All language subtitles for Une.femme.a.sa.fenetre.1976.FRENCH.1080p.WEBRip.x264-VXT

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫تبدیل و ویرایش زیرنویس هارد ساب (چسبیده) به اس ار تی ‫AMIRHOSSEIN_7

‫این زیرنویس به سفارس کافه سینما (ستاره آبی) ساخته شده ‫و کاملا رایگان می باشد

‫هر گونه انتشار به نام شخص یا فروش این زیرنویس ‫مورد دارد و ناشر راضی نیست

‫برگرفته از رمانی به نوشته ی ‫پیر دریو لارشل

‫چقدر زیباست

‫بیستم آگوست ۱۹۳۶، دلفی، یونان

‫اگه شرایط فرق میکرد

‫میتونستی از معبد آپولون لذت ببری؟

‫مشکل اینه که

‫من همیشه، کم و بیشه توی همین شرایطم

‫من همیشه، کم و بیش ‫توی همین شرایطم

‫یعنی توی عمق وجودت اینهمه زیبایی اهمیتی برات نداره؟

نه اصلا

‫من دوست ندارم عاشق چیزی باشم که دیگه وجود نداره

‫و برای من به شکل جبران ناپذیری از دست رفته

‫به نظرت عاشق یه زن مرده بودن، یه جور انحراف نیست؟

‫ببین

‫معبد آپولون،

‫پارتنون

‫و بقیهی کلیساهای ‫غربی

‫همه شبیه مومیایی هایی هستن که در گذر زمان حفظ شدن

‫همه شبیه مومیایی هایی هستن که در گذر زمان حفظ شدن

‫وقتی من وارد آکروپلیس میشم یه حس خارق العاده از حیات رو درک میکنم

‫مثل همینجا

‫همین الان

‫مطمئنم یکی از جاهاییه که راز های یونان قديم داخلش ‫پنهان شده

‫جایی که میتونیم

‫علت وجود داشتنش رو بفهمیم

‫من همینطور باور دارم که در اینجا ‫زندگی جریان داشته

‫ولی دیگه وجود نداره

‫اینجا حس مردی رو دارم که به جایی که عاشقش بوده برگشته

‫ولی زندگی فقط خاطره نیست

‫زندگی یعنی فردا

‫من نمیدونم مردم توی روسیه چیکار میکنن آقای پوتروس

‫ولى بعید میدونم اونجا هرگز بتونن چیزی به زیبایی پارتنون بسازن

‫قبل از پارتنون یا حتی همزمان با اون

‫مردم همه جای دنیا معبدهایی برای محافظت از و ارزش مند ترین دارایی هاشون میساختن

‫یعنی خدایان و گنجينه هاشون

‫بعد از پارتنون

‫افراد دیگه ای شروع به ساخت کلیساهای جامع کردن

‫کاری که ما امروز انجام میدیم ‫قابل مقایسه با اونا نیست

‫ولی علتش ‫این نیست که دیگه معماری وجود نداره تا بسازتشون

‫بلکه دیگه خدایی وجود نداره ‫خوب که چی؟

‫خوب

‫پس مجبوریم خونه هارو برای ادما بسازیم

‫از این بابت خیلی آدمای ضایع و معذبی هستیم

‫نماي ‫نمایش ادیپ شهريار از سوفوكل اینجا اجرا میشده

‫نمایش ‫«رايديپ شهریار» از سوفوکل اینجا اجرا میشده

‫اواخر بعد از ظهرها

‫زمان نمایش رو اونقدر دقيق تنظیم ‫میکردن

‫که درست تو لحظه ای که ايديپ

‫متوجه میشه با محارم خودش مرتکب زنا شده، ‫و پدر خودشم کشته

‫و بخاطر همین، ‫چشمای خودشو از حدقه در میاره

‫نور سرخ خورشید

‫نور سرخ خورشید

‫پشت صخره های «فادریا» ناپدید میشده

‫و جای خودشو به یه تاریکی خاکستری رنگ میداده

‫تراژدی مورد علاقه ی من از سوفوكل، «آنتیگونه» هست

‫تراژدی مورد علاقای من از سوفوكله انتيگونه هست

‫داری غافلگیرم میکنی

‫من فکر میکردم بیشتر به كرئون علاقه داشته باشی

‫و همینطور به منافع ملی

‫عجب

‫بعد از ظهر دیروز تور مسکو

‫دادگاه محاكمه ی کامنف و زينورويف به خاطر شکایت استالين

‫و بقیه ی رهبران ارشد کمونیست شروع شد

‫و بقیه ی رهبران ارشد کمونیست شروع شد

‫همه ی این آدما دارن خودشونو به همچین جرائم غیرقابل تصوری متهم میکنن که چی بشه؟

‫همه ی این آدما دارن خودشونو به همچین جرائم غیرقابل تصوری متهم میکنن که چی بشه؟

‫چون دارن خودشونو برای منافع ملی فدا میکنن

‫چون دارن خودشونو برای منافع ملی فکر میکنن

‫.اگه واقعا گناهکار باشن چی؟ ‫غیر ممکنه

‫اگه واقعا گناهکار باشن چی؟ ‫غیرممکنه

‫حداقل نه به این شکل

‫چطور بود کامنف و زینوويف ‫باید شبیه هیولاهای توی سریالای ابکی تلوزیون

‫از انقلاب معروف ۱۷۸۹ شما هم

‫میشه نمونه های زیادی برای خیانت در انقلاب آورد

‫نه به هیچ وجه

‫چیزی که استالین میخوادي قدرت مطالقه

‫موضوع ساده ست

سرفوکل قبلا این ‫و داستانو تعریف کرده

‫و همینطور شکسپیر

‫یکبار دیگه مردم زیر بار منافع ملی له میشن

‫آقای بوتروس

‫شما دارین جوری که خودتون میخواین بهش ‫نگاه میکنین

‫بهتون میاد که بحث حقوق بشر رو پیش بکشین

‫شما خودتون از کجا اومدین؟

‫قدرت همنوعان ‫ما از کجا اومده؟

‫این فرهنگ طبقه مرفه شما اینقدر متمدن، اینقدر انعطاف پذیر

‫همه از وقتی میان که روبسپیر ایجاد کرد

‫از دیکتاتوری خونین بناپارت

‫شاید انقلاب باید فرزندان خودشو قورت بکه

‫تا بتونه به آرامش برسه

‫دوستت دارم

‫دوستت دارم

‫دوستت دارم

‫دوستت دارم

‫سایه ای پرمنفذ که پرتوهای نور همچون خار در آن فرو رفته بودند، اتاق را فرا گرفته بود

‫بر فراز روستا تنها خورشید بود که در این ساعت دیده میشد

‫آهنگری عظیم الجثه با چکش، شمش آهن سفید داغ افق را میکوبید

‫در نزدیکی آنها

‫سکوت نیمروز،

‫که زندگی انسان ها را تلطیف میداد، ‫همراهشان بود

‫قبل از اینکه آتن رو ترک کنیم، ‫ریکو بهم گفت که با تو بیام

‫من نمیخوام تو رو مثل یه پیشکش دریافت کنم

‫میخوام خودت تصمیم بگیری و انتخاب کنی

‫من تصميممو گرفتم

‫خود ریکو هم اینو میدونست

‫ولی اون همیشه وانمود میکنه که میتونه چیزهای اجتناب ناپذیر رو کنترل کنه

‫تو نمیتونی اون زندگی که با ریکو داشتی رو با من داشته باشی

‫امیدوارم همینطور باشه

‫مارگو؟

‫تو اینجایی؟

‫قراره تو کدوم کشور زندگی کنیم؟

‫اگه مجبوری برگردی مسکو...

‫منم میتونم باهات بیام؟

‫اتاق راننده من کجاست؟

‫راه پله ی کوچیکه راهروی سمت راست

‫در رو به رویی. اگه بخواین من میتونم...

‫کی اینجاست؟

‫منم

‫میدونم که خانم سانتورینی پیش توعه

‫در رو باز کن، من باید باهاش ‫حرف بزنم

‫پنج دقیقه بهم وقت بده، مالفوس

‫نه مارگو، همین الان

‫باید لباس ‫بپوشم

‫توی اتاق خوابم منتظرت میمونم

‫داری نمایش واریته ی خیلی بدی رو اجرا میکنی، رائول عزیز

‫سکانس مچ گیری

‫میدونی طبق قوانین ایتالیا جرم رابطه نامشروع (زنای محسنه) رو چطوری اثبات میکنن؟

‫افسر پلیس یه تیکه چوب رو

‫بین بدن درهم تنیده (در حال عشق بازی) ‫معشوقه ها میذاره و حركتش میده'

‫اگه چیزی اون وسط مانع حرکت چوب بشه،

‫این میشه زنای محسنه

‫خواهش میکنم، مارگو

‫داری یکی از جزئیات رو فراموش میکنی

‫تو این نمایش واریته، تو نقش همسر منو بازی نمیکنی

‫تو شوهر من نیستی

‫اگه ریکو میتونه تو رو نگه داره،

‫یکی دیگه باید ازت مراقبت کنه

‫دقيقا

‫من از تو درخواست کمک کردم

‫و تو هم قراره کمکم کنی با بوتروس از يونان برم

‫بیا تو

‫بیا تو

‫بذارش اونجا

‫به پذیرش بگو صورتحساب منو آماده کنه

‫اما یک ربع دیگه این هتل رو ترک میکنیم

‫این بهترین راه حله

‫اگه بتونیم باهمدیگه با ماشین تو به پاتراس برسیم

‫میتونیم حواس پلیسا رو از خودمون پرت کنیم

‫برای پنج روز دیگه یه قایق آماده شده ‫من میخوام با میشل سوارش بشم

‫اول میریم كورفوه بعدشم راگوسا

‫مثل یه زوج توریست ...یه ماه عسل واقعی

‫مارگو،

‫ما پونزده دقیقه دیگه میریم

‫تو و من

‫ولی ما برمیگردیم به آتن

‫بوتروس ‫خودش از پس کاراش برمیاد

‫به اندازه کافی ریسک کردیم!

‫آتن؟ چرا آتن؟

‫تو که میدونی رابطه من و ریکو تموم شده ست

‫ممکنه که رابطه ی بین تو و شوهرت تموم شده باشه

‫يه تصمیم عجولانه که تمام عمر بابتش ‫افسوس میخوره

‫ولی کاری که تو داری بعد از اون انجام میدی، یه موضوع کاملا متفاوته

‫چه کاری دارم انجام میدم؟

‫دارم میرم

‫این کاری که دارم میکنم

‫من دارم همراه بوتروس میرم و این تصمیمم به هیچکس ربطی نداره

‫مارگو

‫اگه تا پونزده دقیقه دیگه آماده نشی که ‫همراه من به آنتن برگردی

‫من بلافاصله بوتروس رو به پلیس یونان لو میدم

‫تو کارایی داری که باید انجام بدی

‫تو نمیتونی به ثروتی که گیرت اومده پشت پا بزنی

‫تو قرار نیست زندگی خودتو بی دلیل و از روی هوس نابود کنی

‫بخاطر یه ساعت لذت کثیف با این عیاش

‫خفه شو

‫تو چه میدونی لذت چیه؟

‫پونزده دقيقه مارگو

‫بهش بگو

‫هیچ خطری نیست

‫من فقط راننده ی اقای مالفوس ‫هستم، همین

‫سلام

‫سلام خانم

‫سلام من مارشنس سانتورینی هستم به همسران مقامات ماركيزی، مارشناس گفته میشود)

‫همسر من از کارکنان سفارت ایتالیاست

‫همسر من از کارکنان سفارت ایتالیاست

‫خواهش میکنم خانم

‫- نیاز نیست ‫- ممنون

‫من اینجا ازتون جدا میشم

‫تا خلیج کورينت پیاده میرم

‫میدونی الان کجا هستیم؟

‫اونطور که توی افسانه ها نوشته شده

‫و دست نوشته های سوفوكل هم تاییدش میکنن

‫اینجا جاییه که ایدیپ وقتی داشت با پای پیاده از دلفی میومد،

‫لایوس، پادشاه تِب رو ملاقات کرد

‫اینجا جاییه که ايديپ

‫لايوس رو کشت

‫بدون اینکه بدونه اون پدرش بوده

‫من به طالع اعتقادی ندارم، آقای مالفوس

‫من به طالع اعتقادی ندارم، آقای مالفوس

‫راستش ژنرال متاكساس تئاتر سوفوکل رو ممنوع کرده

‫میخوام باهاتون صادق باشم اقای بوتروس

‫اميدوارم پلیس یونان شما رو دستگیر کنه

‫و امیدوارم که دیگه برای زندگی خانم سانتورینی مشکل ایجاد نکنید

‫از فردا، پنچ روز منتظرت میمونم

‫نه بیشتر

‫تو پاتراس ‫چجوری پیدات کنم؟

‫تو پاتراس ‫چجوری پیدات کنم؟

‫پیش آشپز یه یادداشت برات میذارم

‫از این طرف ‫خانم

‫آقای پریموكيس خانم سانتورینی همین الان از راه رسیدن

‫من بهشون گفتم که شما دنبالشون میگشتین

‫شنیدم توی دلفی بودین

‫با دوست خوبم آقای مالفوس

‫میخواستین با پیشگو مشورت کنین؟ ‫پیشگوی شهر دلفی)

‫در حقیقت، میخواستم با همسرتون صحبت کنم

‫ولی اون از اینجا رفته

‫رفته بود

‫رفته بود

‫چارلی؟

‫بله خانم؟ یه برانکس لطفا

‫حدودا پونزده روز پیش هم اومدم که ببینمشون

‫شب چهارم یا پنجم آگوست بود

‫شب چهارم یا پنجم آگوست بود

‫اون شب منم شما رو دیدم؟ ‫یادم نمیاد

‫شما خواب بودین خانم

‫به خواب معصومانه ای فرو رفته بودین

‫ممنون چارلی

‫شما به سیاست علاقه ای دارین ‫خانم سانتورینی؟

‫شما به سیاست علاقه ای دارین ‫خانم سانتورینی؟

‫میدونین که توی اون روز، ژنرال ماکزینی حکومت نظامی اعلام کرد

‫میدونین که توی اون روز، ژنرال ماکزینی حکومت نظامی اعلام کرد

‫قانون اساسی رو به تعلیق در آورد ‫و کنترل کامل حکومت رو

‫به نام شاه جرج دوم به دست گرفت؟

‫کمونیست ها برای فردای اون روز یه اعتصاب عمومی برنامه ریزی کرده بودن

‫پنجم آگوست

‫فقط یه بهونه بود برای به حرکت درآوردن نیروها ‫برای یه کودتاها

‫درست مثل کاری که تو اسپانیا کردن

‫درست مثل کاری که تو اسپانیا کردن

‫الان یک ماهه که جنگ داخلی این منطقه رو فرا گرفته

‫الان یک ماهه که جنگ داخلی این منطقه رو فرا گرفته

‫به ‫خاطر کمونیستا

‫ولی ما هم اقدامات خودمونو داشتیم

‫اونارو توی رخت خوابشون گیر انداختيم!

‫روز سختی بود خانم... روز سختی بود

‫بهم قول شرف بده که سعی نمیکنی مانعم بشی

‫قول بده که به ریکو تلگراف نمی فرستی

‫به دوستام چیزی نمیگی واسم سخنرانی نمیکنی

‫من فقط یه چیز از شما میخوام

‫اونم اینکه دیدگاهمو توی راه بهتون میگم

‫به هر حال نمیتونم جلوی حرف زدن تو رو بگیرم

‫ولی میتونم کر باشم

‫کر

‫روز سختی بود خانم... روز سختي بود

‫با این حال یکی از رهبرای کمونیستا از دستم فرار کرد

‫یکی از خطرناک تریناشون

‫اون تو مسکو، همراه زکریادس آموزش دیده بود

‫اون یکی از برگزارکنندگان اعتصاب عمومی شهر سالونیک بود

‫که در ماه می انجام شد

‫توی همون روز

‫اون سه بار از چنگم قسر در رفت

‫چهارم آگوست ۱۹۳۶، آتن

‫بالاخره مردی که بوتروس قرار بود بعد از ظهر اون روز باهاش ملاقات کنه رو پیدا کردم

‫بالاخره مردی که بوتروس قرار بود بعد از ظهر اون روز باهاش ملاقات کنه رو پیدا کردم

‫یه افسر رابط از کمیته مرکزی حزب کمونیست بود

‫که اول صبح همون روز توی یورش نیروهای ما دستگیر شده بود

‫افسر رابط رو مجبورش کردیم حرف بزنه

‫افسر رابط رو مجبورش کردیم حرف بزنه

‫بوتروس توی یه سالن سینمای کوچیک توی حومه شهر قرار ملاقات

‫همینجاست؟

‫در واکنش به هجوم نیروهایی کمونیستی که از همه جای کشور داشتند حمله میکردند

‫و با وجود قوانین سفت و سخت بی طرفی

‫ژنرال فرانكو شخصا به خط مقدم مبارزه آمد

‫تا گردان های خود را تشویق و ‫به مبارزاتشان نظارت کند

‫در میان وحشت برادر کشی

‫اسپانیا باید مرگ چه تعداد

‫بیگناه را تحمل کند تا دوباره

‫بتواند به حاکمیت نظم و قانون بازگردد؟

‫متأسفانه اون دوباره ناپدید شد

‫متأسفانه اون دوباره ناپدید شد

‫این داستان واقعا شگفت آوره آقای پریموكيس

‫ولی من باید برم. قرار ملاقات دارم و ‫باید لباس عوض کنم

‫ولی من باید برم. قرار ملاقات دارم و ‫باید لباس عوض کنم

‫و البته خانم

‫متاسفم که با حرفام معطل تون کردم

‫راستی شما میخواستین همسر منو ببینین؟

‫برای این تابستون روش حساب نکنین، ‫چون همراه سفیر رفتن به رم

‫چانو برای مشاوره دعوتشون کرده

‫کنت جانو علاقه ی زیادی به یونان داره

‫ولی امکانش هست برگرده؟

‫منظورم همسرتونه، ماركيز سانتورینی

‫نه، ما قراره بریم تعطیلات

‫قراره توی راگوسا همدیگه رو ببینیم ‫پس به زودی میرین؟

‫چند روز دیگه قراره با قایق از پاتراس برم

‫هیچ شکی ندارم که ۴ آگوست

‫روز مهمی در تاریخ یونان بوده

‫ولی ببینید آقای پریموكيس ‫برای من، این روز

‫روز رقابتهای تنیس ‫هیئت های سیاسیه

‫اونروز همسرم در بخش دونفره ی مردان

‫اونروز همسرم در بخش دونفری مردان

‫همراه آقای ون پالن، مشاور اول سفارت آلمان

‫برندهی رقابت شد

‫برندهی رقابت شد

‫دوباره، ۴ آگوست ۱۹۳۶

40-15

امتیاز گیم ‫.. فرمانده البرخت سرویس میزنه

‫به نظر ریکو واقعا میخواد این بازیو بیره

‫ریکو همیشه میخواد ببره

‫اگه مطمئن نباشه که میبره، بازی نمیکنه

‫جفت ۱۵

‫فوق العادست

‫با یه تیر دو نشون میزنه

‫هم جام قهرمانی ‫و میبره

‫هم دورا کوپر رو

‫15-30

‫15-30

‫تو حاضر میشی بهم تسلی بدی، استال بام؟

‫تو به فرید پاشا گفته بودی که ‫من از مردا سیر نمیشم

‫چون در واقع، میلی بهشون نداشتم

‫تو اشتهامو باز کن

‫دارم شوخی میکنم

‫بیا چارچوب مونو فراموش نکنیم ‫تو اینجایی که

‫از من در مقابل وسوسه هام مراقبت و محافظت کنی

‫جفت ۳۰ اصلا کی میتونه تو رو وسوسه کنه؟ رائول مالفوس؟

‫اون خیلی مُصره

‫شما مرتب به ویلاش توی کفیسیا میرین

‫اونا همه شون مصرن

‫همشون توی کفیسیا ویلا دارن

‫و همیشه هم منو توی همه ی ویلای کفیسیا میبین

‫البته مالفوس میتونه برام یه گزینهی امن باشه

‫ولى من امنیت برام مهم نیست

‫آفرین

‫موسیو ون پاهلن

‫و مارکیز سانتورینی در چهار ست برندهی این مسابقه شدن

‫۶-۴، ۳-۶، ۷ ‫۶-۲

‫سلام آقای مالفوس کنفرانس خبری داره تموم میشه

‫اینجا، در آتن

‫اهداف ‫جنبش ما چی هستن؟

‫پادشاه!

‫مملکت

‫دین!

‫خانواده!

‫بازسازی یونان

‫از طریق حذف نظام حزبی؛

‫این هدفيه که امروز برای حزب تعریف شده

‫چهارم آگوست ۱۹۳۶

‫با رهنمودهای شاه جرج، ژنرال متاكساس و نخست وزیر،

‫این سرآغاز سومین تمدن یونان خواهد بود!'

‫خیلی وقته داره اینجوری حرف میزنه؟

‫خیلی وقته داره اینجوری حرف میزنه

‫بالاخره تموم شد

‫فقط داره وراجی میکنه

‫برنامشون دقیقا چیه؟

‫حکومت نظامی

‫انحلال پارلمان

‫و غیر قانونی کردن حضور کمونیستا

‫خلاصه بخوام بگم ‫یه دیکتاتوری نظامی، تحت فرمان سلطنت

‫ما جامعه ای میخوایم که حول محور کار کردن بنا شده باشه

‫هیچ یونانی ای

‫حق نداره کار نکنه

‫حق نداره کار نکنه

‫کار میتونه روحانی و روانی باشه...

‫همچنان باید در چارچوب کار باقی بمونه

‫تنها استثنائات این قانون، افراد بیکار

‫پیر و بیماران هستن

‫از توجه تون ممنونم

‫خوشبحال بیکارا

‫این یعنی اتحاد کوچک به پایان رسیده '

‫این یعنی اتحاد کوچک به پایان رسیده

‫راه نفوذ اقتصاد آلمان به کشورهای ‫شبه جزیره بالکان بسته میشه

‫برای فرانسه هم ضربه سختيه

‫کدوم فرانسه آقای مالفوس؟

‫فرانسوی لئون بلوم؟

‫40...

‫30-40

‫تو داری به همین راحتی ریکو رو تحویل این دورا کوپر میدی؟

‫دارم ریگو رو تحویل خودش میدم: اوکی

‫مساوی ۴۰ - ۴۰

‫در مقابل عطش یه مرد نمیشه کاری کرد

‫مخصوصا به اغواگر افسانه ای مثل اون

‫- استالبام میگه تو علاقه ای به مردا نداری به منم میگه تو زیادی ازشون خوشت میاد

‫امتیاز برتری برای آقای میلانو

‫در واقع استالبام دوسم داره پیش عشق بورزن

‫و اینکه ما نسبت به بقیه ی مردا بی تفاوت باشیم

‫و ایفه ما نسبت به بقیه ی مردا بی تفاوت باشیم

‫اون میخواد مورد محبت قرار بگیره

‫فقط دوست داره زنا جلوش وا بدن و تسلیمش بشن

‫که تو آغوشش خفه بشن که توی تخت خوابش از لذت فریاد بزنن

‫بهم بگو آوگی

‫تو واقعا بین بازوهاش ‫خفه میشی؟

‫اون مثل یه سگ خستگی ناپذیر ‫به شكل لذت بخشی خشنه

امتیاز برتری برای آقای بارلو

‫ولی خیلی ادم با حساب و کتابيه

‫من اداب و و تشريفات رو دوس دارم ولى روزمرگی رو نه

‫پایان گیم ست و بازی

‫آقای بارلو قهرمان رقابت های تنیس ‫هیئت های سیاسی آتن

‫در بخش تک نفردی مردان شدن

‫به عنوان شریک برای یه بعد از ظهر شيطنت آميز میپذیرمش

‫به عنوان شریک برای یه بعد از ظهر شیطنت آمیز میپذیرمش

‫۷-۵ ‫ ۲ -۶

‫منم شانس ‫خودمو میتونم امتحان کنم آوگی جون

‫منم شانس ‫خودمو میتونم امتحان کنم آوگی جون

‫فکر کنم تو توی چرت بعد از ظهرت،

‫دنبال عشق ابدی میگردی

‫مالفوی از کودتا برگشت ‫بیا بریم ببینیم چی میگه

‫- تو به سیاست علاقه داری؟ ‫- نه اصلا

‫ولی از کشتار بدم میاد

‫ریکو میگه متاكساس یه آدمکشه

‫میدونی مارگو، کشتار یکی از ‫سنت های قدیمی یونانه

‫سلام مارگو ‫-سلام

سلام ‫سلام اوگی

‫خوبه

‫خیلی تشنمه

‫اوه ،اره! هاها

‫هی...

‫- به افتخار برنده و عشقش - پس به افتخار جفتمون

‫مسخره...

‫. خواهش میکنم قربان

‫کریستینا

‫اولیس برگشته به ایتاکا

‫احتمالا دیر کرده، ماجراجویی های زیادی داشته

‫ولی برگشته

‫و خواستگارای پنه لوپه کجان؟

‫تست تیر و کمان فردا برگزار میشه ولی اولیس باید نگران باشه

‫بین خواستگارا خیلیاشون میتونن کمان رو خم کنن

‫بیا بریم خودمونو برای تست آماده کنیم

‫به چی داری فکر میکنی؟

‫من دارم به چی فکر میکنم، اوليس؟

‫دارم فکر میکنم ببینم با چه نشونه ای ‫میتونم به یاد بیارمت

‫تو خیلی وقت پیش ‫منو ترک کردی

‫اولیس تنها کسی بود که راز تختخواب زناشویی رو

‫که مستقیما روی تنه ی درختی که

‫دورش خونه ساخته شده بود، میدونست

‫تو داستان من اولیس هیچوقت راز این تخت زناشویی رو نمی دونست

‫هیچوقت

‫تو داستان من..

‫تو پنه لوپه نیستی

‫توی داستان من، من گم شدم

‫خواب میبینم که دارم دنبال مردی میدوم

‫که داره ازم دور میشه

‫هر بار که این ‫خوابو میبینم

‫هفت سالمه و هنوز دارم همراه مادرم توی وین زندگی میکنم

‫مادرم میگه، پدرم رفت چون به زن های دیگه علاقه داشت

‫زن های دیگه

‫تو با لبخند

‫و تیپ جذابت

‫وارد رویای من میشی

‫ولی من هنوز ۷ سالمه

‫صبر کن

‫تلاشمو میکنم

‫تو چهل سالته

‫یا من موی خاکستری دارم

‫و تو جوونی

‫جوون

‫درست مثل روزی که اولین بار دیدمت

‫تو رویای من، ما هیچوقت همسن نیستیم

‫تو زندگی واقعی ‫هم همینطور

‫شرط میبندم اگه یه گلدون بذارم رو سرم میتونم انجامش بدم

‫کلاه قشنگی میشه

‫خیلی بهش میاد

‫با این دورا کوپر کجا آشنا شدین؟

‫تابستون پارسال توی ریویرا ‫همراه دریو لاروشل

‫آها اره

‫اون هنوز فکر میکنه که من آینده ی درخشانی در انتظار مه

‫همه این فکرو میکنن

‫برای چند هفته

‫من خودم چند سال باورش داشتم

‫من خودم چند سال باورش داشتم

‫بیا بریم بخوابیم

‫برای تصمیمات بزرگ خیلی دیروقته

‫داری موفق میشی!

‫اون موفق شد!

‫خواهش میکنم چارلی؟

‫بیرون منتظرم بمون

‫-آوگی با ماشین من بریم؟ ‫. اگه میخوای آره

‫این شد به صیحونی درست و حسابی اقای مالفوس

‫به سبک انگلیسی

‫ولى برگردیم سر بحث اصلی

‫اين ياروه بوتروس...

‫صبح روز ۵ آگوست به سراغ شما اومد

‫درست میگم؟

‫و شما یادتون نمیاد که چه کسی اونو به شما پیشنهاد داد؟

‫یه نفر توی رقابت های تنیس هیئت های سیاسی اسمشو آورد

‫ولی کی؟

‫شاید آقای استالبام، وزیر دانمارکی

‫یا شاید فرید پاشا، کاردار سفارت آلمانی

‫یا مارکیز سانتورینی

‫در واقع

‫باید ازشون بپرسم

‫باید ازشون بپرسم

‫راستش یه یه پکارد (نام ماشین ‫جدید گرفتم

‫به به مکانیک خوب احتیاج داشتم ‫رفتم سراغ اون

‫اونم واقعا کارشو بلد بود

‫اونم همینجوری یهویی ولت كرد ؟

‫آره

‫وقتی از دلفی برگشتیم

‫تو راه لوادیا

‫یه نظری در مورد رانندگیش دادم

‫در مورد رانندگیش یا رفتارش اقای مالفوس؟

‫در مورد رانندگیش یا رفتارش اقای مالفوس؟

‫واکنشش گستاخانه بود

‫منم نشوندمش سر جاش

‫مثل دیوونه ها دوید داخل ‫جنگل

‫بهتون نگفت چرا داشت به پاتراس ميرفت

‫آقای مالفوس، اون فکر کرده میره پاتراس و ‫هیچ اثری از خودش به جا نمیذاره

‫آقای مالفوس، اون فکر کرده میره پاتراس و ‫هیچ اثری از خودش به جا نمیذاره

‫چند روز دیگه آخر این داستان رو برات تعریف میکنم آقای مالفوس

‫غافلگیر میشید اگه هویت واقعی ' ‫راننده تون رو بدونید

‫برو

‫آره تا اینجا دویدم

‫اون همه چیو میدونه مارگو

‫چجوریشو نمیدونم!

‫حتما همه جا خبرچین داره

‫آره یه نفر تو آکروپلیس

‫یا چه میدونم، یکی از خدمتکارای من

‫ولی اون میدونه دوستت توی پاتراسه

‫حتی اگه اسم واقعیش رو ندونه

‫حداقل تو که بهش نگفتی؟

‫گفتی؟

‫خودمم مطمئن بودم

‫گوش کن مارگو

‫نه مارگو خواهش میکنم گوش کن

‫خدا میدونه که گفتنش چقدر سخته ولی باید همین الان اونجا رو ترک کنی

‫بله

‫هیچ چمدونی با خودت نبر

‫مراقب باش... اونا تعقیبت میکنن

‫با اتوبوس سفر کن، اتوبوستو تند تند عوض کن

‫نه! سوار قایق پاتراس ‫نشو!

‫سوار قایق به سمت جزایر شو، بعدش از اونجا مسیرتو عوض کن به سمت مقصد اصلیت

‫خداحافظ عزیزم

‫موفق باشی مارگو

‫و در حالیکه مورخان در حال مطالعه ی پیامدهای

‫کنفرانس اخير یالتا (شهری در اوکراین) هستند،

‫حلقهی محاصره نیروهای متفقین دور المانی ها تنگتر میشود

‫دیروز، ۱۳ فوریه ۱۹۴۵

‫نیروهای روس بوداپست را آزاد کردند

‫در حالیکه در جبهه ی غربی نیروهای متفقین از خط زیگفرید عبور کردن

‫و با عبور از عرض رود موز، وارد قلمرو دشمن شدند

‫و آخرین سنگرهای دفاعی رایش سوم هم ‫به شکلی اجتناب ناپذیر

‫تحت حملات نیروهای آزادی بخش، سقوط میکنند

‫در واشنگتن، رییس جمهور روزولت ‫در مقابل کنگره اعلام کرد که ...

‫- زندان لطفا از این طرف سرگرد

‫ممنون

‫«دفتر»

‫سانتورینی؟

‫وسایلتو جمع کن، میتونی بری

‫بیا

‫و بالاخره پیدات کردم...

‫خب آقای ریکو، بهتون گفتن کی لوتون داد؟

‫خب آقای ریکو، بهتون گفتن کی لوتون داد؟

‫نه

‫ناشناس بود

‫شاید انتقام شخصی بوده

‫دخالت آقای مالفوس ‫همه چیزو حل کرد

‫قابلی نداشت

‫باید بهشون ثابت میکردم که شما در سال ۱۹۳۸ با موسولینی قطع رابطه کردین

‫و تبعید رو به جون خریدین

‫شما از قبل این منطقه رو میشناسین آقای مالفوس؟

‫نه اصلا

‫زیمنای من تو منطقه لؤار هستن توی استان آروم و سرسبز آنجو

‫اصلا ۱۵ ساله که هیچ لذتي نتونستم ازش ببرم

‫وقتی

‫وقتی مارگو درست قبل از جنگ بهم پیشنهاد داد که

‫اینجا توی خونه اش ساكن بشم

‫واقعا خسته بودم و نمیدونستم کجا برم

‫ولی به تدریج خوشم اومد

‫و تبدیل به مرد طبیعت دوستی شدم

‫برگشتن به سرزمینت بهت کمک کرد

‫مگه نه؟

‫آقای مالفوس... ‫ببینین چی تو دستشویی پیدا کردم!

‫اوه، این خانم چقدر زیباست قربان

‫اسمشون چیه آقا؟

‫اسم من مارگو سانتورينيه

‫و اون، ریکو سانتورینی

‫اون عموی منه

‫و شما هم مالفوس سانتورینی هستینه درسته؟

‫کنار اون احساس ‫جوونی میکنم

‫هرروز دارم سرزنده تر میشم

‫چون هرروز که میگذره، اون بیشتر شبیه مادرش میشه

‫مارگو دو سال پیش برگشت

‫دخترشو به من سپرد، چند روزی اینجا موند

‫همراه ما توی خونه اش

‫بعدش برگشت اونجا

‫سه ماه بعد، من نامه ای از "دريودلا روشل" دریافت کردم

‫آلمانیا گرفته بودنش

‫آلمانيا گرفته بودنش

‫روشل سعی کرده بود دخالت کنه ولی موفق نشده بود

‫مارگو ناپدید شده بود

‫چرا گذاشتی بره ریکو؟

‫من نذاشتم بره رائول

‫من تشويقش کردم که

‫که تا ته مسیر شناختن خودش پیش بره

‫که تا ته مسیر شناختن خودش پیش بره

‫حتی با یه مرد دیگه

‫"دم اون یه مرد دیگه گرم!"

‫اگرچه بودنش با بوتروس دیوونگی بود

‫ولی به نظر میرسید که این دیوونگی ضروری بود

‫در واقع، تو کمکش کردی که با بوتروس بره

‫بله، میتونستم جلوشو بگیرم

‫احتمالا

‫با تحویل دادن بوتروس ‫به پلیس

‫شرمنده ام که بگم

‫به فکر انجامش ‫هم بودم

‫یه چیزی هست که هیچوقت ازت نپرسیدم

‫اون یارو بوتروس، تو قبل از اون شب پرماجرا میشناختیش؟

‫توی هر داستان خوبی

‫همیشه یه کاراکتر پیدا میشه که نماد سرنوشت باشه

‫بوتروس، ندای سرنوشتی بود...

‫که سرمون نازل شد

‫اون شب، منو مارگو دوباره تصمیم گرفته بودیم که جدا بشیم

‫پنجم آگوست ۱۹۳۶، آتن

‫اما دیگه نه توان

‫و نه اشتیاق موندن با همدیگه رو نداشتیم

‫و هنوز شجاعت جدا شدن هم نداشتیم

‫شب بخیر

‫"و ما در پی جریان لاوا میرویم

‫"و رهایی بی حد و حصرمان را در محدودیت دریا حرکت میدهیم

‫"برخی، خوشحال از فرار از یک سرزمین پدری نفرین شده"

‫"برخی دیگر، در وحشت از محل تولدشان "

‫"برخی منجمان، غرق شده در چشمان یک زن"

‫یک سیرک (جادوگر زن در اودیسه) بیرحم" ‫"با عطر و بوی خطرناک

‫"ستاره شناسی غرق شده در چشمان یک زن"

‫اوووه

‫بهت توضیح میدم

‫من دزد نیستم

‫اونا به دلایل سیاسی دنبال منن

‫تو حالت عادی، سخت انگلیسی میفهمم

‫ولی خب الان ساعت ۴ صبحه و یه اسلحه به سمتم نشونه رفته

‫آروم حرف بزن

‫یکم پیش چی گفتی؟

‫من دزد نیستم

‫اونا به دلایل سیاسی دنبالمن

‫من عضو اتحادیه صنفی ام

‫پلیسای متاكساس ‫دنبالمن

‫میشه تکون بخورم؟

‫تو فرانسوی نیستی؟

‫پدرم فرانسوی بود

‫من اتریش به دنیا اومدم

‫ولی فرانسه زندگی کردم

‫دارم داستان زندگیمو بهت میگم!!!

‫با اسلحه که تهدیدم کنی همه چیو میگم، میدونی

‫شوهرم یه دیپلمات ایتالیاییه

‫- ایتالیایی؟ ‫. بله

‫آه ‫گُه توش!

‫الان روزه، نمیتونی بری

‫شوهرمو بیدار میکنم

‫نه...

‫نظرت چیه؟

‫نظرم اینه که به پلیس تحویلت میده، چون ایتالیاییه

‫نظرت در مورد مردا چیه؟

‫به هر ‫حال، توی این مسئله

‫تو باید بهم اعتماد کنی

‫همه مشتريات تو ‫طبقه پایینو بیدار کن

‫همه اتاقا رو میگردم... طبقه دومم همینطور...

‫ریکو

‫چیه؟

‫ریکو

‫اگه بهت بگم فکر میکنی خواب دیدم یا دیوونه شدم

‫اگه بهت بگم فکر میکنی خواب دیدم یا دیوونه شدم

‫ولی یه مرد تو اتاقمه ‫به همین زودی؟

‫نه ریکو، دارم جدی حرف میزنم

‫پلیسای متاكساس دنبالشن

‫منو دم پنجره دید و پرید تو اتاق

‫یه زن متشخص هیچوقت نباید توی طبقه همکف زندگی کنه

‫وقتی تو پاریس باهات آشنا شدم، یه آپارتمان توی طبقه همکف هنری مارتین داشتی

‫وجهه خوبی برات نداشت

‫مسئله وجهه من نیست ریکو

‫پای زندگی یه آدم درمیونه...

‫قربان؟ لطفا از این طرف

‫پلیس میخواد شما رو ببینه

‫برگرد به اتاقت. من باهاشون حرف میزنم

‫ببخشید ولی خود آقای پریموكيس ‫تشریه آوردن ‫ ‫برو

‫واقعا متاسفم

‫اون مرد خطرناکیه، همیشه مسلحه

‫از افسرای کُمنترنه، اسمش نیکولاست

‫میدونی، برام مهم نیست اسمش نیکولاست یا استالین

‫برام مهم نیست

‫بهتون اطمینان میدم که اون اینجا نیست

‫فکر کنم این باید کافی باشه

‫ولی آقای سانتورینی... ‫- لرد سانتورینی

‫يا عاليجناب، اگه تمایل داشته باشین

‫ارباب سانتورینی، شما ایتالیایی هستین؟ ‫ما در جنگ با کمونیسم

‫با هم متحدیم

‫دقيقا، آقای پریموكيس

‫درست نیست که آنقدر به من اصرار کنید

‫از کی تا حالا خونه ی یه متحد که

‫تازه، دیپلمات هم هست رو تفتیش میکنن

‫آقای سانتورینی، من فقط میخوام

‫یه نگاهی به اتاق خواب همسرتون بندازم

‫پریمو کیس داری میگی ممکنه

‫یه مرد غریبه تو اتاق خواب همسر من باشه

‫یعنی همسرم معشوقه ای داره؟

‫- ولی... - میتونیم بریم چک کنیم

‫ولی متوجه ای که چه پیچیدگی هایی ایجاد میشه؟

‫یه لحظه عالیجناب

‫چند لحظه صبر کنین

‫مطمئنم اینجوری خیلی با شخصیتتر به نظر میرسی

‫میتونی رانندگی کنی؟ گواهینامه داری؟

‫گواهینامه بین المللی دارم

‫از مکانیکی سر در میاری؟

‫از مکانیکی سر در میاری؟

‫من متخصصم، توی یه گاراژ کار کردم

‫- در کنار کارهای دیگه ‫- خب پس عالیه

‫آقای مالفوس به یه راننده و مکانیک احتیاج داره

‫و نمیتونه هیچ درخواستی از جانب همسرم رو رد کنه ‫بیشتر از یکساله که بهش علاقه داره

‫این اقای مالفوس ‫عقاید سیاسی هم داره؟

‫اون یه کسب و کار خدمات عمومی رو میگردونه

‫توی یونان، سوریه، مصر

‫تو فرانسه، اون احتمالا از مخالفای سرسخت ‫جبهه ملی باشه

‫ولی اینجا، رقبای مستقیمش المانيا و ایتالیایی ها هستن

‫پس نسبتا ضد فاشیسمه

‫تو چی؟ یه ایتالیایی

‫چرا بهم کمک میکنه؟

‫من ایتالیایی نیستم

‫موسولینی ایتالیاییه

‫من هیچی نیستم، من "جهان وطن گرا هستم

‫یه اشراف زاده ی بی پول که با یه زن پولدار و خوشگل ازدواج کرده

‫که در واقع، برام بیش ‫از حد پولدار و خوشگله

‫والری لاربود رو میشناسی؟

‫یه نویسنده ی فرانسوی، که نویسنده ی مورد علاقمه

‫لازمه بگم که خوندن لاربود تو حیطه کاری شما ضروری نیست

‫سیاست اگه خشک نباشه، سیاست نیست

‫برای موفق شدن باید جاه طلبی،

‫ثبات قدم،

‫گرایش به قدرت و

‫توان خیانت به هر چیزی به جز دیدگاه خودت

‫از مسیر سرنوشتت رو داشته باشی

‫سیاست بورژواها، آره شاید

‫بورژواها نیازی ندارن وارد سیاست بشن

‫حداقل نه به شکل مستقیم

‫اونا پول و کالاها رو جا به جا میکنن و این، تنها چیزیه که احتیاج دارن

‫اونا چندتا بورژوای حقیر و نا امید دیگه رو انتخاب میکنن تا کار سیاست رو براشون انجام بدن

‫مثلا چند تا موسولینی رو

‫چه با ما...

‫و چه با شما، سیاست کسب و کار بورژواهای حقیر هم هست

‫بالاخره هرچی نباشه، استالین هم زمانی یه سخنران بوده

‫برای من سیاست فقط استالین نیست

‫یه خشونت جمعی از داخل مردمه

‫که جریان طبیعی تاریخی ‫که همیشه سرکوبگز بوده ،بهم میزنه

‫سياست ،ارادهی مخالفت با تسليم شدنه

‫مثل کلمه برای عبادته

‫مثل خطرات زندگیه در برابر قطعيات ثيير واقعي مرگ

‫بیا تو

‫خیلی ممنون، بذارش اونجا

‫گرسنه ای؟

‫نور چشمیت همه ی صبحانتو خورد

‫این برای بدنت خیلی خوبه

‫خیلی خوش شانسی آدم رومانتیگیه

‫و تازه بدون سبیلش ‫خوش قیافه تر هم هست

‫کار امروزت جلوی پریموكيس خیلی خوب بود

‫خیلی خوب

‫حتی اگه بوتروس اینجا قایم نشده بود هم

‫اجازه نمیدادم پلیس اتاق تو رو بگرده

‫خیر سرم کاردار سفارتم!

‫میکنی مالفوس هم به اندازه من درکت خواهد کرد؟

‫حالا دیگه برو

‫«حمام»

‫بفرمایین قربان، ۷۱۷

‫من تو وزارت درخواست دادم

‫بله آتاشه ي کابينه (دیپلمات) پسرعموي زنمه

‫اون درک بالایی داره

‫سلام، دوست من

‫امیدوارم زیاد منتظرت نگذاشته باشم

‫اونروز صب بح، مارگو خیلی شاداب بود

‫احتمالا هنوز نمیدونست چرا

‫حتی قبل از اینکه روحش بتونه این شادی روحدس بزنه

‫بدنش به استقبال اون رفته بود

‫نه!ده!یک

‫بی صبرانه توی کفیسیا منتظرش بودم

‫بی صبرانه توی کفیسیا منتظرش بودم

‫تماس تلفني پر از کنایش جذبم کرده بود

‫منتظر ماشین ‫بی ام دبلو" بودم

‫ولی نه، یه ماشین کورد آفرين حال با سقف تاشو بود

‫بی ام ديلو" مال سال ۱۹۳۵ بود

‫ اینجور فکر میکنی؟ ‫آره مطمئنم

‫یه کورد سفيد

‫تو بهار ۱۹۳۶ خریده بودش

‫پنجم آگوست ۱۹۳۶، كفيسيا

‫قضیه چیه؟

‫چرا بهم گفتی دور از خونه منتظرت بمونم؟

‫خدمتکارات نباید ببینن که من با این مرد وارد میشم

‫ریکو در مورد این سفر میدونه؟ بیخیال رائول

‫.. به فکر چی هستی؟

‫توهم به شایعاتی که در موردم هست گوش میدی؟

‫رائول، تو دوست منی

‫رائول، تو دوست منی

‫یه نفر دیگه تو آتن هست که میتونم چیزی که از تو خواستم رو از اونم بخوام

‫خانم سانتورینی در مورد شما بهم گفته

‫خانم سانتورینی در مورد شما بهم گفته

‫- مکانیک خوبی هستین؟ - به نظرم کارمو بلدم

‫- مکانیک خوبی هستین؟ - به نظرم کارمو بلدم

‫پونزده روز لازمت داوم

‫نه بیشتر مشکلی نداری؟

‫نه کاملا مناسبه

‫بعد از این ۱۵ روز، من باید جای دیگه ای باشم

‫بعد از این ۱۵ روز، من باید جای دیگه اي باشم

‫مارگو فکر کنم دیگه باید بری

‫ترجیح میدم تو روزی که آقای بوتروس به اینجا میرسه

‫خدمتکارا تو رو توی کفیسیا نبینن

‫خوبه

‫ممنون

‫مارگو، یادت نره که ناهار و قراره تو زمین گلف بخوریم

‫نه رائول

‫مایلم از خانم سانتورینی تشکر کنم

‫ظرف ۵ یا ۶ روزه به کمکت احتیاج خواهم داشت

‫مثلا بگو ماشینت خراب شده

‫یا میخوای بری خرید

‫از آقای مالفوس درخواست کن که پکارد رو بهت قرض بده

‫من تا مقصد میرسونمت

‫و من باید برم شهر

‫یکم ارتباط بگیرم ببینم کجاییم

‫لباس شوفر بهترین پوششه برا من

‫لباس شوفر بهترین پوششه برا من

‫ خوبه

‫میدونم برات خنده داره

‫میدونم برات خنده داره

‫درست مثل فیلماست

‫خیلی خنده داره، وقتی توی مصر بچه بودم

‫خیلی خنده داره، وقتی توی مصر بچه بودم

‫پدر منم یه جگوار داشت

‫تو یونانی نیستی؟

‫چرا هستم

‫ولی مادرم فرانسوی بود

‫پدرم یه تجارت صادرات توی اسکندریه داشت

‫خب تو غذاتو اینجا با خدمتکارا میخوری

‫از خدامه آقای مالفوس

‫چاره ی دیگه ای نیست. مردی مثل شما

‫باید طرفدار برابری باشه

‫آه... برابری

‫آقای مالفوس، برابری

‫به معنای غذا خوردن یا خدمتکارانت نیست

‫حتی کنارشون غذا خوردن هم نیست

‫برابری اینه که شما دیگه نتونین از الفظ «خدمت کارای من» استفاده کنین

‫برابری اینه که شما دیگه نتونین از الفظ «خدمت کارای من» استفاده کنین

‫چون دیگه خدمتکاری وجود نخواهد داشت

‫چون دیگه خدمتکاری وجود نخواهد داشت

‫نه بابا!

‫نه بابا؟

‫حالا این جامعه ی ‫ایده آل کی از راه میرسه؟

‫اصول مسيحيت النجیلی (لونجلیکال) ‫چند ساله که داره تدریس میشه؟

‫بیا دو هزار سال دیگه در مورد این موضوع صحبت کنیم اقای مالفوس

‫پس ‫فعلا تا اونموقع بذار نوکرمو بفرستم

‫که جهت نشون بده کجا قراره بمونی

‫مارگو قراره در دام عشق بیوفته

‫در دام عشق افتادن مفهوم یک سقوط، چقدر مسیحانه

‫- داری همسرتو از دست میدی؟ ‫- اون دیگه همسر من نیست

‫- داری همسر تو از دست میدی؟ ‫-اون دیگه همسر من نیست

‫- من سالهاست که بهش دست نزدم چرا؟

‫نمیدونم

‫بهش نگاه میکنم

‫میبینم که زیباست

‫ولی تصاویر ذهنیش دیگه نمیان

‫کلماتش ‫هم همینطور

‫تو با عکس ها و کلمات میخوابی؟

‫تو که میدونی، من یه مرد ایتالیایی پیشرفته هستم

‫بله

‫باید روی دایره واژگانم کار کنم

‫- شما تو فرانسه ازدواج کردین؟ ‫- بله

‫دارین طلاق میگیرین؟

‫احتمالا

‫بهت هشدار میدم، به ازدواج با من حتی فکرم نکن

‫هیچ تمایلی ندارم

‫پولا مال مارگوعه مگه نه؟

‫پس قراره فقیرم بشی، چه بهتر

‫من عاشق اینم به مردا پول بدم تا بهم عشق بورزن

‫به نظرم باید خیلی خرج کنی فرشته ی من

‫- چرا؟ - چون من معمولا موندگار نیستم

‫سرمایه گذاری های کوتاه مدت همیشه گرون ترن

‫مارگو؟

‫- ماركوه نوبت توعه ‫- صبر کن

‫- به چی کاری فکر میکنی؟

‫- خودت میبینی

‫ من یک قدرت حداقلی رو به دست گرفتم تا بتونم در مقابل تهدید کمونیست ها مقاومت نشون بدم

‫و تا زمانی که کشور رو از وجود کمونیسم پاکسازی نکنم و

‫و کشور رو به ثبات قطعی و نظمی استوار نرسونم،

‫از این قدرت ها دست نخواهم کشید

‫بفرما

‫ آقای ون پالن؟ به نظر میرسه که متاكساس

‫از پیروان صدراعظم باشه

‫نه آقای مالفوس

‫ذوق زدگی داره چشمتون رو کور میکنه

‫صدراعظم هیتلر رو با کودتا به دست نگرفت

‫بله، با انتخابات پارلمانی اینکارو کرد

‫در واقع کودتای متاكساس پا کمک متحدان ‫بریتانیایی شما فراهم شد، نه ما

‫ولی شما قراره ازش سود ببرین

‫فرانسه بیشتر از ۱۵ ساله که ترسیم دوباره ی مرزها در

‫شرق اروپا و شبه جزیره بالکان رو

‫اقدام مناسبی میدونه و انجامش میده

‫ولی فرانسه جنگ رو برده اقای ون پالن... پس؟

‫با این حال، فرانسه صلح رو از دست داد

‫با این حال، فرانسه صلح رو از دست داد

‫شما با سهل انگاری روی پشکه ی باروت ‫پیمان صلح ورسای نشستین

‫شما پيمان صالح ورسای رو میپسندین خانم سانتورینی؟

‫البته ون پالن، مجبورم

‫کشور من نتیجه ی این پیمانه

‫- درسته، شما اصالتا اتریشی هستین ‫- بله

‫خوشبختانه همسرتون اینجا نیست وگرنه دردسر درست میکرد

‫شاید دردسر زناشویی نه ،ولی دردسر سیاسی

‫موسولینی ‫علاقه زیادی به اتریش داشت

‫علاقه ای بیش از حد

‫به امید اتحاد دوبارنی المانی ها!

‫ولى من دلم اینو نمیخواد

‫همینجاست

‫- من دیگه میرم ‫- میری؟

‫- من دیگه میرم ‫- میری؟

‫بهم دستور داده شده

‫باید برم خارج

‫ولی ما نتونستیم حتی حرف بزنیم

‫شب اول یکم حرف زدیم

‫پاهامون بهم پیچیده بود

‫میتونستم انحنای پایین کمرت رو توی دستم حس کنم

‫لطفا ادامه بده

‫هرچی میخوای بگو، دارم گوش میدم

‫من هیچوقت نمیتونم طعم لبات رو بچشم

‫میشل

‫میشل بوتروس

‫پریموكيس داره به تحقیقاتش ادامه میده

‫اون قانع شده که من اونشب توی آکروپلیس پنهان شده بودم

‫ داره از پرسنل هتل بازجویی میکنه

‫هیچوقت نباید با من دیده باشی

‫فقط برای آخرین بار میخوام یه کاری برام انجام بدی

‫فردا صبح برو به این آدرسی که بهت میدم

‫توی کولوناکیه

‫سلام

‫- شما آمالیا سفالیس هستین؟ ‫- بله

‫- شما آمالیا سفالیس هستین؟ ‫- بله

‫به من گفتن که بسته ی ارسالی از سالونیک رسیده

‫حال سینگوس خوبه؟ تونست فرار کنه؟

‫به من گفتن که بسته ی سالونیک رسیده

‫به من گفتن که بسته ی سالونیک رسیده

‫اونی که از سالونیک بود آره، ولی نامه ای که از لاميا فرستاده بودن گمشده

‫من در مورد سینگوس چیزی نمیدونم

‫من اومدم یه نامه که دست شماست رو بگیرم

‫من اومدم یه نامه که دست شماست رو بگیرم

‫البته

‫عذر میخوام

‫یه لحظه در خواستتون رو فراموش کردم

‫میرم اون نامه رو بیارم

‫آماليا؟

‫سینگوس اینجا زندگی میکرد

‫بوتروس تو گاراژه؟

‫عصر بخير مالفوس

‫شب زیباییه و ما تصمیم گرفتیم یه مهموني ‫غافلگیرکننده تو خونتون برگزار کنیم

‫- ما رو می پذیرین؟ ‫- بفرمایین داخل

‫- کارت خوب بود -عصر بخیر، حالتون چطوره

‫- عصر بخیر! - عصر بخیر، عصر بخیر عزیزانم

‫- عرض ادب دارم خدمتتون، خانم ‫- عصر بخیر

‫عصر بخیر، دورا

‫- چقدر زیبا شدين ‫- عصر بخیر

‫این ایده ی احمقانه کار کی بود؟

‫اگه یکی از این عروسکا بوتروس رو اینجا ببینه و شایعه درست کنه

‫من تو دردسر بزرگی میوفتم

‫میدونی که پريموکیس هنوز دست برنداشته!

‫فکر مارگو بود میخواست نور چشمیشو برای آخرین بار ببینه

‫بوتروس داره از اینجا میره

‫به این زودی جشن نگیر

‫برنامه ی رفتنش رو تو باید بچینی

‫من ؟

‫مارگو همه چیو برنامه ریزی کرده ‫خودش بهت میگه

‫میتونستم از ریکو کمک بخوام

‫ولی اون فردا همراه سفیر داره میره رم'

‫و دورا کوپر هم داره باهاشون میره، اگه میخوای بدونی

‫خوب...

‫پس یبار دیگه من تسليم خواسته ی تو میشم

‫اول بوتروس با پای پیاده میره

‫تا توجه جلب نکنه

‫ما تو مسیر ترک آتن سوارش میکنیم

‫توی دلفی، اون از ما جدا میشه

‫بعدش ما دوتا با هم برمیگردیم

‫تنها

‫با احساسات من بازی نکن مارگو

‫ولی من دارم با احساسات خودم بازی میکنم، مالفوس

‫پاسپورتت دست. منه

‫آمالیا سفاريس زن زیباییه

‫من همه چیو برای رفتنت آماده کردم

‫مالفوس میبرتمون به دلفی

‫از اونجا، خودتم میری به پاتراس

‫هرروز کلی قایق پر از توریست میرن کورفو

‫سخت میشه مراقبشون بود

‫همه چیو اینجا نوشتم. خودت بعدا بخون

‫تو باید توی سازمان ما کار کنی

‫تو میخواستی طعم لبامو بچشی

‫من میتونم قایمت کنم

‫کنار خودم نگهت دارم

‫نگهت دارم...

‫نه

‫تو عاشق منی چون دارم میرم

‫چون در وجود من، چیزی هست که از من بزرگتره

‫تو به یه زندگی متفاوت احتیاج داری

‫نه یه معشوقه

‫میشل!

‫میشل

‫نه

‫نفست بالا نمیاد، پابرهنه هم هستی

‫با این وجود، هیچ مردی از روی تراس ناپدید نشده

‫ولی من علاقه ای به مردا ندارم دورای عزیز

‫به هیچ وجه

‫قیافتون يجوريه راجع به کی داشتین حرف میزدین؟

‫منو دورا کیو داریم که در موردش ‫حرف بزنیم به جز ریکو؟

‫با بوتروس برو

‫من خیلی کم دیدمش ولی بعضی مردا هستن

‫که به محض دیدن میشه شناختشون

‫اونم جزو هموناست

‫داری عمرتو با من هدر مینی، همینطور که با استالبام هدر میدادی

‫با مالفوس از ‫کسلی میمیری

‫تو ساخته شدی که به خودت جون و دال بدی

‫بوتروس احتمالا به اندازه من دوستت نداره ولی...

‫ولی بهتر دوستت داره

‫کمونیسم انقدرا هم مهم نیست، فقط یه کلمه ست

‫خودت میدونی زندگی با کلمات چیکار میکنه

‫یه مرد قوی همیشه فراتر از کلماتیه که تو یه زمانی باهاشون زندگی می کرده

‫فرصت نداشتم بهش بگم که چرا انقد باهاش احساس نزدیکی میکنم

‫یادت میاد؟

‫یادت میاد دو سال پیش وقتی مادرت فوت شد

‫من توی وین بودم

‫فوریه بود

‫نظامیانی در دالفوس،شبه نظامیای کارگری رو شديدا سرکوب کردن

‫من هیچی رو نفهمیدم

‫ولى وحشت زده

‫حالا این داستان یه معنی داره

‫تو هیچوقت بهم نگفتی

‫میبینی؟

‫اون خاطره رو برای بوتروس نگه داشته بودی

‫یه چیزی

‫یکم پول برام بذار

‫وقتشه کارام با دورا رو سر و سامون بدم ‫و حرفامو باهاش بزنم

‫آره

‫حله

‫ریکو

‫- سلام - بعد از ظهر بخیر

‫ما برای ساعت سه یه قرار ملاقات با آقای دریو داریم

‫به اسم آقای مالفوس

‫- اجازه بدین بپرسم ‫. ممنون

‫این خونه مال دورا كوپره

‫اینجا با خیال راحت میتونم منتظر مرگ بمونم

‫المانيا دورا رو توی یه کمپ ‫نزدیک، ویتل زندانی کردن

‫۱۹۴۲ تونستم بیارمش بیرون

‫دورا در ستگیری مارگو چیزی بهت گفت؟

‫اون از کجا میدونست؟

‫اوه، یادم نمیاد

‫من بلافاصله اقداماتی کردم ‫992

‫سعی کردم بفهمم چی شده ولی نتونستم

‫اون ناپدید شده بود برده بودنش یه جایی تو آلمان

‫اون خیلی زیبا بود مگه نه؟

‫یه اتیش درونی تو وجودش احساس میکردم

‫یه آدم خود رأی و یه دنده و پر از شور زندگی ‫مه ولی به نظر نا امید میرسید

‫چرا رفت؟

‫میخواست یه نفرو او اوزار و یا ملاقات کنه

‫یه مرد یونانی کمونیست

‫به اسم بوتروس

‫احتمالا تو همین مسیر بوده که دستگیر شده

‫چه حيف!

‫حوالي ۱۹۳۴، من واقعا تحت تأثیر کمونیسم بودم

‫درست مثل سه یا چهار تا مرد دیگه ای که ‫برام مهم بودن و تحسینشون میکردم

‫بعدش نظرم عوض شد

‫اتفاقا بازم به همون دلايل

‫همون دلایل بد

‫والى الان دیگه برام تموم شده دیگه به چیزی علاقه ندارم

‫تازه خودشم داره ازمون دور میشه

‫رژه ی کمونیسم در اروپا هرروز داره شفاف تر میشه

‫و غیرقابل کنترل و اجتناب ناپذیره

‫استالین تا اونجا که میتونه پیش ‫خواهد رفت

‫استالین تا جایی میتونه پیش بره که کشورهای وابسته به آمریکا و انگلیس بهش اجازه بدن

‫نه بیشتر

‫به این روزای یونان نگاه کن

‫کمونیستا دارن سرکوب میشن ولی استالین هیچ کاری نمیکنه

‫حتی یه کلمه حرف هم نمیزنه و اجازه میده چرچیل هرکاری میخواد بکنه

‫حتی یه کلمه حرف هم نمیزنه و اجازه میده چرچیل هرکاری میخواد بکنه

‫پس ینی از جنگ آخرالزمانی خبری نیست؟

‫قطعا نه فقط سیاست

‫بیستم آوریل ۱۹۶۷، آتن

سلام- ‫- سلام صبحتون بخیر خانم

‫رزرو داشتم. خانم سانتورینی

‫سانتورینی مارگو، درسته!

‫- ولى شما نگران سر و صدا نیستین این خانم سانتورینی؟ نه

‫ اپارتمان تون توی طبقه همکفه

‫خیلی پر سر و صداست میدونین که

‫برام مهم نیست. همینو میخوام

‫برام مهم نیست. همینو میخوام

‫ممنون

‫پدرت رهبری یه گردان از پارتیزان ها

‫پدرت رهبری یه گردان از پارتیزان ها

‫اطراف اتن رو به عهده داشت

‫بهمون دستور عقب نشینی داده شده بود

‫ولى بوتروس ‫موافق نبود

‫رفت که با ستاد کل ارتش در موردش صحبت کنه

‫همینطور با رهبرای حزب

‫تو مسیر برگشت و در راه دلفی

‫تو مسیر برگشت و در راه دلفی

‫توی کمین افتاد و بردنش

‫پریموكيس

‫پریموكيس قبلا یه افسر پلیس بود

‫و سابقه جاسوسی برای دشمن رو هم داشت

‫برگشته بود و برای انگلیسی ها کار میکرد

‫برگشته بود و برای انگلیسی ها کار میکرد

‫قبل از اینکه بهش ‫شلیک کنه

‫چشماشو در آورد

‫چشماشو درآورد

‫تو زیاد شبیه پدرت نیستی

‫بیشتر شبیه مادرتی

‫بیشتر شبیه مادرتی

‫بیشتر شبیه مادرتی

‫اینقدر شباهت حیرت انگیزه

‫خارق العاده ست

‫انگار همون آدمی هستی که سی سال پیش ‫تو یه روز تابستونی دیدم

‫انگار همون آدمی هستی که سی سال پیش ‫تو یه روز تابستونی دیدم

‫ازم پرسید نامه از لامیا اومده یا نه

‫این اسم رمزمون بود

‫تو ۱۹۴۳ دوباره دیدمش

‫قرار بود ببرمش پیش سینگوس

‫دو روز قبل از اینکه بره پیشش توی یه حملهی ناگهانی گیر افتاد

‫و ناپدید شد، بدون اینکه هیچ ردی ازش باقی بمونه

‫و ناپدید شد، بدون اینکه هیچ ردی ازش باقی بمونه

‫اسم واقعی پدرت سینگوس بود ‫میدونستی؟

‫اسم واقعی پدرت سینگوس بود ‫میدونستی؟

‫و دختر سینگوسی

‫این فوق العاده ست...

‫بر فراز روستا تنها خورشید بود که در این ساعت دیده میشد

‫آهنگری عظیم الجثه با چکش، شمش آهن سفید داغ افق را میکوبید

‫آهنگری عظیم الجثه با چکش، شمش آهن سفید داغ افق را میکوبید

‫در نزدیکی آنها

‫سکوت نیمروز

‫که زندگی انسان ها را تلطیف میداد، ‫همراهشان بود

‫آنها روی همدیگر پریدند

‫هوس، راه خود را از میان روح سر در گم آنها پیدا کرده بود

‫و در نهایت به مقصد رسید

‫اشتیاق آنها غیرقابل کنترل بود

‫او بازوانش را باز کرد

‫گل ها قبل از شکوفایی، گلبرگ هایشان را رو به بالا میگیرند

‫شگفتي تن،

‫شگفتی این روح گوشتین،

‫تا نوک سینه ها،

‫تا نوک ناخنها،

‫و تا نوک زبان، به دقت طراحی شده است

‫دقیقا در لحظه ای که لذت، آنها را در راهروی مرموزش هدایت میکرد

‫آنها در میان تاریکی

‫به چشمان یکدیگر نگاه میکردند .

‫آنها با شوقی صمیمانه میخواستند باهم

‫به سفری در این جهان خطرناک بروند که در آن

‫بیشتر مسافران خود را فراموش کرده

‫و در آن غرق میشوند

‫تبدیل و ویرایش زیرنویس هارد ساب (چسبیده) به اس ار تی ‫AMIRHOSSEIN_7

‫این زیرنویس به سفارس کافه سینما (ستاره آبی) ساخته شده و ‫کاملا رایگان میباشد

‫هر گونه انتشار به نام شخص یا فروش این زیرنویس ‫مورد دارد و ناشر راضی نیست

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.