون خطرناکه و هیچکس نباید بفهمه اینجا بوده.
اگه کسی تو روستا دیده باشدش...
باید پیش بزرگان برم. باید بهشون بگم.
نه، نه، نه، نه، نه، اونا نباید از این موضوع باخبر بشن.
الیاب، اینجا خونه منه.
- من تصمیم میگیرم چطور ازش محافظت کنم. - به حرفم گوش کن، پدر.
همهتون.
من به خاطر چیزهای کمتر از این آدم کشتم.
تو هم همینطور، ابیناداب.
میخوایم اینجوری بمیریم؟
به عنوان خائن.
پس، وفاداریت به این پادشاه
از وفاداریت به تنها خدای حقیقی،
یا به خاندان پدرت بیشتره؟
نه، اینطور نیست.
و این همون نکتهست.
پدر، برادرها،
هیچکس نباید از این موضوع باخبر بشه.
با داوود چیکار کنیم؟
تو کی هستی؟
کی...
اینجا کجا...
- هی! بیدار شو! - چیه؟
چی میخوای؟
خانواده به یه تصمیمی رسیدن، و...
...من باید بهت بگم.
میخواین منو به فلسطین تبعید کنین.
نه، در واقع میخوایم تو رو به مصر بفروشیم.
اونجا میتونی برای همه پیرزنها بنوازی
و فکر کنم بتونیم قیمت خوبی برات بگیریم.
مشکل اینه که میتونم ببینم که واقعاً این تصمیم رو دارین در نظر میگیرین .
میدونی که هدف من محافظت از این خانواده و رستگاری اونه.
میدونم.
پس نیاز دارم که تو این تپهها بمونی، حداقل برای مدتی.
این کار رو برای من بکن.
برادر، خواهش میکنم.
ممنون.
برای چی؟
برای اینکه منو برادر صدا زدی.
ولی اگه یه جوری...
الیاب، اگه یه جوری خدا واقعاً قصد داشته باشه که این...
نه. اون چنین قصدی نداره.
پس سموئیل چی؟
- اون پیامبر دیگه دورانش گذشته. - تو اینو نمیدونی.
تو هرگز نباید کلمهای از این موضوع به زبون بیاری.
دیدار سموئیل هرگز اتفاق نیفتاده.
ولی اتفاق افتاد.
و اگه کسی بفهمه، پادشاه دستور قتل تو و همه ما رو میده.
این چیزیه که میخوای؟
سربازها.
و یوآب.
تو همینجا بمون.
دستوراتی از خاندان شائول.
پسرعمو.
این چیه؟
یه احضاریهست.
با مُهر خود پادشاه امضا شده.
بیا آماده بشیم. بیا ابیناداب.
نه.
برای تو نیست.
چی؟
برای داووده.
«امپایر بست تیوی در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
« خاندان داوود » « قسمت چهارم: نغمهی موسی »
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
خواسته بودم تنها باشم.
ساعتها پیش.
منم پدر.
اجازه بده بمونم.
هیچ پادشاهی نباید تنها باشه.
پادشاه بودن یعنی تنها بودن.
خب، چطور میتونم بارهات رو سبک کنم؟
مادرت رو عصبانی نکن.
حالا دیگه زیادهخواهی میکنی.
چطوره یه روز مرخصی بگیری؟
با من.
یه میخونه میشناسم همین نزدیکی.
شراب و، زنها.
اش...
انتظار داری به مادرت بیاحترامی کنم؟
نه، نه، ولی...
میتونی فقط نگاه کنی.
اشبعل.
پدر.
یه فکری درباره جبعه داشتم.
چی میتونه این شهر رو به یه پایتخت باشکوه تبدیل کنه؟
این اواخر خیلی بهش فکر کردم.
بگو.
فکر میکنم باید بیشتر از یه دژ باشه،
باید مقصدی برای مردم ما باشه.
پس، تئاترهای بزرگی برای هنرها میسازیم.
بهترین هنرمندها و نمایشها رو از مصر، و حتی فراتر از اون میاریم.
سرگرمشون کن، و به خاطرش عاشقت میشن.
و پدر، این بهترین حواسپرتی خواهد بود.
این ایده عاقلانهایه.
و داشتم فکر میکردم که...
میتونم رهبری این کار رو به عهده بگیرم.
- یه هدفی داشته باشم. - اشبعل.
رهبری نقطه قوت تو نیست.
و...
اگه ده ماه زودتر به دنیا اومده بودم شاید این...
این قدرت رو داشتم.
پسرم، مسئله این نیست که کی به دنیا اومدی، مهم اینه که کی هستی.
پس من برای تو کی هستم؟
به موقعش هدفت رو پیدا میکنی، ولی فعلاً،
- لطفاً بذار به کار خودم برسم. - ولی پدر،
این فرصتیه که هدفم رو پیدا کنم.
برای یه بارم...
پادشاه جاودان باد.
- نه، تو... آروم باش! - به اندازه کافی صبر کردم.
یاهیر، آروم باش. آروم باش.
چی انقدر فوریه؟
یاهیر،
بزرگ قبیله دان.
باید باهات حرف بزنم، دوست من.
خصوصی.
شائول، خواهش میکنم، چرا منو رد میکنی؟
وایسا و به عنوان پادشاهت خطابش کن.
نمیایستم.
حد خودت رو بدون، ابنر.
خاندان شائول به من خیانت کرده!
ابنر.
اشکالی نداره.
حرف بزن.
چطور بهت خیانت کردیم؟
اعلیحضرت، خدا به خانواده من فقط یک دختر زیبا عطا کرده.
دینا.
اون یه عروس ارزشمند بود، مناسب یه نجیبزاده.
ولی حالا دیگه این غیرممکنه.
و این چه ربطی به خانواده ما داره؟
برادرت بی عفتش کرده.
و از کجا مطمئنی کار اون بوده؟
من دروغگو نیستم!
دخترم قسم میخوره!
شائول.
این چیه؟ کجا داری میری؟
این چیه؟
من هنوز تموم نکردم!
- من میخوام که بمونی! - میخوای؟
- فکر کردی کی هستی؟ - برادر.
نیازی به تو نیست.
به نظر میاد هست.
تو دختر و خاندان منو بیآبرو کردی.
دخترت کدومشون بود دوباره؟
همونی که پشتش قوز داشت یا اونی که چشماش چپ بود؟
اشبعل.
همین الان عذرخواهی کن.
متأسفم، واقعاً هستم، که چشمای دخترت چپه، من...
فقط...
تو به دختر این مرد رو بی عفت کردی؟
یعنی، احتمالاً، من...
وظیفه برادرته که با دخترم ازدواج کنه و خاندانهامون رو به هم پیوند بده.
من قطعاً قصد ندارم با یه زن بی عفت شده ازدواج کنم.
چطور جرأت میکنی؟
باید جبران بشه.
و اگه نشه،
قبیله دان دیگه به خاندان شما وفادار نخواهد بود.
- یاهیر، میتونیم در موردش صحبت کنیم. - نه. نه.
- بذار برات سادهترش کنم. - اشبعل.
خاندانهای ما هرگز به هم پیوند نخواهند خورد، یاهیر دانی.
اشبعل، ساکت باش.
پس من قانون موسی رو احضار میکنم.
نوشته شده.
عه خوندنم بلدی.
یا باید باهاش ازدواج کنی یا سنگسار بشی.
کی تو این قصر از مرگ حرف میزنه؟
پادشاه کجاست؟
پادشاه منو فرستاده.
من فقط با قدرت صحبت میکنم.
من به اندازه کافی قدرت دارم.
اگه قانون موسی رو احضار کنی، پس پسر من باید سنگسار بشه.
همه ما تحت قانون موسی هستیم.
حتی پادشاه.
بله. اما قانون موسی همچنین میخواد
که دختر تو هم در کنار پسر من سنگسار بشه.
این چیزیه که پیشنهاد میکنی؟
مگه قانون رو نمیدونی؟
من با پادشاه صحبت میکنم.
فردا برگرد و این موضوع رو حل میکنیم.
این دستور هیچ اعتباری نداره!
- پادشاه به اندازه کافی گرفته! - پدر. بس کن، من رسیدگی میکنم.
این درباره چیه؟
به من نگفت.
یوآب، اون برادر منه، حتماً یه چیزی میدونی.
من دستورات رو زیر سؤال نمیبرم، فقط اجراشون میکنم.
خانواده باشه یا نه.
بهتره تو هم اینو یادت باشه.
پسرعمو.
برای توئه.
من دیگه از شیر نمیترسم.
حالا تو هم دیگه نمیترسی.
آوا، مراقب گوسفندها باش.
نیازی به خداحافظی نیست.
دوباره میبینمت.
به زودی.
الیاب.
آذوقه برای راه.
هر کاری لازمه بکن.
از اون و این خاندان محافظت کن.
اوه، کدوم مهره رو میخواد حرکت بده؟
- کدوم؟ - ساکت.
- و باشه. - خیلیخب. بفرما.
فکر میکنی میخوان باهات چیکار کنن؟
اونا؟ چیکار میتونن بکنن؟ من شاهزادهام.
قوانینی هست که باید رعایت کنی، اشبعل.
آره.
خب، اونا، بهش چندتا گاو میدن، وفاداریش رو میخرن.
همه چی فراموش میشه، هر چی.
این...
امروز مادر رو دیدم.
ناراحت بود.
خب، مطمئنم منو میبخشه.
همیشه بخشیده.
نمیتونی اینکارو بکنی.
- چرا نه؟ - تقلبه.
- من... - به این یکی دست زدی،
- باید حرکتش بدی. - من...
باید حرکتش بدم؟
- باید. - باید...
میراب، من مجبور نیستم هیچ کاری بکنم.
نوبتت رو بازی کن.
منتظر چی هستی؟
اش، من میشناسمش.
من دینا رو میشناسم، و پدرش رو هم میشناسم.
تو واقعاً تحقیرش کردی.
و اگه نتونه از تو، از ما انتقام بگیره، پس سر اون خالی میکنه.
این چیه الان؟ چیکار داری میکنی؟
منظورت چیه؟
منظورم اینه که عواقبی داره.
- و مردم آسیب میبینن. - عواقب.
- من سعی دارم مراقبت باشم. - ممنون.
خیلی ممنون که روشنم کردی.
- نه. من فقط... - ممنون. حالا فهمیدم.
- حالا میدونم. - من نمیخوام...
تو کی هستی که به من بگی
- چطور رفتار کنم؟ - متأسفم، نمیدونم چرا اون حرف رو زدم.
بیا فقط بازی کنیم. بیا بازی کنیم.
نوبت منه.
آره...
میتونی... میتونی هر چی میخوای بازی کنی.
میخال رو پیدا کن، با اون بازی کن. من...
چیه؟
من یه اشتباه قضاوتی کردم.
چرا همه اینقدر تعجب کردن؟
- انگار نه انگار که یه خدمتکار رو کشتم. - بس کن.
- چرا باید این خاندان رو شرمنده کنی؟ - پس قرار نیست در موردش حرف بزنیم.
میخوایم وانمود کنیم هیچ وقت اتفاق نیفتاده، ولی من گوسفند سیاه خانوادهام.
تو گوسفند سیاهی.
خواهش میکنم.
خودت این بلا رو سر خودت میاری. زیادی حرف میزنی.
هر بار خودت رو تو دردسر میندازی.
دیگه حرف نمیزنی.
مادر، من خیلی حرفهای دیگه دارم.
پرسیدی برای من چی هستی.
و حقیقت اینه که از روزی که اولین نفست رو کشیدی،
تو چیزی جز یه نفرین نبودی!
تنهامون بذارین.
یادته وقتی بچه بودی، میرفتیم بزها رو تماشا میکردیم؟
البته.
تو یکی از اون سفرها آسمون خیلی آبی بود.
و تو پرسیدی میتونیم توش شنا کنیم یا نه.
پس پریدیم بالا و پایین، و دستهامون رو تو هوا تکون دادیم.
تو پریدی
خیلی بالا و افتادی، و زانوت زخم شد.
من بوسش کردم و قول دادم بهترش کنم.
و بعد روی چمنها دراز کشیدیم و...
به شکلهای توی آسمون نگاه کردیم.
یادته اون روز بهم چی گفتی؟
گفتی که من محبوبترینتم.
ولی، بعداً اون شب، مجبور شدم زخمت رو بشورم.
درد داشت و تو گریه کردی و گریه کردی.
سعی کردم توضیح بدم چرا باید تمیز بشه، ولی...
...تو گفتی که ازم متنفری.
اون شب
من هم گریه کردم.
من جوون بودم، مادر.
متأسفم.
نه، نه.
من متأسفم.
چون حالا باید یه زخم دیگه رو تمیز کنم.
یاهیر، بزرگ قبیله دان.
من هم میخوام قانون موسی رو احضار کنم.
انتخاب میکنم که پسرم رو به شهر پناهگاه عیندور تبعید کنم.
عیندور؟
نه. عیندور؟
مادر، عقلت رو از دست دادی؟ اونجا جای مجرمها و طردشدههاست.
نمیتونی!
برای خودت شهرهای پناهگاه تعیین خواهی کرد،
تا کسی که بی عفت کرده بتواند به آنجا فرار کند.
این شهرها پناهگاهی برای انتقامگیرنده خواهند بود.
این قانونه و این چیزیه که من انتخاب میکنم.
- خواهش میکنم، مادر. - نگهبانها.
نه، مادر. مادر، خواهش میکنم.
این از ریختن خون هر دو خاندان جلوگیری میکنه.
نه. نه!
وقتی وارد این شهر بشه، هرگز نمیتونه بدون پرداخت دِینش برگرده.
میدونم.
میدونی این قصر قبل از اینکه پدر تصاحبش کنه چی بود؟
یه زندان بود!
فکر میکنی میتونی پرده روی این دیوارهای سنگی آویزون کنی
و اونو به چیز دیگهای تبدیل کنی؟
هیچوقت یه خونه نبود!
خوشحالم که ازش خلاص میشم!
نه. مادر، نه.
نه، نه، نه. مادر، حتماً یه کاری هست که بتونی بکنی!
میتونی یه کاری بکنی.
خواهش میکنم! مادر! نه!
نه!
- اشبعل! - میراب!
اشبعل!
برو کنار. برو کنار! اش!
- اشبعل، صبر کن! وایسا! - متأسفم، خواهر!
هی، بسه.
ببخشید، خواهر، فکر کنم حق با تو بود.
ولی برمیگردی، مگه نه؟
نمیدونم.
چ... یعنی چی نمیدونی؟
امیدوارم خوشبختیای که لایقشی رو پیدا کنی.
امیدوارم تو یه گودال بمیری.
منم دلم برات تنگ میشه.
- باشه. باشه. قوی باش. - صبر کن. متأسفم.
مراقب مادر باش.
- دوباره میبینمت. - اشبعل.
بعداً میبینمت، خواهر.
سیلاس!
سیلاس.
سیلاس.
سیلاس!
- سلام. - حالت خوبه؟
مسیر جلوتر صافه.
سفر خوبی داشته باشی.
راه بازه.
دیگه بهت نیازی نیست، الیاب. برو سربازخونه.
یوآب.
پیشنهاد میکنم از دستور افسر مافوق سرپیچی نکنی.
نمیخوام از دستورت سرپیچی کنم، ولی از کنار برادرم تکون نمیخورم.
تا وقتی ندونم موضوع چیه.
یوآب.
بریم.
جلوی ملکهات تعظیم کن، چوپان.
- اسمت. - داوود.
ملکه من، اگه اجازه بدید، چرا اون اینجاست؟
برادرت؟
آوازهات حسابی پیچیده.
مشتاقم صدای سازت رو بشنوم.
که ساز بزنم؟
همین کافیه.
براش لباس جدید بیارید.
تو بمون.
گفت برید.
«زیرنویس پارسی اختصاصی وبـسـایـت امـپـایـربـسـتتـیوی»
وقتی شوهر بیچارهام در جنگ بود،
یه مار تو آستینش نیشش زد.
شفادهندهها میگن زهر باعث یه بیماری عجیب شده
که علائمش بیشتر ذهنیه تا جسمی.
یکی از دوستام، یه عارف، گفت رؤیای یه شیر رو دیده.
و یادم انداخت که در مصر، شیر بِس
خدای موسیقیه.
ببخشید ملکه من، ولی من فقط هَشِم رو میپرستم.
بله.
بله، بله.
ولی میتونیم از دیگران یاد بگیریم، مگه نه؟
حقیقت رو میشه تو جاهای زیادی پیدا کرد.
ولی اینو بدون، بیماری شوهرم باید بین این دیوارها بمونه.
وگرنه حریم خصوصی پادشاه رو به خطر میندازی.
و بهای این کار...
سنگینه.
نگران نباشید.
من، اوم، کل عمرم ناچیز بودم.
خوبه.
برو بیرون! بس کن!
نوبت توئه.
مالیاتی که ابنر پیشنهاد داد اجازه پروژههای جدید رو میده.
میتونیم خیلی زودتر پایتخت رو بسازیم.
حتی با من مشورت نکردی، فقط تصمیم گرفتی و فرستادیش بره.
ترجیح میدادی سنگسارش کنن؟
- بنواز. - اون یاهیر،
منو و خانوادهام رو تهدید میکنه.
- اگه اونجا بودم... - ولی اونجا نبودی!
سر هر کسی رو که بخواد تاج و تختم رو بگیره از تنش جدا میکنم!
هر کسی رو!
بعداً درباره این موضوع با ابنر صحبت میکنیم.
نه! نه!
- من از مردمم گدایی پول نمیکنم. - بنواز.
این دقیقاً همون کاریه که سموئیل میکرد.
پدر...
حالت خوبه؟
- بس کن! - متأسفم.
- بس کن. - اینجا رو، به من نگاه کن.
- تو میتونی تو چشمام نگاه کنی. - من تصمیمم رو گرفتم.
یه نفس عمیق بکش. باشه؟ منم باهات انجامش میدم.
دیگه حرفشو نزنید!
شاید یادت نیاد، ولی من...
من تو عروسی شنیدم که نواختی.
و فوقالعاده بودی.
برای... برای همین از ملکه خواستم تو رو اینجا بیاره.
پس فقط مثل اون موقع بنواز.
تو منو انتخاب کردی؟
آره.
ولی من هیچوقت جایی مثل اینجا ننواختم.
نمیدونم برای کی باید بنوازم.
خب پس فقط...
فقط برای من بنواز.
داوود، بنواز.
بهم گفت بهش نگاه کنم.
- منم نگاهش کردم. - مطمئنم همینطوره.
واقعاً گفت، باشه؟
و گفت که منو انتخاب کرده، و بعد من فقط خوندم،
و فکر کنم همه خوششون اومد.
- مستقیم به من نگاه کرد. به من! - عالیه، داوود، صبر کن.
و فوقالعاده بود.
و اون خیلی زیبا بود.
-داوود. - این اتاق منه؟
- اتاق خودم رو... - بسه!
خوش شانسی که زندهای.
ولی گوش کن، نباید توجه کسی رو جلب کنی.
نگاه کن!
میتونی کل شهر رو ببینی.
دیگه هرگز با شاهدخت حرف نزن. فهمیدی؟
اون با من حرف زد.
و فقط حرف زدن بود.
فکر میکنم سامسون هم فکر میکرد فقط داره با دلیله حرف میزنه
وقتی زیر ستونهای معبد له شد.
دلیله یه فلسطینی بود.
و میخال دختر پادشاهه.
حقیقت درباره تو هرگز نباید به گوش اون برسه.
میفهمم.
هر چه زودتر راهی پیدا میکنم تا از اینجا بیرونت ببرم.
تا اون موقع، نباید جم بخوری، نباید دیده بشی.
هی، جدی میگم.
بمون.
ملکه من، باید ازتون بپرسم.
اون پسر امروز، نوازنده.
چشه؟
روحش به نظرم...
عجیب بود.
چطور؟
اون فقط نور نداره.
تاریکی هم حس میکنم.
خب، اون یه استعداد داره.
اگه به پادشاه کمک کنه پس به هدفش رسیده.
اون فقط یه نوازندهست.
خیلی زیباست.
اینجا چیکار میکنی؟
شاهدخت.
نباید اینجا باشی، این مکان مقدسه.
ببخشید شاهدخت. من میرم.
نه.
نه، بمون.
گفتی اینجا زیباست.
چرا؟
اتاقی پر از کلام خدا.
پدرم نسخه خودش رو برامون تعریف میکنه، ولی،
همیشه آرزو داشتم جایی مثل اینجا رو ببینم.
تو عاشق کلماتی.
من یه شاعرم. با کلمات زندگی میکنم.
آدمها میمیرن، ولی کلماتشون زنده میمونن.
چه زیبا.
شاهدخت، این...
اوم...
باید نگهبانها رو صدا کنم؟
نه، اوم،
من اجازه میدم بمونه.
اوم، نذار کسی وارد بشه.
مگه قبیله شما در جشنها کتاب مقدس نمیخونن؟ در خیمه عبادت؟
شاید بخونن، ولی به من اجازه نمیدن باهاشون عبادت کنم.
چرا؟
اوه. داری چی میخونی؟
بیا، خودت ببین.
میتونی برام بخونیش؟
مگه...
مگه تو نمیتونی...
پدرم میتونه بخونه، ولی، هیچوقت وقت نذاشت به من یاد بده.
بیا، اوم، بذار این قسمت رو برات بخونم.
این نغمهی موسی هستش.
مردم اینو میخوندن؟
پونصد سال پیش، آره.
همیشه کنجکاو بودم بدونم اگه با موسیقی اجرا بشه چه صدایی میده.
بیا.
«ای آسمان گوش کن، که سخن میگویم.
و زمین کلام دهانم را بشنود.»
چه دلنشینه.
شاعرانهست.
اوم ...اینجا رو ببین.
«زیرا نام خداوند را ندا میکنم.
عظمت را به خدای ما نسبت دهید، زیرا او صخره است.
کار او کامل است، زیرا همه راههای او عدل است.
خدای حق.
و بدون بیانصافی، عادل و راست است او.»
اون نغمهی موسی بود؟
آره.
زیبا بود.
همیشه عاشقش بودم.
اتاق اشتباهی اومدی.
با من بیا.
ما رو خواستید، فرمانده؟
من تو رو خواستم، یوآب.
به الیاب میشه اعتماد کرد.
اون از خون منه.
و گاهی، خون باید علیه خون بچرخه.
تنهامون بذار.
بذار این رو بهت بگم،
فکر میکنم یه نقشه جدید هست
که قدرت رو از شائول بگیرن و به یه مدعی بدن.
و فکر میکنم از قبیله یهودا میاد.
ما به این تهدید پایان میدیم.
به هر قیمتی.
فرمانده.
الیاب، این یه افتخاره.
ما انتخاب شدیم.
که مردم خودمون رو بکشیم؟
برای تهدیدی که حتی نمیدونیم واقعیه.
من همین الان از وفاداریت گفتم.
نگو که اشتباه کردم.
اشتباه نکردی.
شایعه شده که سموئیل به سرزمین ما اومده.
اگه چیز بیشتری میدونستی، بهم میگفتی.
حتماً.
یوآب. الیاب.
به یه روستای مرزی دیگه حمله شده.
باید فوراً حرکت کنیم.
بله شاهزاده من.
بذارید وسایلم رو جمع کنم.
داوود، ما باید...
کجا داریم میریم؟
باشه.
بیا.
اوم، همه حق دارن بدونن چطور بخونن.
بیا. بیا.
اینا چقدر قدیمیان؟
بعضیهاشون، صدها سال.
کار ما اینه که اونا رو از گل و پوست
به بهترین پاپیروس مصری رونویسی کنیم،
تا برای همیشه دوام بیارن.
فکر میکنی موقع نوشتن میدونستن که ما اینجا خواهیم بود،
و این همه سال بعد کلماتشون رو میخونیم؟
معتقدم اونا رو برای ما نوشتن، آره.
چی ناراحتت کرده؟
هیچی.
میتونی بهم بگی.
اوم...
پدرم پادشاه عالیایه، ولی...
دیدنش تو این وضعیت اذیتت میکنه.
دیدن اینکه پدرت عقلش رو از دست میده باید...
نه، اون دیوونه نیست.
- این حرف رو نزن. -نه... متأسفم.
پدرت مرد بزرگیه و خوش شانسه که تو رو به عنوان دختر داره.
نه... تو نمیفهمی.
من فکر میکنم... داوود، من...
نگرانم که خانواده ما نفرین شده باشه.
نفرین؟
پدر تو تدهین شده خداونده.
اینطور فکر میکردم.
ولی نمیتونم جلوی این حس رو بگیرم که پیامبر ما رو رها کرده.
فکر میکنم خدا هم همینطور.
نه. اون رهاتون نکرده.
من حضورش رو اینجا تو این دیوارها و تو کلماتی که میخونی حس میکنم.
من هم حسش میکنم.
ولی تاریکی رو هم به همون اندازه حس میکنم.
و...
و این منو میترسونه.
وقتی مادرم مُرد...
من، من هم ترسیده بودم.
و خیلی تنها بودم.
نمیتونستم درکش کنم.
ولی راز و رمز بخشی از شناخت اونه.
و آوازهایی که درباره غم و مرگ میخونیم، اونا هم خدا رو تکریم میکنن.
من با موسیقیام به پادشاه آرامش میدم
و امیدوارم که به تو هم آرامش بده.
تو لایق پرستش شدنی.
من...
خوشحالم که اینجایی.
و بابت مادرت متأسفم.
منم خوشحالم که اینجام.
اوم، ببین، من...
اینو برات درست کردم.
اولین درسته.
بیا.
ممنون.
چی نوشته؟
ببخشید.
ببین، اینوری.
اوم.
داوود. نوشته داوود.
هیلا!
هیلا!
- سموئیل. - هیلا!
عزیزم، چی شده؟
فکر کردم از دستت دادم.
سیلاس رو کشتن.
کی؟
شائول.
میترسم حالا هم سراغ ما بیاد.
باید...
باید بریم.
- همین الان، برو وسایل رو جمع کن. - باشه. باشه.
فقط چیزهای ضروری.
برو! برو!
- وایسا! - هی! هی!
اون چیه؟
چرا وایسادیم؟
هی، چرا وایسادیم؟
نگهبانها!
دارن میان سراغمون!
نگهبانها!
نگهبانها!
نگهبانها!
هی!
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
تو اشبعل هستی.
شاهزاده اسرائیل.
- آره؟ - آره.
خوبه.
«امپایر بست تیوی کهکشانی از فیلم و سریال» .:::EmpireBestTV.Com:::. «در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
میای یا نه؟
«امپایر بست تیوی، حرفه ای ترین اپلیکیشن دانلود و تماشای آنلاین فیلم و سریال» .::: EBTV.App :::.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.